حروف ابجد
🌹 به نام حضرت دوست 🌹 🌹 که آنچه داریم از اوست 🌹 بزرگترین تفریح کار است {امیر مومنان علی ع}
وبر این شدیم پنجره ای جدیدی را باز کنیم واز این پنجره به تفریح بپردازیم پس بیایید با هم ازاین پنجره وارد شویم وهم تفریح کنیم وهم کسب در آمدنموده وجامعه را به این تفریح وادار سازیم تا بتوانیم لبخندی را برلب ودل هموطنان ایجادکنیم زیرا که خداوند میفرمایند آنگاه که توای بنده من بتوانی دلی راشادکنی مرا شادنمودی وآنوقت که مرا شادوراضی کنی این شادی را برای خودت رقم زدی.
برای ورود ازهمان پنجره وارد شده با زدن این آیدی 👇👇👇👇
🌹@sabtenam_vista_bot🌹👆👆👆👆
تمام اهل عالم دَم گرفتند
تمام اهل عالم دم گرفتند
به حال خانه ی ما غم گرفتند
که روزی روزگاری خانه ی ما
صفایی داشت آن را هم گرفتند
کنون افتاده ناله در دل باد
و حتی آسمان هم ناله سر داد
نمی دانی چه شد در آن سیاهی
خودم دیدم که بین کوچه افتاد
ز چشمش سیلی کین سو گرفته
که حتی از علی هم رو گرفته
خودم دیدم که مادر زیر چادر
دو دستی دست بر پهلو گرفته
به قلب مادرم زخم فدک خورد
دل ریش پدر جانم نمک خورد
خرابم شد به سر انگار دنیا
که پیش چشم من مادر کتک خورد
کمی با درد و شبنم راه می رفت
و با دنیایی از غم راه می رفت
اگر چه دست بر دیوار می زد
ولی با قامتی خم راه می رفت
شدم این روزها غمخوار زهرا(س)
و مدیون سوال چشم بابا
همین الان حدود چند روز است
که می ترسم ببوسم صورتش را
و دارد می رود از خانه کم کم
و چشمان پدر با اشک نم نم
و در زانوی او دیگر رمق نیست
به روی شانه اش دنیای ماتم
آسمانی ترین من امشب
آسمان را چه تیره می بینم
امشبی را چگونه تا به سحر
سر قبر ستاره بنشینم
ای گلم خواب هم نمی دیدم
قاری ختم امشبت باشم
فاطمه جان چه قدر دشوار است
من پرستار زینبت باشم
آسمانی ترین من امشب
آسمانت چه دیدنی شده است
حال و روز غریبی علی و
کودکانت شنیدنی شده است
دائما پیش چشم خونبارم
صحنه درب و خانه می گذرد
چند وقتی است روزگارم با
گریه های شبانه می گذرد
روضه خوان شبانه ی خانه
سوز دل های غربت حسن است
روضه اش دائما : کسی راه
کوچه را روی مادر ما بست
زینبت ، وارث دعای شبت
سر سجاده ات دعا می خواند
زیر لب ، زمزمه کنان می گفت
کاش مادر کمی دگر می ماند
در دلها تمام ناشدنی است
باید اما ز تو جدا بشوم
می روم تا شبی دگر بانو
زائر تربت شما بشوم
امشب به رنگ فصل خزان گریه می کنیم
هم ناله با زمین و زمان گریه می کنیم
هر چند گفته اند که آرام گریه کن
اما بلند و ضجه زنان گریه می کنیم
امشب که خانه ی دلمان غم گرفته است
مانند ابرهای روان گریه می کنیم
هم پای کوچه های مدینه نشسته ایم
با روضه های تازه جوان گریه می کنیم
تازه جوان و قد کمانی تعجب است
از غصه های قد کمان گریه می کنیم
داریم پای روضهءتان پیر می شویم
اما هنوز از غمتان گریه می کنیم
این خانهء غمی است پر از غربت بقیع
از داغ قبر های نهان گریه می کنیم
آری دوباره بر سر سفره نشسته ایم
امشب برای مادرمان گریه می کنیم
دلم ز روز ازل مبتلای زهرا بود
غلام خانه به دوشی برای زهرا بود
نه من ، که عالم امکان سراسرش هر دم
ز روز اوّل خلقت گدای زهرا بود
و نیمه های شب شهر مصطفی آن روز
گدای نیمه شب ربّنای زهرا بود
نبی که رفت تمام مدینه ویران شد
مدینه که همه اش خاک پای زهرا بود
ز گریه های شب فاطمه شکایت داشت
شبی که زائر آن اشک های زهرا بود
میان کوچه فدک را گرفت با سیلی
شروع کوچه شب انتهای زهرا بود
همیشه بغض میان گلوش سنگین بود
کسی که شاهد آن ماجرای زهرا بود
تمام شهر به این ماجرای غم تن داد
کسی نگفت که این حق برای زهرا بود
کسی به غربت مولا علی که رحم نکرد
همان علی که همیشه فدای زهرا بود
برای آتش بیداد هیزم آوردند
صدای آه شبیه صدای زهرا بود
مگر نبود که پیغمبر خدا فرمود
رضای حضرت حق در رضای زهرا بود
به پشت درب و لگدهای کینه ، با فضّه
بیا به یاری زهرا ندای زهرا بود
مقابل علی و زینب و حسین و حسن
شکست مادر و روز عزای زهرا بود
برای بستن حیدر طناب آوردند
یگانه یاور زهرا خدای زهرا بود
گرفته دست به دیوار و در پی حیدر
تمام شهر نبی هم نوای زهرا بود
میان ذکر قنوت شبش پس از آن روز
دوای مرگ همیشه دعای زهرا بود
اشعار شهادت حضرت زهرا س
ندارد کودکی طاقت که نیلی
زسیلی صورت مادر ببیند
هزاران بار اجل برمرد خوشتر
که سیلی خوردن همسرببیند
چه حالی می کند پیدا خدایا
اگر این صحنه را حیدر ببیند
مگو روکرده پنهان تا مبادا
رخش را ساقی کوثر ببیند
مبادا مادری را دختری خرد
به وقت مرگ در بستر ببیند
ندارد طاقتی زهرای اطهر
که زینب را به چشم تر ببیند
چه جانسوز است وجان فرسا خدایا
که داغ مادری دختر ببیند
نهان چادرو سجاده اش را
مبادا زینب مضظر ببیند
برو دیوار و در را شستشو کن
مگر این صحنه را کمتر ببیند
نور حق در ظلمت شب رفت در خاك، اى دريغ!
با دلى از خون لبالب رفت در خاك، اى دريغ!
طلعت بيت الشَّرف را، زُهره تابنده بود
آه! كآن تابنده كوكب رفت در خاك، اى دريغ!
آفتاب چرخ عصمت با دلى از غم كباب
با تنى بيتاب و پرتب رفت در خاك اى دريغ!
پيكرى آزرده از آزار افعى سيرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاك، اى دريغ!
ليلى حُسن قِدَم، با عقل اَقدم همقدم
اوّلين محبوبه رب رفت در خاك، اى دريغ!
حامل انوار و اسرار رسالت آن كه بود
جبرئيلش طفل مكتب، رفت در خاك اى دريغ!
بر احوالم ببار ای ابر اشگ از آسمان امشب
که من با دست خودسازم گلم در گل نهان امشب
مکن ایدیده منع¬ام گر بجای اشگ خونبارم
که میگریم من از هجران زهرای جوان امشب
حسن نالان حسین گریان پریشان زینبم از غم
چسان آرام بنمایم من این بی مادران امشب
نشینم تا سحرگه بر سر قبرت من دلخون
چو بلبل از فراقت سر کنم آه و فغان امشب
گرفتم آنکه برخیزم بسوی خانه برگردم
چگویم گر زمن خواهند مادر کودکان امشب
زمین با پیکر رنجیده زهرا مدارا کن
که این پهلو شکسته برتو باشد میهمان امشب
خدا! ز سوز دلم آگهى، كه جانم سوخت
دلم ز فرقت ياران مهربانم سوخت
چو ديد دشمن ديرينه، انزواى مرا
ز كينه آتشى افروخت كآشيانم سوخت
هنوز داغ پيمبر به سينه بود مرا
كه مرگ فاطمه ناگاه جسم و جانم سوخت
اميد زندگى و، يار غمگسارم رفت
ز مرگ زودرسش قلب كودكانم سوخت
دمى كه گفت: على جان! دگر حلالم كن
به پيش ديده ز مظلوميَش، جهانم سوخت
به حال غربت من مى گريست در دم مرگ
ز مهربانى او، طاقت و توانم سوخت
گشود چشم و سفارش ز كودكانش كرد
نگاه عاطفه آميز او، روانم سوخت
چو خواست نيمه شب او را به خاك بسپارم
از اين وصيّت جانسوز، استخوانم سوخت
پناه عالمى، درگاه زهراست
بشر حيران، ز قدر و جاه زهراست
صراط او، صراط المستقيم است
كه راه رستگارى، راه زهراست
تمام نور خورشيد نبوّت
نمايان از جمال ماه زهراست
على در شاهراه عشق و توحيد
هماره همدم و همراه زهراست
شرف، اين بس اميرالمؤمنين را
كه مهرش در دل آگاه زهراست
به هرجا، شمع دانش، مى دهد نور
ز نور علم دانشگاه زهراست
ز سوز گفته «عجل وفاتى»
نمايان غصّه جانكاه زهراست
ز جور ظالمان، اظهار نفرت
به صبح و شام، اشك و آه زهراست
اگر مخفى بُود، قبرش عجب نيست
كه رمز نام «سرّ اللّه» زهراست
صداى شيون از هر سو بلند است
كه ختم عمر بس كوتاه زهراست
بياييد اى گُنهكاران، بگرييم
جلاى دل، غم دلخواه زهراس
(حسانا) مى كشد اين غم على را
كه او خانه، قربانگاه زهراست
چرا مادر نماز خويش را بنشسته مى خواند؟!
ز فضّه راز آن پرسيدم و گويا نمى داند!
نفَس از سينه اش آيد به سختى، گشته معلومم
كه بيش از چند روزى پيش ما، مادر نمى ماند!
به جان من، تو لب بگشا مرا پاسخ بده فضّه!
كه ديده مادرى از دختر خود رو بپوشاند؟!
الهى! مادرم بهر على جان داد، لطفى كن
كه جاى او، اجل جان مرا يكباره بستاند!
به چشم نيمْ باز خود، نگاهم مى كند گاهى
كند از چهره تا اشك غمم را پاك و نتواند!
دلم سوزد بر او، امّا نمى گريم كنار او
مبادا گريه من، بيشتر او را بگرياند!
كنار بسترش تا صبحدم او را دعا كردم
كه بنشيند، مرا هم در كنار خويش بنشاند
بسى آزار از همسايگانش ديد و، مى بينم
دعا درباره همسايگانش بر زبان راند!
چه در برزخ، چه در محشر، چه در جنّت، چه در دوزخ
به غير از وصف او، «ميثم» نمى خواند
در عزايت اين دل ديوانه مى سوزد هنوز
شمع، خاموش ست و اين پروانه مى سوزد هنوز
در ميان سينه، قلب داغدار شيعيان
از براى محسن دُردانه، مى سوزد هنوز
ناله جانسوز زهرا مى رسد هردم به گوش
از شرارش اين دل ديوانه مى سوزد هنوز
مرغ خونين بال و پر را، زآشيان صيّاد برد
در ميان شعله ها، كاشانه مى سوزد هنوز
زآن شرر كاندر گلستان ولا افروختند
گل فتاد از شاخه و، گلخانه مى سوزد هنوز
در غم زهرا ز سوز آشنا كم گو «فراز»!
در عزاى فاطمه، بيگانه مى سوزد هنوز
الهى! كوثرم كو؟ دلبرم كو؟
گلم كو؟ هستى ام كو؟ گوهرم كو؟
على تنها و دلخون مانده افسوس
يگانه مونس و تاج سرم كو؟
الهى! كلبه ام را غم گرفته
دل محزون من ماتم گرفته
شرار شعله هاى در نديدم
گلم را خصم از دستم گرفته
الهى! سينه من كوى درد است
گلستان سرورم سرد سرد است
عزيزم فاطمه از رنج مسمار
رخ مهتابى اش غمگين و زرد است
الهى! دست من را بسته بودند
حريم خانه ام بشكسته بودند
به ضرب تازيانه آن جماعت
تن مرضيه را آزرده بودند
الهى! غمگسارم، سوگوارم
شبست و طاقت رفتن ندارم
فلك با من سرسازش ندارد
بدون فاطمه نالان و زارم
(رحيم كارگر «پارسا»)
اى هماى ملكوتى! كه شكسته پر تو؟!
كه به زير پر و بال ست ز محنت، سر تو!
اى بهارى كه شد از فيض تو، هستى خرّم
گشته پژمرده چو پاييز چرا منظر تو؟!
ترجمان غم پنهانى و رنجورى توست
اين همه گريه اطفال تو بر بستر تو
سبب رنج و دواى تو ز من مى طلبند
پرسش انگيزْ نگاه پسر و دختر تو
چهره از من ز چه پنهان كنى اى دخت رسول؟!
عليّم من، پسرِ عمّ تو و همسر تو!
واى از آن لحظه و آن منظره طاقت سوز
ديدن ميخ در و غرقه به خون پيكر تو
درد دل هاى تو با جسم تو شد دفن به خاك
سوخت جان على از قصّه دردآور تو
پدر زخم زبان بسیار خوردم
کتک از خصم بد کردار خوردم
میان کوچه های شهر،سیلی
همه از دشمن هم از دیوار خوردم
پدر زهرای تو حاجت روا شد
ببین مزد رسالت ون ادا شد
ببین باز و دست و سینه من
بلا گردان جان مرتضی شد
يا فاطمه استعاره از خورشيدي
بر قلب شکسته ي علي اميدي
من پيري تو به چشم خود ديدم کاش
تو بودي و پيري مرا مي ديدي
شاعر: نيما نجاري
آنشب مدينه كشتى درياى غم بود
درياى غم از كثرت ظلم و ستم بود
آنشب شفق بهر شقايق حجله مى بست
از هاله خون ، حجله روى دجله مى بست
آنشب قمر از زير ابر پاره پاره
ميريخت از پيمانه چشمش ستاره
آنشب سپيده ، درد دل با باد ميگفت
از كينه و بى رحمى صياد ميگفت
آنشب سحر با مرغ شب همدرد ميشد
گلبرگ سبز ارزوها، زرد ميشد
آنشب منادى ، بانگ بر افاق ميزد
بر پيكر زنگى شب ، شلاق ميزد
آنشب تمام اهل يثرب خواب بودند
غافل از سوز سينه مهتاب بودند
آنشب درون خانه ساقى كوثر
غم بود و ماتم بود و اسما بود و حيدر
آنشب تمام فاطميون جمع بودند
گوئى همه پروانه يك شمع بودند
آنشب حسن در گوشه اى نظاره گر بود
چشمش به جسم مادر و دست پدر بود
آنشب حسينش جامه بر تن چاك ميكرد
گرد الم از روى زينب پاك ميكرد
آنشب برادر با برادر راز ميگفت
خواهر به خواهر درد دل را باز ميگفت
آنشب حسن اشك حسين را پاك ميكرد
چون غنچه اى زينب گريبان چاك ميكرد
آنشب قضا نقش قدر برباد ميداد
كلثوم را درس شهادت ياد ميداد
آنشب على از ديده در ناب ميريخت
اسما به روى جسم زهرا آب ميريخت
آنشب به داغستان صحرا لاله ميسوخت
در سينه سيناى مولا ناله ميسوخت
آنشب خزان گهواره غم تاب ميداد
زهر ستم بر ما به جاى اب ميداد
آنشب على در زير لب ، رازى مگوداشت
با پيكر مجروح زهرا گفتگو داشت
ميگفت اى ائينه دار ملك هستى
محبوبه حق ، اسوه يكتا پرستى
بى تو بهار عمر من ، پائيز گرديد
پيمانه صبر على ، لبريز گرديد
كار على بى تو به عالم زار گشته
بى ياور و بى مونس و غمخوار گشته
زهراى من ، پيراهن تو غرقه خون است
رويت كبود و سينه تو لاله گون است
اى واى من بر بازويت باشد نشانه
از بس كه خوردى پيش چشمم تازيانه
رفتى چو در نزد پدر از دار دنيا
راز دلت را لااقل بر گوبه بابا
بر گوكه پهلوى تو را با در شكستند
بر گو درون كوچه بر من راه بستند
بر گو سيلى صورتم را سرخ كردند
انآنكه با سلام از كين در نبردند
بر گو پدر آورده ام بهرت نشانه
انآنكه با سلام از كين در نبردند
در ماتمت بايد مسير اه پويم
راز دلم را بعد از اين با چاه گويم
آتش به جان گلشن طاها فتاده است
غنچه غریب زیر قدم ها فتاده است
کوثر میان شعله آتش فتاده است
زخمی باد حادثه طوبا فتاده است
بابا میان کوچه دلش پشت در مگر
مادر میان معرکه تنها فتاده است
دست فرشته ها همه از غم به صورت است
نقشی کبود بر رخ زهرا فتاده است
فضه برس به داد که مادرزدست رفت
جای درنگ نیست همین جا فتاده است
بازوی او بگیر و بزن آب بر رخش
از پا به راه یاری بابا فتاده است
بانو نشسته سینه زنان آه می کشد
تا ریسمان به گردن مولا فتاده است
آن كه بعد پدر در همه جا تنها بود
نور چشمان نبى، فاطمه زهرا بود!
گل مينوى بهشتى به جوانى پژمرد
آن كه عطر نفسش، بوى خوش گلها بود
پاره جسم نبى را ز جفا آزردند
مأمن فاطمه، بيت الحزَن صحرا بود!
همه گفتند: على بعد وى از پا افتاد
كوه صبرى كه چنان ثابت و پابرجا بود!
تا جگر گوشه محراب خدا را كشتند
چشم حيدر ز غمش يكسره خون پالا بود
رفت زهرا و على زآتش داغش همه عمر
سوخت چون شمع سراپاى، اگر بر پا بود!
بارد از ديده خود خون جگر «جيرودى»
بس كه آن ماتم جانسوز، توان فرسا بود
امشب به نخل آرزويم برگ پيداست
بر چهره زردم نشان مرگ پيداست
امشب مرا در بستر خود واگذاريد
بيمار بيت وحى را، تنها گذاريد
دوران هجرم رو به اتمامست امشب
خورشيد عمرم بر لب بامست امشب
چون روز آخر بود، كارِ خانه كردم
گيسوى فرزندان خود را شانه كردم
ديدى چه حالى در نمازم بود اَسْما؟!
اين آخرين راز و نيازم بود، اَسْما!
آخر نگاه خويش را، سويم بيفكن
مى خوابم اينك، پرده بر رويم بيفكن
ديدى اگر خامش به بستر خفته ام من
راحت شدم، پيش پيمبر رفته ام من!
شب ها برايم بزم اشك و غم بگيريد
در خانه آتش زده، ماتم بگيريد!
از من بگو با زينب آزاده من
برچيده نگذارد شود سجّاده من
من رفتم امّا، يادگارم ـ زينب ـ اين جاست
روح مناجات و دعايم، هرشب اين جاست
آنشب كه شب ، از صبح محشر تيره تر بود
آنشب كه از ان ، مرغ شب هم بى خبر بود
آنشب كه رخت غم به مه ، پوشيده بودند
آنشب كه انجم هم سيه پوشيده بودند
آنشب كه خون از دامن مهتاب مى ريخت
اسما براى غسل زهرا عليه السلام اب مى ريخت
آنشب خد داند خداداند كه چون بود
قلب على زندانى فرياد و خون بود
طفلى گرفته استين دانم به دندان
تا ناله خود را كند در سينه پنهان
آنشب امير المومنين با اشك ديده
مى شست تنها پيكر يار شهيده
مى شست در تاريكى شب مخفيانه
گه جاى سيلى گاه جاى تازيانه
صد بار از رفت و دست از خويشتن شست
تا جان خود را در درون پيرهن شست
مى شست جسم يار خود ارام و خاموش
مى كرد بر دستش نگه طفلى سيه پوش
خود در كفن پيچيد ان خونين بدن را
خونين بدن نه ! بلكه جان خويشتن را
چشم از نگه ، لب از نوا، ناى از سخن بست
بگشود دست حسرت و بند كفن بست
ناگه فتاد ان تيره كوكب را نظاره
برگرد ماه خويش ، لرزان دو ستاره
دو گوشوار غم ز هوش افتاده بودند
بر خاك تنهايى خموش افتاده بودند
دو جوجه در اشيان بى اشيانه
دو بلبل خاموش مانده از ترانه
از بى كسى دو بال درهم برده بودند
گويى كنار جسم مادر مرده بودند
داغ دل مولا دوباره گشت تازه
ريحانه ها را خواند پاى ان جنازه
كاى گوشه گيران شب غربت بياييد
آخر وداع خويش ، با مادر نماييد
ان پر شكسته طايران از جا پريدند
افتادن و خيزان جانب مادر دويدند
چون جان شيرين جسم او در بر گرفتند
يك بوسه از ان لاله پرپر گرفتند
يكباره از عمق كفن اهى بر آمد
با ناله بيرون دستهاى مادر آمد
در قلب شب ، خورشيد خاموش مدينه
بگذاشت روى هر دو ماهش را به سينه
ناگه ندا آمد على بشتاب بشتاب
دو گوشوار عرش را درياب درياب
مگذار زهرا را چنين در بر بگيرند
مگذار روى سينه مادر بميرند
خيل ملك را رحمى از بهر خدا كن
از پيكر مادر يتيمان را جدا كن
زهرای تو
زهرای تو
علی جان : دیده برای تو وانمی شود
چشمی که لطمه خورده مداوا نمی شود
وقتی غلاف تیغ گرفته توان من
یعنی قنوت ، شانه ، خدایا نمی شود
دیگر رمق نمانده به دستان خسته ام
خواهم بگیرم اشک تواما نمی شود
باورکنید بارمصیبت زیاد بود
بیهوده یک نهال جوان تا نمی شود
آن قدرنالۀ نفسم بی رمق شده
آهی به روی آینه پیدا نمی شود
گرچه برای پهلوی من اشکتان شفاست
زهرای تو زبسترخودپا نمی شود
ای پاسخ سلام علی ، فاطمه ، بمان
ای باعث دوام علی ، فاطمه ،بمان
ای نام دلربای توورد زبان من
زیباترین کلام علی ، فاطمه ، بمان
ای ذوالفقارخیبرثانی که گشته ای
چون تیغ در نیام علی ، فاطمه ، بمان
ای نرگست کبود ودلت لاله زارعشق
یاس بنفشه فام علی ، فاطمه ، بمان
ای برجراحت اُحد و خندقم طبیب
زخمی التیام علی ، فاطمه ، بمان
این زندگی بدون تو چون زهروشوق مرگ
مثل عسل به کام علی ، فاطمه ، بمان
حتی به نان جو و نمک بی تو میل نیست
شیرینی طعام علی ، فاطمه ، بمان
چیزی نمانده از بدن فاتح حنین
یا محیی العظام علی ، فاطمه ، بمان
نقل قول فاطمه...
من آمدم برای یاری علی
فقط برای ماندگاری علی
بسازبا همه نداری علی
منم کنیزخانه داری علی
علی شناسی است راه فاطمه
علیست بهترین گناه فاطمه
علی فقط غم مرا به سینه داشت
علی مرا فقط در این مدینه داشت
نبی که رفت ناله اش به من رسید
وپارۀ قباله اش به من رسید
رسیده ام سرقرارگم شده
رسید دست روزگارگم شده
به ضرب دور ازانتظار فاطمه
حسن بگرد گوشواره گم شده
به هیچکس نگو ، عزیزم آفرین
امان من بریده شد امان بده
پس ازنبی بلافقط همین نبود
تمام ماجرا فقط همین نبود
شب بود میرفتند ، مادررا بشویند
با اشکها ، یاس پیامبررابشویند
شب بود موهای سفیدش راندیدند
با اینکه باید ابتدا سررا بشویند
گیرم که شستند وبه خاکش سپردند
فردا چگونه پهلوی دررا بشویند
دردسر
درد سر
درد سر ، بین گذر ، چند نفر ،یک مادر
شده هر قافیه ام یک غزل دردآور
ای که از کوچه ی شهر پدر ت می گذری
امنیت نیست ،از این کوچه سریعتر بگذر
دیشب از داغ شما فال گرفتم ، آمد :
دوش می آمد و رخساره نگویم ….بهتر!
من به هر کوچه ی خاکی که قدم بگذارم
نا خودآگاه به یاد تو می افتم ، مادر
چه شده قافیه ها باز به جوش آمده اند
دم در ، فضه خبر ، مادر و در ، محسن پر !
(بهمن كاظمي)
قسمت نبود
قِسمَت نبـود تـا کـه برایم پسر شوی
بر شانه های شاخه ی طوبا ثمر شوی
می خواست در خیال خودش کم بیاوری
شاید که تو سقوط کنی ، منکَسَر شوی
دنیا نیامـدی بـه گمـانم کـه عاقبت
سرتا به پا به همره او شعله ور شوی
شاید کـه در اِزای خودت بین ضربه ها
ضربی به جان پذیری و او را سپر شوی
تـا «کشـته ی فتـاده» بـه دامـان فـاطمـه
تا «صید دست و پا زده» ی پشت در شوی
ای کـاش می شکست همـانجا ورای در
پایی که خواست با لگدش مختصر شوی
یک بـار میخ خونی و یک بـار هم زمین
دادند مژده ات که از این کشته تر شوی
(مجيد لشگري)
چهارده
چهارده
میشوددست ازعدم برداشتن
بال تابالاقدم برداشتن
بازکن این دست وپای بسته را
ازقنوتت ربنای بسته را
ایزد اینگونه گره وامیکند
چهارده تاپنجره وامیکند
چهارده توحید راتکثیرنور
چهارده آفاق رارمزعبور
چهارده فوارة معراج گاه
چهارده شاه وگدامحتاج گاه
چهارده اسطوره دنیا آمده
چهارده دریا به دریا سرزده
چهارده ماه مناجات خدا
چهارده شرط قبول هردعا
چهارده هی الاخیرالعمل
چهارده دست نوازش باخدا
چهارده ابن اکریم ابن الکریم
چهارده عصمت ،طهارت،پاکی است
چهارده خاکی،ولی افلاکی است
چهارده نخل رطب کیسه بدوش
چهارده شب زنده دارسخت کوش
چهارده مافوق بالادست ها
چهارده پل از ته بن بست ها
چهارده جنگاور شمشیرباز
چهارده لاسیف الاذولفقار
چهارده آیینه روشن ضمیر
چهارده برشیعیان نعم الامیر
چهارده سرِنهفته دروجود
چهارده مولای داعِم درسجود
چهارده بی انتهای ناتمام
چهارده پایان ندارد واسلام
الهی به ثامن الحجج
الهم عجل لولیک الفرج
حی علی العزا
حی علیالعزا
باز هم فصل روضهها آمد
بانگ حی علیالعزا آمد
نام زهرا که بین ما آمد
حال ما بین روضه جا آمد
روضهاش، اهل درد میخواهد
شرح این قصه مرد میخواهد
فاطمه کیست؟ ماه پیغمبر
تا ابد در پناه پیغمبر
دست او بوسهگاه پیغمبر
راه او هست، راه پیغمبر
بهجت قلب مصطفی زهراست
لیلهالقدر انبیا زهراست
فاطمه حجت امامان است
آنکه آموزگار سلمان است
با سهآیه، تمامِ قرآن است
شرط اسلام هر مسلمان است
راز او باخدا هماهنگ است
بیولایش، نفسزدن ننگ است
یکتنه جان فدای مولا کرد
هم تولی و هم تبری کرد
خطبهاش انقلاب برپا کرد
دشمنان را همیشه رسوا کرد
مقصد راه او شهادت بود
فاطمه حامی ولایت بود
وصف اوصاف او میسر نیست
با مقامش کسی برابر نیست
حرف او غیر حرف حیدر نیست
پشت مولاست، نه، جلوتر نیست
ذکر لبهای مرتضی زهراست
الگوی زندگیِ ما زهراست
مست از جام کوثری هستیم
شیعه هستیمو مادری هستیم
همچو زهرا که حیدری هستیم
جانفدایان رهبری هستیم
تا ابد پیرو شهیدانیم
با ولایت همیشه میمانیم
بین ما عشقو عهدو پیمانیست
تا علی هست، شیعه تنها نیست
رزم شیعه همیشه طوفانیست
یک نمونه ز ما، سلیمانیست
یکدلیمو همیشه یکرنگیم
پای این انقلاب میجنگیم
همچو سلمان که اهل ایرانیم
عاشق اهل بیت و قرآنیم
از غم فاطمه پریشانیم
اهل اشکیم و روضه میخوانیم
بزم زهرا، مثال اکسیر است
روضهی فاطمه نفسگیر است
اهل یثرب به او جفا کردند
باز هم فتنهای بهپا کردند
پشت در، آتشی بنا کردند
پای خود را به خانه وا کردند؛
تا هجوم آورند بر مولا
دست زهرا شکست، واویلا
شعله از پای تا سرش افتاد
تا زمین خورد، دخترش افتاد
از زمانی که همسرش افتاد
فاطمه بین بسترش افتاد
درد برده ز کف امانش را
زخم بازو گرفته جانش را
محمد زوار
@DaltangFarjyar
ازبهاء افتاده ایم
از بها افتاده ایم
در لجن زار معاصی، از بها افتاده ایم
دور از مولای خود در تنگنا افتاده ایم
راه را گم کرده و بیراهه دائم می رویم
در غل و زنجیرِ اوهام خطا افتاده ایم
کیست بیچاره تر از ما بندگان بی پناه؟!
از امام عصر، از مولا جدا افتاده ایم
برکت از اموال مردم رفت، مشکل از کجاست؟!
گیرِ مال شبهه و مال ربا افتاده ایم
رنگ ایمان رفته از این شهر، تقوا رفته است
وای بر ما... شاید از چشم خدا افتاده ایم
منتقم، خون شهیدان ریخت، دیگر العجل
با امید فتح در راه شما افتاده ایم
با تمام غصه ها، از رحمت صاحب زمان
در پناه خیمه ی خیرالنسا افتاده ایم
هیچ کس ما را زمین افتاده در دنیا ندید
در نجف تنها به پای مرتضی افتاده ایم
فاطمیه آمد و ما هم به حالِ گریه بر...
چادری که ماند زیر دست و پا افتاده ایم
یاد آن ساعت که در افتاد روی فاطمه
یاد مظلومیت آل عبا افتاده ایم
یاد درد سینه ی زهرا میان بسترش
یاد آن مظلومه بر حال بکا افتاده ایم
@DaltangFarjyar
آه جانسوز یتیمان
آه جانسوز یتیمان
بیت معمور ولایت را أجل ویرانه کرد
آنچه را با خانه، صد چندان به صاحبخانه کرد
شمع روی روشن زهرا چو آن شب شد خموش
زهره ساز و نغمه ی ماتم در آن کاشانه کرد
آه جانسوز یتیمان اندر آن ماتم سرا
کرد آشوبی که عقل محض را دیوانه کرد
داغ بانو کرد عمری با دل آن شهریار
آنچه شمع انجمن یکباره با پروانه کرد
شاه با آن پر دلی، دل از دو گیتی برگرفت
خانه را کآنشب تهی زان گوهر یکدانه کرد
بارها کردی تمنّای فراق جسم و جان
چون که یاد از روزگار وصل آن جانانه کرد
سر به زانوی غم و با غصّه ی بانو قرین
عزلت از هر آشنائی بود و هر بیگانه کرد
شاهد هستی چو از پیمانه ی غم نیست شد
باده نوشان را خراب از جلوه ی مستانه کرد
ساقی بزم حقیقت گوئیا از خمّ غم
هر چه در خمخانه بودی اندر آن پیمانه کرد
«مفتقر» را شوری از اندیشه بیرون در سر است
هر دم او را از غم بانو نوائی دیگر است
غروی اصفهانی
@DaltangFarjyar
سپاه علی
سپاه علی
اگر چه سنخیتی بین نور و ظلمت نیست
هر آنکه آمده اینجا بدون حکمت نیست
حریم فاطمه تنها برای محرم هاست
قسیم گر ندهد اذن گریه... قسمت نیست
قسم به قنبر و سلمان ...علی نخواهد اگر
کسی به گرد تو توفیق دار خدمت نیست
برای فاطمه تنها خواص می گریند
برای این گوهر بی نظیر قیمت نیست
به غیر خانه زهرا ولو در این دوسه ماه
بهشت هم بروم حرف ناز و نعمت نیست
بدین حساب یقین نوکر حسینت هم
به قدر نوکر تو غرق جاه و حشمت نیست
بدین حساب کنیز شما ملک بانوست
گدای. کوی تورا ترسی از قیامت ننیست
بدین حساب مگو که حلال کن فضه
نفس کشیدن. او رحمت ات زحمت نیست
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
اگرچه حال مریضی به این وخامت نیست
چه برسرتو گذشته است ای سپاه علی
که سرو قد تو چون قبل راست قامت نیست
چگونه زد که به هم ریخت طاق ابرویت
چه کرده است که امید به مرمّت نیست
چگونه زد. که. تو از هرم درد تب کردی
چه کرده است که. مرگ از خدا طلب کردی
سعیدتوفیقی@DaltangFarjyar
درگاه قدس
درگاه قدس
نام علی را هر نفس تکرار می کرد
افلاک را از نور خود سرشار می کرد
بر عهده رزق عالم لاهوت را داشت
روح الامین در منزل او کار می کرد
هر روز مانند نبی معراج می رفت
تا خویش را در آینه دیدار می کرد
آیینه بود و در تجلی کمالش
نور حسین خویش را اظهار می کرد
درگاه قدس از مقدم او نور می خواست
پس به غبار راه او اصرار می کرد
درکش برای خاطر خورشید سخت است
آتش چرا با چادرش پیکار می کرد
بی اذن آتش در رواق خانه آمد
ترغیب بی شرمانه ی مسمار می کرد
تا میخ در راه دگر را پیش گیرد
از او تمنا حیدر کرار می کرد
دستار زهرا در تب او سخت می سوخت
خیلی گلایه از در ودیوار می کرد
ای کاش قدری تازیانه نرم خو بود
با دست زهرا مهربان رفتار می کرد
با چارچوب در غمش را قاب کردند
رنگ کبودی، جلوه اش را تار می کرد
باغ فدک گلزار گلهای بنفشه است
یاد از رخ نیلی او بسیار می کرد
محسن حنیفی
@DaltangFarjyar
رشیدۀ علی
رشیده ی علی
چه شد که مجتبی دگر به جز غم و فغان نداشت؟!
چه دیده بود در گذر، تحمل بیان نداشت؟!
چه حالتی است؟! آسمان چرا به خاک می کشد؟!
رشیده ی علی که قد و قامتی کمان نداشت!
چگونه خورد بر زمین که وقت پا شدن فقط
به خاک پنجه می کشید و در بدن توان نداشت
مگر چگونه ضربه خورده بود؟! بعدِ چند ماه
شبی خلاصی از هجوم درد استخوان نداشت
کسی که نان سفره ها نتیجه ی دعاش بود
دگر به بازویش توان پختِ قرص نان نداشت
چرا به جست و جوی گوشواره اش نشسته بود؟!
عزیز مصطفی دو چشم تار، بی گمان نداشت
به هر طریق پا شد و تکاند خاک چادرش
برای رفتنِ به خانه بیش از این زمان نداشت
به روی صورتش کشیده بود گل، حجاب را
چرا که تابِ دیدنش، نگاه باغبان نداشت
حسن به سینه ریخت این مصیبت عظیم را
از آن زمان دگر به جز دو چشم خون فشان نداشت
محمد جواد شیرازی
🌹http://masoud-mp.blogfa.com/🌹
بعد از آنکه باز شد سمت شما در بی هوا
یک گل نشکفته شد آن لحظه پرپر بی هوا
پاره ی تن خوانده پیغمبر شما را بارها
پس زمین خورده همان لحظه پیمبر بی هوا
باید از اینجای روضه بگذریم و بگذریم
تا به اینجا که زمین افتاد حیدر بی هوا
دست بردار از کمربند علی زهرا نبود
با غلاف افتاد بر بازویش آخر بی هوا
حضرت ام ابیها بستری شد چند ماه
بارها در پا شدن افتاد مادر بی هوا
بی هوا افتادنش را ارث بردند اهلبیت
شاه افتاد از فرس در پیش خواهر بی هوا
نیمه شب بود و بیابان بود و مرکب بی جهاز
دور از چشم همه افتاد دختر بی هوا
بدتر اینکه از فراز نیزه ها افتاده است
پیش چشم مادر او راس اصغر بی هوا
محسن صرامی
🌹http://masoud-mp.blogfa.com/🌹
جای خوبیهای پیغمبرتلافی میکند
جای خوبی های پیغمبر تلافی میکند
با چهل همدست و یک لشگر تلافی میکند
اینکه یک آیه برای فضل او نازل نشد
بی حیا با سوره ی کوثر تلافی میکند
کینه دارد از احادیث علی و باب ها
بغض خود را با فشار در تلافی میکند
فاطمه افتاد،در افتاد،آنها رد شدند
مابقی را در دل حیدر تلافی میکند
دست بسته،پابرهنه،مرتضی را میکشید
هر چه دارد عقده از خیبر تلافی میکند
صبر کرده مرتضی اما یقین دارم کسی
میرسد با ذوالفقار آخر تلافی میکند...
محسن صرامی
🌹جای خوبی های پیغمبر تلافی میکند
با چهل همدست و یک لشگر تلافی میکند
اینکه یک آیه برای فضل او نازل نشد
بی حیا با سوره ی کوثر تلافی میکند
کینه دارد از احادیث علی و باب ها
بغض خود را با فشار در تلافی میکند
فاطمه افتاد،در افتاد،آنها رد شدند
مابقی را در دل حیدر تلافی میکند
دست بسته،پابرهنه،مرتضی را میکشید
هر چه دارد عقده از خیبر تلافی میکند
صبر کرده مرتضی اما یقین دارم کسی
میرسد با ذوالفقار آخر تلافی میکند...
محسن صرامی
🌹http://masoud-mp.blogfa.com/🌹
مراببخش
مرا ببخش
سه ماه درد کشیدى ، سه ماه رنجیدى
سه ماه میشود اصلا به ما نتابیدى
سه ماه راحت و آسوده تو نخوابیدى
سه ماه میشود اى همسرم نخندیدى
بخند ، این همه گریه براى رفتن نه
بخاطر دل زینب بخاطر من نه
دعای رفتن خود را تو مستجاب مکن
تو که هنوز جوانى بیا شتاب مکن
مرا به ساخت تابوت خود مجاب مکن
بیا و بر سر من خانه را خراب مکن
بمان ، وگرنه حلالت نمیکنم زهرا
بمان که بی تو میفتم ز غصه ها از پا
سه ماه آخر عمرت میان دود گذشت
سه ماه آخر عمرت خوشی نبود گذشت
سه ماه آخر عمرت چقدر زود گذشت
سه ماه آخر عمرت همش کبود گذشت
بلند میشوى اما زپا تو میفتی
هنوز راه نرفته چرا تو میفتی؟
.
سه ماه تکیه به دیوار میکنى زهرا
بلند میشوى و کار میکنى زهرا
براى رفتنت اصرار میکنى زهرا
نگاه بر نوک مسمار میکنى زهرا
امان برای تو این خانه از گزند نداشت
مرا ببخش مدینه شکسته بند نداشت
هنوز هست به یادم خبر که می پیچید
میان خانه در شعله ور که می پیچید
به سوی تو لگد چهل نفر که می پیچید
به سمت پهلوی تو میخ در که می پیچید
تو را چگونه ز دستش خلاص میکردم
فقط به تیزی میخ التماس میکردم
شرار کینه همین که به گلشنم افتاد
همین که با لگد مردها،زنم افتاد
نگاه من به تو در وقت رفتنم افتاد
تو را زدند و طنابی به گردنم افتاد
به سنگ غم محکت زد نرفته از یادم
کنار من کتکت زد نرفته از یادم
تو بودى و ستم آن چهل نفر نامرد
صدا زدم نزن اینقدر بى خبر نامرد
نزن به بازوى مجروح اینقدر نامرد
دو دست بسته من باز بود اگر .... نامرد
میان این در و همسایه پشت پا خوردی
حلال کن سر من ضربه بی هوا خوردی
ببخش قلب صبورت شکست فاطمه جان
ببخش کوه غرورت شکست فاطمه جان
همینکه حرمت نورت شکست فاطمه جان
به کوچه تنگ بلورت شکست فاطمه جان
چقدر فکر منى فکر این پرت هم باش
به فکر موی پریشان دختر هم باش
تورم دهنت حرف کربلا میزد
به زینب و حسنت حرف کربلا میزد
نظر به پیرهنت حرف کربلا میزد
شمارش کفنت هم حرف کربلا میزد
چه شانه ای دم آخر زدی تو مویش را
چه قدر بوسه زدی گودی گلویش را
عزیز کرده تو کربلا سنان هم خورد
میان معرکه او سنگ بى امان هم خورد
کنار نعل، لگدهاى این و آن هم خورد
حسین تشنه لبت نیزه از دهان هم خورد
حسین تو ته گودال رفت و گیر افتاد
کفن نداشت و روى تنش حصیر افتاد
محمد جواد پرچمی
🌹http://masoud-mp.blogfa.com/🌹
عاشقانه
عاشقانه
چقدر عاشقانه با نسیم میزنی قدم
معادلات علم را چه ساده میزنی به هم
اجابت دعای دل شڪستگان به دست توست
و میزنی برای اهل عشق خیر را رقم
لبت اسیر خنده بود و هیچڪس خبر نداشت
ڪه هست در گلوی تو همیشه استخوان غم
برای جلوه ی مقام لایزالی اش
خدا هم از فضایل تو دست برده بر قلم
بسنده میڪنی فقط به لقمه ای ز نان جو
بدون شڪ به دست توست روزی زیاد و ڪم
تو بر سر یتیم ها به مهر دست میڪشی
تویی ڪه پای ظلم را به تیغ میڪنی قلم
به گرد پای قدرتت نمی رسد ڪسی ولی
شنیده ام نڪرده ای به مور ذره ای ستم
به پای نخل عشق تو همیشه سر گذاشتم
خدا ڪند ڪه عاشقت شود به دار متهم
به شوق مرگ زنده مانده در هوای دیدنت
حدیث حارث تو را به هر ڪسی ڪه گفته ام
مهدی ڪبیری
🌹http://masoud-mp.blogfa.com/🌹
[ارسال از مسعود پوررجب]
دریای رحمت
ساحل دریای رحمت، غرق عصیان آمدم
آبرویم را نریز آلوده دامان آمدم
بعد عمری سرکشی و معصیت برگشته ام
با دو چشمِ پُر گناه و خیسِ باران آمدم
از دلِ زندان نفسم، نیمه شب بیرون زدم
بی پناهم من که با پای گریزان آمدم
آنقدر شرمنده ام کردی که در اوج خطا
هیچ کس اصلاً نفهمیده پشیمان آمدم
دوستت دارم اگرچه تو اذیت می شوی
دوستم داری که با حال پریشان آمدم
یا سریع المغفره؛ من دشمنی کردم ولی
در میان خانه ی تو مثل مهمان آمدم
با لباس پاره و روی سیاه و حال زار
تا قسم دادم به آقای خراسان آمدم
سایه ی عفو تو افتاده به روی جرم من
زودتر من را ببخش از زیر ایوان آمدم
دستِ خالی مرا فوراً گرفت احسان تو
هر شب جمعه فقط گفتم حسین جان آمدم
مادری انداخت خود را روی جسمی چاک چاک
گفت با این قدّ خم، افتان و خیزان آمدم
گفت حالا که دهانت نیزه خورده جای آب
از مدینه تا ته گودال؛ عطشان آمدم
گفت گیسویت چرا از پشت سر پیچیده است
اینقدر با قاتلت خود را نچرخان...آمد
@DaltangFarjyar
زندگینامه حضرت زهرا س
زهرا بنت محمد یا حضرت فاطمه در اسلام تنها و آخرین فرزند حضرت محمد ( محمد بن عبدالله ) و حضرت خدیجه ( خدیجه دختر خویلد ) است که در ۲۰ جمادیالثانی بین ۳۵ تا ۴۵ عامالفیل برابر ۱۸ تا ۸ پیش از هجرت در مکّه زاده و در جمادیالاول یا ۳ جمادیالثانی ۱۱ هجری قمری در مدینه درگذشته است. فاطمه بنت محمد در اسلام با نام های زیادی شناخته می شود که معروف ترین آنها عبارت اند از : فاطمه ، اَلصِّدّیقَة (زن یکدل و یکزبان)، اَلْمُبارَکَة (زن فرخنده)، اَلطّاهِرَة (زن خالص یا بیگناه)، اَلزَّکیَّة (زن پارسا یا پاک)، اَلرّاضیَّة (زن خرسند یا خشنود)، اَلْمُحَدَّثَة (زنی که فرشتگان با او گفتار میکنند)، اَلْبَتول (ازدنیابریده و بهخداپیوسته)، اَلزَّهراء (نورانی یا درخشان)، سَیِدَةُ نِساءِ الْعالَمین (سرور زنان جهان) و یکی از مهمترین لقب های او «امّ ابیها»، به معنای «مادرِ پدرش»، است.
حضرت خدیجه همسر قانونی و اول علی بن ابی طالب و مادر حسن بن علی و حسین بن علی است. او کوچکترین دختر محمّد و تنها فرزندش بود که از خود فرزندانی باقی گذاشت، که به «سید» یا «شریف» مشهورند. در تاریخ تولد فاطمه اختلاف بسیاری هست. اما دو قول ، پنج سال پیش از بعثت و پنج سال پس از آن رایجتر است. فاطمه در کودکی مستقیماً زیر نظر پدر و مادرش رشد یافت؛ و جوانیش را در دوران دشوار کار تبلیغی پدرش گذرانید. فاطمه در محاصرهٔ شعب ابیطالب مادرش را از دست داد. پس از هجرت به مدینه، در سال دوم هجری با علی بن ابیطالب ازدواج کرد و چهار یا پنج فرزند به دنیا آورد. در سال یازدهم هجری، پس از درگذشت پدرش، به دفاع از علی بن ابیطالب در جانشینی محمد پرداخت و خطبهٔ فدکیه را در مسجد پیامبر برای دفاع از حقّ خویش در مورد فدک ( فدک روستایی در نزدیکی حجاز است که در عصر پیامبر آباد بود و نخلستان های زیادی داشت ) ایراد کرد. او حجت های بسیاری با ابوبکر و عمر کرد، اما این احتجاجها سودی نبخشید. در جریان این وقایع، عمر و گروهی از همراهانش بهقصد گرفتن بیعت به خانهٔ علی رفته و در آنجا با مقاومت علی و فاطمه و طرفدارانشان روبرو شدند. او نخستین کس از خانوادهٔ محمّد است که پس از محمّد درگذشت. تاریخ درگذشتش را از سی روز تا شش ماه پس از محمّد آوردهاند، اما دو قول هفتادوپنج روز و نودوپنج روز رایجتر و معتبرتر است. محل دفن فاطمه زهرا نامشخص و مورد اختلاف است. با این همه، سه جای محتملتر است: نخست در روضهٔ نبوی میان قبر و منبر پیامبر، دوم در خانهٔ خود فاطمه زهرا که اکنون در مسجد النبی قرار گرفتهاست، و سوم در قبرستان بقیع.
بهرغمِ گزارشهای مذهبی فراوانی که دربارهٔ فاطمه هست، منابع تاریخی دربارهٔ وی اندک است. وی از شخصیتهای بسیار محترم نزد همه مسلمانان بهویژه شیعیان است. منابع اهل سنت شخصیت فاطمه را همچون بانویی پرهیزکار و باایمان مینمایند و زندگی زاهدانه و شخصیتش را بهعنوان الگوی تقوا میستایند. وی یکی از چهارده معصوم در نزد شیعیان دوازدهامامی بهشمار میرود که دارای مقامات ویژهٔ معنوی مانند طهارت و عصمت است. همچنین وی از اهل بیت محمّد و یکی از پنج تن آل عباست ( آل عبا یا اصحاب کسا عبارت اند از محمد پیامبر مسلمانان، علی، فاطمه، حسن و حسین که آیهٔ "انما یرید اﷲ لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرأ ":«همانا خداوند میخواهد تا ناپاکی و گناه را از شما اهل بیت دور کند و شما را کاملاً پاک و طاهر گرداند.» دربارهٔ آنان است.). فاطمه در رویداد مباهله نیز نقش داشتهاست. براساس احادیث و روایات اهل سنت و شیعه، ۱۳۵ آیهٔ قرآن دربارهٔ فاطمه است. سورههای «انسان»، «قدر» و «کوثر» و آیات «مباهله»، «تطهیر»، «نور» و «مَوَدَّت» برخی از این سُوَر و آیات هستند. مصحف فاطمه، خطبههای «فدکیه» و «عیادت»، «حدیث لوح فاطمه» و «دعای نور» از آثار بهجایمانده از اویند.
ریشه نام فاطمه :
لغت «فاطمه» وصفی است از مصدر «فطم»؛ و «فطم» در زبان عربی به معنی بریدن، قطعکردن و جداشدن آمدهاست. این صیغه، بر وزن «فاعله»، معنای مفعولی میدهد و به معنی «بریده» و «جداشده» است. محمّد در پاسخ علی بن ابیطالب که از او دربارهٔ علت نامگذاری فاطمه پرسید، گفت: «چون او و پیروانش از آتش بریده شدهاند.»
ازدواج :
پس از هجرت محمد از مکه به مدینه، عمر و ابوبکر و چند تن دیگر خواستار ازدواج با فاطمه بودند، اما محمّد پیشنهاد ازدواج آنها را نپذیرفت و گفت که برای این موضوع منتظر فرمان خداست. مدت کمی پس از هجرت، محمّد به علی گفت که خداوند به وی فرمان دادهاست که دخترش، فاطمهٔ زهرا، را به ازدواج وی درآورد. علی بهسبب فقرش جرأت پاپیشگذاشتن نداشت و این محمّد بود که کار را بر علی آسان نمود. محمّد به او گفت که علی صاحب زرهی است که اگر آن را بفروشد، میتواند پول کافی برای مَهر فاطمه تهیه نماید. علی با فروش زره و وسایلی دیگر مانند شتر یا میش، حدود ۴۸۰ درهم فراهم نمود، که مبلغ خیلی معمولی بود. بهتوصیهٔ محمّد یکسوم تا دوسوم مبلغ خرج عطریات شد و بقیه صرف خرید ضروریات منزل گردید. آنگاه، محمّد فاطمه را از قولی که به علی دادهبود، آگاه نمود. بهگفتهٔ ابن سعد، فاطمه چیزی نگفت و محمّد این را نشانهٔ رضا دانست.
درگذشت :
دربارهٔ سقط محسن و علت درگذشت فاطمه زهرا نقلها و نظرات گوناگونی میان اهل سنت و شیعه درجریان بودهاست.عالمان شیعه علت سقط محسن را ضربه عمر می دانند و معتقدن که ضربه عمر باعث شکستگی پهلوی فاطمه شده بود. بنابر روایات شیعه، فاطمه وصیت کردهبود دوست ندارد افرادی که به او ستم کردند و اسباب خشم و غضب او را فراهم کردند، بر پیکرش نماز بخوانند و در تشییع او حاضر شوند؛ ازاینرو خواستهبود او را مخفیانه تشییع و دفن کنند و محل دفن او مخفی بماند. علی به کمک اَسماء بِنت عُمِیس، همسرش را غسل داد و خود بر پیکرش نماز خواند. بهجز علی چند نفر دیگر نیز در نماز شرکت کردند، که در مورد تعداد و نام افراد اختلاف وجود دارد. طبق نقلها، حسن مجتبی، حسین، عباس بن عبدالمطلب، مِقداد، سلمان، ابوذر، عمّار، حُذَیْفه، عَقیل، زبیر، عبدالله بن مسعود، بُرَیْده و فضل بن عباس در این نماز شرکت داشتند.
خطنقاشیِ نام آل کسا و دو حدیث از پیامبر اسلام روی پارچه، احتمالاً متعلّق به ایران یا آسیای مرکزی، سدهٔ سیزده ه. ش
نسخهٔ بازسازیشده از نقش نام فاطمه زهرا به خط ثلث در مشبکی فولادی از دورهٔ صفوی.
پایان
مژده مژده
به نام حضرت دوست 🌹 🌹 که آنچه داریم از اوست 🌹 بزرگترین تفریح کار است {امیر مومنان علی ع}
وبر این شدیم پنجره ای جدیدی را باز کنیم واز این پنجره به تفریح بپردازیم پس بیایید با هم ازاین پنجره وارد شویم وهم تفریح کنیم وهم کسب در آمدنموده وجامعه را به این تفریح وادار سازیم تا بتوانیم لبخندی را برلب ودل هموطنان ایجادکنیم زیرا که خداوند میفرمایند آنگاه که توای بنده من بتوانی دلی راشادکنی مرا شادنمودی وآنوقت که مرا شادوراضی کنی این شادی را برای خودت رقم زدی.
برای ورود ازهمان پنجره وارد شده با زدن این آیدی 🌹@Nik348🌹
لطفا به محض ورود به کانال حتما بعداز سلام بنویسید { ارسالی پوررجب } تا توضیحات براتون بیاد.تشکر.موفق باشید.
باز غمی در دلِ من جا گرفت
بس که سراغِ گلِ زهرا گرفت
منتظرِ روی توأم ماهِ نو
مُردم از این هجرتِ جانکاهِ تو
کی شود این فاصله پایان رسد
عِطر وجودت به دل و جان رسد
باز پُر از شور و هوای توأم
دست به دامانِ خدای توأم
آه! خدایا گٌل ما غایب است
عالَمِ ما عالَمِ بی صاحب است
در دلِ ما هست روان این دعا
وقت ظهوراست توآقابیا
هر که ولای علوی طالب است
امرِ اطاعت ز ولی واجب است
باز دلم محوِ تماشا شده
غنچه ی لبخند شکوفا شده
رایحه ی عِطرِ ولایت دمید
مهر علی در دلِ یاران وزید
گشت عیان وعده ی روزِ الست
نورِ ولایت به دلِ ما نشست
کاش تجلی بکنی ماهِ عشق
تا ز تو روشن بشود راهِ عشق!
هستی محرابی
مژده مژده
🌹 به نام حضرت دوست 🌹 🌹 که آنچه داریم از اوست 🌹 بزرگترین تفریح کار است {امیر مومنان علی ع}
وبر این شدیم پنجره ای جدیدی را باز کنیم واز این پنجره به تفریح بپردازیم پس بیایید با هم ازاین پنجره وارد شویم وهم تفریح کنیم وهم کسب در آمدنموده وجامعه را به این تفریح وادار سازیم تا بتوانیم لبخندی را برلب ودل هموطنان ایجادکنیم زیرا که خداوند میفرمایند آنگاه که توای بنده من بتوانی دلی راشادکنی مرا شادنمودی وآنوقت که مرا شادوراضی کنی این شادی را برای خودت رقم زدی.
برای ورود ازهمان پنجره وارد شده با زدن این آیدی 🌹@Nik348🌹
دریای کرامت
حضرت دریای کرامت
گفتم درخور نامت بنویسم
اندازۀ وسعم ز مقامت بنویسم
ای محشرامروز،چه تشبیه بیارم؟
ازقد تو فردای قیامت بنویسم
من قطره ام ازعهدۀ من برنمیاید
از حضرت دریای کرامت بنویسیم
لطف تومرا پشت درخانه ات آورد
تا اینکه علیکم به سلامت بنویسم
شان تو نگنجید واز این قاب درآمد
دیدم که غزلم ، مثنوی از آب درآمد
من ایل وتبارم سراین سفره نشستند
جمع کس وکارم سراین سفره نشستند
درباغ نگاه تو، منم کال رسیدم
پر سوخته بودم به پرو بال رسیدم
همرنگ نگاه تو، شده دامن دریا
آیینه زده ریسه به پیراهن دریا
اول نوۀ دختری خلق عظیمی
توجلوۀ پیغمبری خلق عظیمی
مدیون توهستند همه مردم عالم
نان عمل توست سر سفرۀ آدم
مضمون سخاوت زتوالهام گرفته
ازصندوق قرض الحسنت وام گرفته
حرف کرم تو همه جا ورد زبان است
چیزی که عیان است
چه حاجت به بیان است
یا زهرای محمد
کرامات امام زمان {عج}
دوره امامت ایشان پس از شهادت امام حسن عسکری (ع) در سال ۲۶۰ هجری آغاز شد و تا پس از ظهور آن حضرت (عج) در آخرالزمان ادامه دارد و پس از دوره طولانی غیبت، ظهور خواهد کرد.
امام زمان (عج) صاحب مقام، منزلت و جایگاه خاصی نزد پروردگار و اهل بیت (ع) و کرامات و معجزات زیادی است که در ادامه گوشهای از آن را بخوانید.
کرامات و معجزات امام زمان (عج)
امام حسن عسکرى (ع) به حضرت حکیمه دختر گرامی امام جواد (ع) فرمود: امشب، به خانه ما بیا، زیرا امر مهمى رخ خواهد داد.
حضرت حکیمه (س) پرسید: چه اتفاقى؟
امام (ع) فرمود: قائم آل محمد (عج) امشب به دنیا خواهد آمد.
حضرت حکیمه (س) پرسید: از چه کسى؟
امام حسن عسکری (ع) فرمود: از حضرت نرجس (س)
حضرت حکیمه (س) مى گوید:
به نزد نرجس رفتم و به او، فرزند بزرگوارى را بشارت دادم در حالى که هیچ اثر حملى در او مشاهده نکردم.
مدینة المعاجز، سیدهاشم بحرانى، ج ۸، ص ۱۰ و ۲۶، مؤسسه معارف اسلامى، چاپ اوّل، ۱۴۱۶ هـ.ق.
چنین معجزه اى در مورد حضرت موسى (ع) هم بیان شده است در مادر او، یوکابد، هیچ آثار حملى ظاهر نبود و تا روزى که موسى (ع) به دنیا آمد، کسى نفهمید که او حامله است.
قصص قرآن یا تاریخ انبیاء، هاشم رسولى محلاتى، ج ۲، ص ۴۶، انتشارات علمیه اسلامیه، چاپ پنجم، ۱۴۰۷ هـ.ق.
قرائت قرآن در بدو تولد
امام مهدى (عج) در بدو ولادت شان هنگامی که ایشان را به امام حسن عسکرى (ع) دادند و ایشان فرزند گرامیشان را در آغوش گرفت، فرمود: قرآن بخوان.
امام مهدى (عج) شروع به خواندن قرآن کرد.
تبصره الولى، سیدهاشم بحرانى، ج ۱۸.
حکایت شفای پسر فلج در دهه پنجاه در مسجد مقدس جمکران
بر اساس روایتی از یکى از اعضاى هیئت امناى مسجد مقدس جمکران که بیش از بیست سال توفیق خدمت به این مسجد را دارد، روایت شده که در شب جمعه سال ۵۱ من طبق معمول به مسجد مشرف شده بودم. جلوى ایوان مسجد قدیمى کنار مرحوم حاج ابوالقاسم کارمند مسجد که داخل دکه مخصوص جمع آورى هدایا بود، نشسته بودم و نماز مغرب و عشا تمام شده بود و جمعیت کم و بیش مشرف مى شدند. ناگهان خانمى جلو آمد در حالى که دست دختر ۱۲ ساله اش را گرفته بود و پسر بچه ۹ ساله اى را هم در بغل داشت.
نگاهى کردم و گفتم: بفرمایید، امرى داشتید؟
زن سلام کرد و بدون هیچ مقدمه اى گفت: من نذر کرده ام که اگر امام زمان (عج) امشب بچه ام را شفا دهد پنج هزار تومان بدهم حال اول مى خواهم هزار تومان بدهم.
پرسیدم: آمدى که امتحان کنى؟
گفت: پس چه کنم؟
بلافاصله گفتم: نقدى معامله کن با قاطعیت بگو این پنج هزار تومان را مى دهم و شفاى بچه ام را مى خواهم.
کمى فکر کرد و گفت: خیلى خب، قبوله و بعد پنج هزار تومان را داد قبض را گرفت و رفت.
آخر شب بود و من قضیه را به کلى فراموش کرده بودم خانمى را دیدم که دست پسر بچه و دخترش را گرفته بود و به طرف دکه مى آمد به نظرم رسید که قبلا دختر بچه را دیده ام ولى چیزى یادم نیامد.
زن شروع به دعا کرد و تکرار مى کرد و مى گفت: حاج آقا، خدا به شما طول عمر بدهد، خدا ان شاءاللّه به شما توفیق بدهد.
پرسیدم: چى شده خانم؟
گفت: این بچه همان بچه اى است که وقتى اول شب خدمتتان آمدم بغلم بود و بعد پاهاى کودک را نشان داد کاملا خوب شده بود و آثارى از ضعف یا فلج در پسر نبود.
زن سفارش کرد که شما را به خدا کسى نفهمد گفتم: خانم، این اتفاقات براى ما غیر منتظره نیست تقریبا همیشه از این جور معجزهها را مى بینیم.
گفت: هفته دیگر ان شاءاللّه با پدرش مى آییم و گوسفندى هم مى آوریم.
هفته بعد که آمدند گوسفندى را ذبح کردند و خیلى اظهار تشکر کردند بچه را که دیدم، او را بغل کردم و بوسیدم.
کتاب کرامات امام زمان (عج) از انتشارات مسجد مقدس جمکران
روایتی از جوان مسموم در حال مرگ که شفا گرفت
به دلیل مسمومیت چند روزى در بیمارستان نمازى شیراز بى هوش بودم، پزشکان از مداواى من قطع امید کرده بودند. برادرم که در آن لحظات کنار تخت من بود، مى گفت: دیدم که خط صافى روى صفحه اى که نوار قلب را نشان مى داد، ظاهر شد.
او گریه کرد و خود را روى من انداخت دکترها قطع امید کردند و میخواستند مرا به سردخانه بیمارستان ببرند که ناگهان قلبم شروع به کار کرد و فشار خون از ۳ به ۱۰ رسید پزشکان سریعا مرا براى دیالیز و تصفیه خون به بیمارستان سعدى و صحرایى بردند. عقیده پزشکان بر این بود که اگر دیالیز هم مى شدم باز هم معلوم نبود که زنده بمانم، اما من زنده شدم.
عمه ام که زن مومن و با تقوایى است و همیشه ائمه معصومین (ع) را در خواب مى بیند و ۷۹ سال هم سن دارد موقعى که حال من خیلى بد بود و خبر مردن مرا برایش برده بودند همان شب در خواب امام زمان (عج) را دید که حضرت (عج)فرمود: نترسید و ناراحت نباشید که ما شفاى جوان شما را از خدا خواسته ایم و خدا جوان شما را شفا خواهد داد.
عمه ام از خواب بیدار مى شود و بوى عطر آقا را استشمام مى کند و به افراد فامیل خبر شفاى مرا مى دهد.
ابتدا همه او را مسخره مى کنند ولى بالاخره معجزه به وقوع مى پیوندد من نیز بعد از این معجزه براى قدردانى به مسجد جمکران مشرف شدم.
کتاب کرامات امام زمان (عج) از انتشارات مسجد مقدس جمکران
حکایت طی الارض زائر خانه خدا
امیراسحاق استرآبادی ازمردان شریف و صالحی که چهل بار با پای پیاده به حج مشرف شده و در میان مردم مشهور بود که طیّالارض داشته است یک سال به اصفهان رفت.
امیراسحاق استرآبادی یک سال با کاروانی به طرف مکه رفت، حدود هفت یا نُه منزل بیشتر به مکه نمانده بود که برای انجام کاری تعلل کرد و از قافله عقب افتاد. وقتی به خود آمدم دیدم کاروان حرکت کرده و هیچ اثری از آن دیده نمیشود، راه را گم کردم، حیران و سرگردان مانده بودم، از طرفی تشنگی آن چنان بر او غالب شد که از زندگی ناامید شده بود و آماده مرگ شد.
ناگهان به یاد منجی بشریت امام زمان (عج) افتاد و فریاد زد: یا صالح، یا ابا صالح، راه را به من نشاه بده،خدا تو را رحمت کند.
در همین حال از دور شبحی به نظرش رسید به او خیره شد و با کمال ناباوری دید که آن مسیر طولانی را در یک چشم به هم زدن پیمود و در کنارش ایستاد.
جوانی گندمگون و زیبا با لباسی پاکیزه بود که به نظر میآمد از اشراف باشد و بر شتری سوار بود و مشک آبی با خود داشت.
امیراسحاق استرآبادی سلام کرد او نیز پاسخش را به نیکی ادا کرد.
فرمود: تشنهای؟
گفت: آری، اگر امکان دارد کمی آب از آن مشک مرحمت بفرمایید.
او مشک آب را به او داد، آنگاه فرمود: میخواهی به قافله برسی؟
گفت: آری.
او نیز امیراسحاق استرآبادی بر ترک شتر خود سوار کرد و به طرف مکه به راه افتاد.
امیراسحاق استرآبادی عادت داشت که هر روز دعای «حرز یمانی» را قرائت کند، مشغول قرائت دعا شد در حین دعا آن جوان گاهی به طرف او برمی گشت و میفرمود: این طور بخوان.
چیزی نگذشت که به امیراسحاق استرآبادی فرمود: اینجا را میی شناسی؟
نگاه کرد، دید در حومه شهر مکه است. گفت: آری میشناسم.
فرمود: پس پیاده شو!
امیراسحاق استرآبادی پیاده شد، برگشت او را ببیند، ناگاه از نظرش ناپدید شد. تازه متوجه شد که او قائم آلمحمد (عج) است از گذشته خود پشیمان شد و از این که او را نشناخت و از او جدا شده بود، بسیار متأسف و ناراحت بود.
پس از هفت روز کاروان ما به مکه رسید وقتی او را دیدند، تعجب کردند؛ زیرا یقین داشتند که او جان سالم به در نخواهد برد. به همین خاطر بین مردم مشهور شد که طی الارض دارد.
کتاب داستانهایی از امام زمان (ع)
حکایت دیدار امام زمان با مرد قفل ساز و توصیه ایشان به عالم بزرگ
بر اساس روایتی از حضرت آیتالله حاج آقا حسن صافی اصفهانی قدسسره؛ در کربلای معلی یکی از علما که به علوم غریبه آگاهی داشت تصمیم میگیرد که به وسیله علم جفر، خود را به امام عصر (عج) برساند در نتیجه در داخل یکی ازغرفههای صحن امام حسین (ع) به محاسبات این علم میپردازد پاسخی که دریافت میکند این بوده، امام (ع) داخل صحن با پیرمردی قفلساز در حال صحبت هستند و گل میگویند و گل میشنوند.
تردید میکند مبادا فلان قسمت از برنامه را اشتباه کرده باشد بار دوم و سوم نیز حساب میکند و نتیجه همان میشود.
در این هنگام عزم خود را بر دیدار جزم میکند که هر چه بادا باد.
میبیند آری امام (ع) در همان زاویه صحن که به وسیله آن علم را درک کرده است، با آن مرد قفلساز مشغول گفت و گو است، چون میبیند که آقا در حال خداحافظی است رو به امام (ع) به سرعت حرکت میکند.
امام (ع) از آن پیرمرد خداحافظی کرده و رو به سوی ایشان میآیند و وقتی با او رودررو قرار میگیرند، میفرمایند: تو هم مثل این پیر مرد قفل ساز شو تا من به سراغ تو بیایم و از کنارش میگذرد.
این عالم میگوید: همان وقت به سراغ این پیرمرد قفلساز رفتم تا او و رفتار و روحیاتش را شناسایی کنم.
از او پرسیدم: این آقایی که با ایشان صحبت داشتی، که بود؟
در پاسخ گفت: تا آن جا که میدانم آقا سیدمهدی، فرزند مرحوم آقا سیدحسن هستند که پدرشان هم به رحمت خداوند رفته است از نوع جواب او به زودی متوجه شدم که آقا خود را به او معرفی کردهاند.
ولی این بنده خدا متوجه نشده است که ایشان امامعصر (عج) هستند.
نزدیک بود او را از حقیقت امر آگاه سازم، ولی به خود آمدم که اگر این کار صلاح این بنده خدا بود خود آقا به او توجه میدادند ازحالات آقا و زمان آشنایی او با آقا و ... پرسیدم دقت کردم ببینم که این پیرمرد چه ویژگی خاصی دارد که امام مرا به آن دعوت فرمودهاند: عاقبت دریافتم که در کنار تقید ایشان به مسائل شرعی و کسب حلال؛ بارزترین ویژگی اخلاقی او این است که سخت به قول و قرارش با مردم پایبند است و اگر میگوید قفل شما فلان موقع آماده است. آن را حتما سر وقت و شاید زودتر آماده کرده است.
مراعات در ظرافتهای اخلاقی بیتردید در تکامل انسان سالک، نقشی جدی و اساسی دارد. چنانچه سهلانگاری در امور اخلاقی نیز تنزلآور و دورکننده از مقام قرب الهی است.
کتاب داستانهایی از امام زمان (ع)
ملاقات با امام زمان عج
اعمال شب های قدر
شب نوزدهم:
اين شب با عظمت آغاز شبهاى قدر است،و شب قدر آن شبى است كه در طول سال،شبى به خوبى و فضليت آن يافت نمىشود،و عمل در اين شب از عمل در طول هزار ماه بهتر است،و تقدير امور سال در اين شب صورت مىگيرد،و فرشتگان و روح كه اعظم فرشتگان الهى است،در اين شب به اذن پروردگار به زمين فرود مىآيند،و به محضر امام زمان(عج) مىرسند و آنچه را كه براى هر فرد مقدّر شده بر آن حضرت عرضه مىدارند.
ادامه نوشته
برچسبها: اساماسهای زیبا, جملات مذهبی, جملات زیبا, احادیث زیبا
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 17:23 توسط عشاق المهدی | يک نظر
ملاقات با امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
در زمانهايي كه حكومت بحرين تحت استعمار اروپاييها و ابرقدرتها بود و چون مي خواستند كه مردم مسلمان را هم راضي نگه دارند، يك مرد سني ناصبي را حاكم آنجا قرار داده بودند.اين حاكم وزيري داشت كه در دشمني با شيعيان فوق العاده شديد بوده و چون اهل بحرين اكثرا شيعه و محب اهل بيت رسول الله (صلي الله عليه و آله) بودند،
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات ائمه
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد ۱۳۹۲ ساعت 20:14 توسط عشاق المهدی | نظرات
سيد عبدالكريم پينه دوز
ملاقات با امام زمان (عج)
در تهران مرد پينه دوزي بود بنام سيد عبدالكريم كه من او را كم ديده بودم، نه بخاطر آنكه باو علاقه نداشتم بلكه بخاطر كمي سن لياقت معاشرت با او را در خود نمي ديدم ولي اكثر علماء اهل معني معتقد بودند كه گاهي حضرت بقيه الله (عليه السلام) به مغازه محقر او تشريف مي برند و با او مي نشينند و هم صحبت مي شوند.
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 6:19 توسط عشاق المهدی | نظرات
كرامات امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
در زمانهايي كه حكومت بحرين تحت استعمار اروپاييها و ابرقدرتها بود و چون مي خواستند كه مردم مسلمان را هم راضي نگه دارند، يك مرد سني ناصبي را حاكم آنجا قرار داده بودند.اين حاكم وزيري داشت كه در دشمني با شيعيان فوق العاده شديد بوده و چون اهل بحرين اكثرا شيعه و محب اهل بيت رسول الله (صلي الله عليه و آله) بودند،
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 6:16 توسط عشاق المهدی | نظرات
كرامات امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
مرحوم علامه مجلسي از ملحقات كتاب انيس العابدين و علامه نوري در نجم الثاقب نقل مي كنند كه:سيد بن طاووس قدس الله سره مي فرمايد كه:در يك سحرگاه در سرداب مطهر از حضرت صاحب الامر ارواحنا فداه اين مناجات را شنيده ام كه مي فرمايد:
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ ساعت 6:8 توسط عشاق المهدی | نظرات
كرامات امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
از جمله كساني كه به فيض ملاقات حضرت صاحب الامر ارواحنا فداه نايل آمده و پاسخ اشكالات علميش را از آن وجود مقدس دريافت كرده است، عالم بزرگوار مقدس اردبيلي (متوفي 993) رضوان الله تعالي عليه است. رادمرد بزرگي كه در تقوي و عبادت به مقامي رسيده بود كه هر كه را بخواهند در قدس و تقوي مثال بزنند به او تشبيهش مي كنند
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین ۱۳۹۲ ساعت 6:6 توسط عشاق المهدی | نظرات
كرامات امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
يكي از نوابغ جهان اسلام و فقهاي بزرگوار شيعه كه آوازه و شهرت علمي و عمليش؟ در همه بلاد مسلمين پيچيده و از جانب بعضي از علماء به خاتم الفقهاء و المجتهدين موسوم گشته، مرحوم شيخ مرتضي انصاري رضوان الله تعالي عليه (1281 - 1214 ه؟ ق) مي باشند
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 6:31 توسط عشاق المهدی | نظرات
كرامات امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
زماني كه علامه بحرالعلوم در مكه معظمه سكونت داشت با وجود اينكه از بستگان و ارادتمندان به دور بود، ولي از هرگونه بذل و بخشش به مستمندان و محتاجان و نيز تاءمين مايحتاج طلاب فروگذار نمي كرد.روزي پيشكار آن بزرگ به ايشان خبر مي دهد كه ديگر دينار و درهمي اندوخته باقي نمانده و بايد فكري كرد اينك دنباله ماجرا را از زبان اين شخص مي شنويم:
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 6:29 توسط عشاق المهدی | نظرات
ملاقات با امام زمان (عج)
امام زمان
مرحوم علامه سيد بحرالعلوم (رضوان الله تعالي عليه) از كساني است كه مكرر خدمت حضرت بقيه الله ارواحنا فداه رسيده، كرامات باهره اش را همگان از علماء با تجليل و ستايش نقل نموده اند محدث قمي (ره) در كتاب رجال خويش، هشت حكايت در رابطه با كرامات آن بزرگوار و تشرفات مكررش به حضور حضرت صاحب الامر (عجل الله تعالي فرجه الشريف) نقل مي فرمايند،
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, ملاقات با امام زمان, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 6:4 توسط عشاق المهدی | نظرات
ملاقات با امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
مرحوم علامه مجلسي از ملحقات كتاب انيس العابدين و علامه نوري در نجم الثاقب نقل مي كنند كه:سيد بن طاووس قدس الله سره مي فرمايد كه:در يك سحرگاه در سرداب مطهر از حضرت صاحب الامر ارواحنا فداه اين مناجات را شنيده ام كه مي فرمايد:
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, ملاقات با امام زمان, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 6:0 توسط عشاق المهدی | نظرات
ملاقات با امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
مرحوم علامه مجلسي از ملحقات كتاب انيس العابدين و علامه نوري در نجم الثاقب نقل مي كنند كه:سيد بن طاووس قدس الله سره مي فرمايد كه:در يك سحرگاه در سرداب مطهر از حضرت صاحب الامر ارواحنا فداه اين مناجات را شنيده ام كه مي فرمايد:
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, ملاقات با امام زمان, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 6:12 توسط عشاق المهدی | نظرات
ملاقات با امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
از جمله كساني كه به فيض ملاقات حضرت صاحب الامر ارواحنا فداه نايل آمده و پاسخ اشكالات علميش را از آن وجود مقدس دريافت كرده است، عالم بزرگوار مقدس اردبيلي (متوفي 993) رضوان الله تعالي عليه است. رادمرد بزرگي كه در تقوي و عبادت به مقامي رسيده بود كه هر كه را بخواهند در قدس و تقوي مثال بزنند
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, ملاقات با امام زمان, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 6:10 توسط عشاق المهدی | نظرات
كرامات امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
مرحوم علامه مجلسي از ملحقات كتاب انيس العابدين و علامه نوري در نجم الثاقب نقل مي كنند كه:سيد بن طاووس قدس الله سره مي فرمايد كه:در يك سحرگاه در سرداب مطهر از حضرت صاحب الامر ارواحنا فداه اين مناجات را شنيده ام كه مي فرمايد:
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 6:6 توسط عشاق المهدی | نظرات
كرامات امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
از جمله كساني كه به فيض ملاقات حضرت صاحب الامر ارواحنا فداه نايل آمده و پاسخ اشكالات علميش را از آن وجود مقدس دريافت كرده است، عالم بزرگوار مقدس اردبيلي (متوفي 993) رضوان الله تعالي عليه است. رادمرد بزرگي كه در تقوي و عبادت به مقامي رسيده بود كه هر كه را بخواهند در قدس و تقوي مثال بزنند به او تشبيهش مي كنند.
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 6:4 توسط عشاق المهدی | نظرات
كرامات امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
باقي بن عطوه علوي كه از سادات حسيني بوده و مورد اعتماد علي بن عيسي اربلي مي باشد نقل كرده كه گفت:پدرم زيدي مذهب بود و او به مرضي مبتلاء بود كه به هيچ وجه اطباء نمي توانستند او را معالجه كنند و از من و چند پسر ديگرش كه همه شيعه و دوازده امامي بوديم ناراحت بود
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 6:6 توسط عشاق المهدی | نظرات
ملاقات با امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
از مرد موثقي به نام حاج آقاي حيدري در مشهد شنيدم ولي چون در آن زمان قضيه را خود يادداشت نكرده بودم و حضرت حجه الاسلام و المسلمين آقاي حاج شيخ محمد رازي در كتاب آثار الحجه ص 80 از همان مرد مورد وثوق شنيده و نوشته اند من عين آن حكايت را با مختصري كم و زياد كه از حافظه خودم هم استمداد كرده ام،
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 19:32 توسط عشاق المهدی | نظرات
ملاقات با امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان (عج)
مرحوم شيخ ورام در كتاب تنبيه الخاطر و نزهه الناظر مي گويد:علي بن جعفر المدايني علوي نقل كرده و گفته كه:در كوفه پيرمرد قدكوتاهي كه معروف به زهد و عبادت و پاكدامني بود زندگي مي كرد روزي من در مجلس پدرم بودم كه آن پيرمرد قضيه اي را براي پدرم مي گفت و آن قضيه اين است كه گفت:
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 19:30 توسط عشاق المهدی | نظرات
كرامات امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان (عج)
مرحوم حجه السلام آقاي حاج شيخ محمد تقي بافقي يكي از علماء مبارز زمان رضاشاه پهلوي بود كه مكرر آن شاه ظالم او را زندان كرد و تبعيد نمود.او (طبق نوشته گنجينه دانشمندان جلد 3 ص 6) معتقد بود كه بادله اربعه راه ملاقات با امام زمان (عليه السلام) باز است.علاوه بهترين دليل بر امكان چيزي وقوع آن است.و ما مي بينيم كه هزارها نفر آن حضرت را ديده و شناخته و با او حرف زده اند!
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 6:7 توسط عشاق المهدی | نظرات
امداد امام زمانعليه السلام و حفظ ايران
امداد امام زمانعليه السلام و حفظ ايران
مرحوم حجه الاسلام آقاي مجد، پدر مرحوم حجه الاسلام شيخ مرتضي زاهد تهراني(7) در سفرنامه خود، كرامتياز امام زمانعليه السلام نقل ميكند كه حاصل آن چنين است: شيخ عبيداء كه يكي از اشرار كرد در زمان سلطنت ناصرالدين شاه بود با شصت هزار نفر سوار، سر به طغيان برداشت و به هر كجا ميرسيد همه را قتل عام ميكرد،
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, امدادهای غیبی, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ ساعت 6:20 توسط عشاق المهدی | نظرات
امام زمان(عج)
تشرّف خدمت امام عصر ارواحنا فداه
يكياز موثقين نقل كرد: شخص بزرگواري سال 1366 به مكه مشرف شدند و در تظاهرات برايت از مشركين شركت كرده و از ناحيه سر مضروب شدند و زير دست و پاي مردم افتادند. آن بزرگوار گفته: در آن حال متوجه به امام عصر - ارواحنا فداه - شدم و در دل خود عرض كردم: آقا جان! من هر سال به عشق ملاقات شما در عرفات به مكه ميآيم،
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی ۱۳۹۱ ساعت 6:16 توسط عشاق المهدی | نظرات
امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان (عج)
استادمان مرحوم آيه الله آقاي حاج شيخ مجتبي قزويني (رضوان الله تعالي عليه) قضيه استادش مرحوم آيه الله آقاي ميرزا مهدي اصفهاني را اين چنين نقل مي فرمود:مرحوم آيه الله ميرزاي اصفهاني مي فرمود:در ايام تحصيل كه در نجف اشرف بودم، در علم اخلاق و تزكيه نفس و سير و سلوك از محضر آقاي سيد احمد كربلايي كه يكي از عرفاء بلند پايه بود
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 6:8 توسط عشاق المهدی | نظرات
امام زمان عليهالسلام
دیدار با امام زمان در مجلس روضهی حضرت ابوالفضل
عالمي، امام زمان عليهالسلام را در عالم مكاشفه زيارت نموده و شيفته جمال دلرباي حضرت عليهالسلام ميشود، ايشان به حضرت عرضه ميدارند: يا اباصالح، نسخهاي به ما بدهيد تا هر زماني، دلمان براي جمال زيبا و نوراني شما تنگ شد، توسط آن به مرادمان برسيم و ما بتوانيم شما را زيارت كنيم.
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 6:1 توسط عشاق المهدی | نظرات
حاج منصور ارضي
ارزش متوسلین به حضرت ابوالفضل نزد امام زمان
مداح عاشق و دل سوخته اهل بيت آقاي حاج منصور ارضي ميگويد: عالم محترمي امام زمان عليهالسلام را در خواب ميبيند كه در محضر مباركشان جناب قمر بنيهاشم عليهالسلام نيز ايستادهاند.
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۱ ساعت 5:58 توسط عشاق المهدی | نظرات
كرامات امير مو منان امام علي (ع )
(نگاه به چهره على (ع )
حضرت سلمان (ع ) فرمود: يك روز خدمت حضرت رسول اللّه (ص ) مشرف شدم ، ديدم حضرت در حال سجده هستند و كلماتى را مى فرمايند. خوب كه گوش دادم شنيدم مى فرمايد: اِلهى بِحَقِّعلىِّ خَفّف عَلىَّ اَوزارى خدايا بحق على (ع ) قسمت مى دهم گناهانى را كه بر دوش من گذاشته اند سبك گردان .
سلمان مى گويد: من تعجب كردم . صبر كردم تا حضرت سر از سجده برداشت بعد عرضكردم يا رسول اللّه شما خدا را بحق على (ع ) قسم مى دهد؟
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۱ ساعت 6:10 توسط عشاق المهدی | نظرات
ملاقات با امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
مرحوم آيه الله آقاي حاج سيد حسين قاضي تبريزي كه در قم ساكن بودند و تمام علماء و بزرگان ايشان را به عنوان يك مرد عالم و متقي و اهل معني و داراي كرامات مي شناختند و من خودم مكرر خدمتشان رسيده بودم و از محضرشان استفاده هايي نموده بودم، معروف بود كه ايشان مكرر خدمت حضرت بقيه الله ارواحنا فداه مي رسند،
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 5:54 توسط عشاق المهدی | نظرات
ملاقات با امام زمان
مرحوم حاجي نوري رحمه الله در كتاب نجم الثاقب نقل مي كند كه:عالم فاضل شيخ باقر كاظمي معروف به آل طالب گفت كه:مرد مو مني به نام شيخ حسين رحيم از خانواده معروف به آل رحيم نقل مي كرد. و همچنين اين قضيه را عالم كامل، فاضل عابد، مصباح الاتقياء، شيخ طه كه فعلا امام جماعت مسجد هندي است و مورد اعتماد خاص و عام است،
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, کرامات ائمه, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 5:52 توسط عشاق المهدی | نظرات
ملاقات با امام زمان (عج)
ملاقات با امام زمان
مرحوم حاجي نوري رحمه الله در كتاب نجم الثاقب نقل مي كند كه:عالم فاضل شيخ باقر كاظمي معروف به آل طالب گفت كه:مرد مو مني به نام شيخ حسين رحيم از خانواده معروف به آل رحيم نقل مي كرد. و همچنين اين قضيه را عالم كامل، فاضل عابد، مصباح الاتقياء، شيخ طه كه فعلا امام جماعت مسجد هندي است و مورد اعتماد خاص و عام است،
ادامه نوشته
برچسبها: کرامات امام زمان, امام زمان, ملاقات با امام زمان, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۱ ساعت 6:11 توسط عشاق المهدی | نظرات
پيوند امام مهدي عليهالسلام با حضرت عباس عليهالسلام
امام زمان در مجلس روضهی حضرت ابوالفضل
از مجالسي كه مورد عنايت امام زمان عليهالسلام بوده و ميباشد، مجالسي است كه خالصانه براي عزا و ماتم حضرت ابوالفضل عليهالسلام برقرار ميباشد لذا، برپا كنندگان محترم و عزيزان شركت كننده، توجه بيشتري نمايند، تا بهرههاي بيشتري ببرند. نمونهي زير گوياي اين واقعيت است:
ادامه نوشته
برچسبها: امام زمان, کرامات امام زمان, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ ساعت 4:32 توسط عشاق المهدی | نظرات
امام مهدي عليهالسلام با حضرت عباس عليهالسلام)
امام زمان در حرم حضرت عباس
امام مهدي عليهالسلام به جهت قدرداني و وفا نسبت به رشادتهاي حضرت عباس عليهالسلام به اين بارگاه ملكوتي تشريف ميآورند، نمونه زير گوياي اين واقعيت ميباشد:
فقيه فرزانه آيت الله حاج سيد مرتضي لنگرودي فرمود: در حرم مطهر حضرت قمر بنيهاشم عليهالسلام مشغول زيارت بودم، ناگهان ديدم شخصي پشت سر من مشغول زيارت و خطاب به حضرت ميفرمايد:
ادامه نوشته
برچسبها: امام زمان, کرامات امام زمان, کرامات امام علی, کرامات حضرت فاطمه
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۱ ساعت 4:26 توسط عشاق المهدی | نظرات
امام زمان
ملاقات با امام زمان (عج)
اگر چه قضيه حاج علي بغدادي در كتاب مفاتيح الجنان نقل شده و در دسترس؟ همه مردم قرار گرفته است، ولي به سه دليل لازم دانستم كه آن حكايت را هم در اينجا نقل كنم.اول:آنكه معمولا كساني كه مفاتيح را باز مي كنند و مي خوانند به قصد دعاها و زيارتهاي آن، آن را مي خوانند
چشم ترم
خون می رود ز چشم ترم پای رفتنت
پشتم خمید پای تماشای رفتنت
ای با شتاب عزم سفر کرده صبر کن
خانه هنوز نیست مهیای رفتنت
یا از خدا بخواه بمانی و یا مرا
زنده مخواه فاطمه فردای رفتنت
نجوای سجده های تو عجل وفاتی است
همواره از خداست تمنای رفتنت
ذکر بریده ی تو گواه بریدن و
حال قنوت های تو گویای رفتنت
ای کاش زخم های دلت اینقدر نبود
تا ماندنت رقم بخورد جای رفتنت
با هر نفس به روسریت رنگ گل نشست
اینگونه شد جواب معمای رفتنت
بسته کتاب عمرعلی را وداع تو
هربرگ آن رسیده به امضای رفتنت
هادی ملک پور
@DaltangFarjyar
از سائلان حیدریم
تا نفس داریم ما از سائلان حیدریم
فکر پروازیم هرشب گرچه بی بال و پریم
نوکران جای نفس هر روز عزت می کشند
مشتری های غم تو با همین چشم تریم
از دعاهای قنوت وتر تو جامانده ایم
غبطه خورهای کرامات مقام قنبریم
روضه ها غمخانه نه ، عزتکده های شماست
ما به لطف روضه های مادر تو بهتریم
مجتبی اماه گفت و پابرهنه آمدیم ...
ما شریک غصه یاریم هرشب مضطریم
از دری که سوخته عطر کرامت می وزد
سوخته ماییم که هرشب دخیل این دریم
فاطمه جان می کند ، با هرنفس جان می دهیم
ما مغیره نیستیم ، از اشک زهرا بگذریم
هر تکانی می خورد دنیای ما خون می شود
ما عزادار غم پهلوی زخم مادریم
دست بر دیوار بود و یک قدم رفت و نشست
بشکند دستی که دست مادر ما را شکست
ناصر دودانگه
@DaltangFarjyar
قبول کن
قبول کن تو مرا تا که مستجاب شوم
دوباره گریه کنِ مادرت حساب شوم
مرا خرابِ خودت کن، خرابِ غیر نکن
ز محضرت بروم هر کجا، خراب شوم
به هر دری که زدم قبل تو جواب شدم
به هر دری بزنم بعد تو جواب شوم
خودت کشیدی ام از چاه معصیت بیرون
نخواستی که زمینگیرِ منجلاب شوم
بیا که سوختم از درد دوری ات عمری
بگو چقدر، بگو تا به کی عذاب شوم؟
به برکت نظرت، در عزای فاطمیه...
دوباره نوکر این خانه انتخاب شوم
زمان روضه ی سخت بتول، چون اسپند
میان شعله ی آتش پر التهاب شوم
چه عاشقی است که با درد، فاطمه می گفت:
فدای غربت و اشکِ ابوتراب شوم
برای اینکه نبندند دست حیدر را
به خون سینه ی خود پشت در، خضاب شوم
سریع فضه بپوشان رخ کبودم را
علی خجل بشود، از خجالت آب شوم
حسین تشنه نمانَد، حسین را دریاب
فدای تشنگی اش زیر آفتاب شوم
محمد جواد شیرازی
@DaltangFarjyar
زهرای من
اصلا نیازی نیست
از بسترت پاشی
با درد پیش پای
همسرت پاشی
هی گفتم از دردات
هی گفتی چیزی نیست
گفتی اگه گاهی
می افتی چیزی نیست
تو دست به دیواری
گفتی یکم خستم
دیدم قنوتت رو
گفتی یکم دستم
این بچه ها سایه
روسر میخوان زهرا
تا وقت دامادی
مادر میخوان زهرا .
از رفتن و از مرگ
کمتر بگی ای کاش
مادر میخواد زینب
قکر عروسیش باش
چشم پرآب تو
نقش برآبم کرد
تابوت تو اومد
خونه خرابم کرد
دنیا عجب خاکی
روی سرم ریخته
همموی زینب ،هم
خونم بهم ریخته
طفلی حسن هرشب
تو خواب عزاداره
هی میگه دیوارو
هی میگه گوشواره
سینه سپر کردی
خیلی محک خوردی
خانوم سر من تو
خیلی کتک خوردی
زینب با دلشوره
هی روتو می بوسه
شونه کهمیفته
بازوتو می بوسه
وقتی همه خوابن
فضه با دلشوره
خون رو دیوارو
با گریه میشوره
حرف حسینت شد
رفتى چرا از حال
پیرهن رو که دوختى
هى گفتى از گودال...
محمد جواد
@DaltangFarjyar
ترجمه قرآن
یا زهرا
ریشه دارم لابلای ریشههای چادرت
نذر کردم تار و پودم را برای چادرت
آسمانم باش؛ حالا که کبوتر نیستم
میپرم مثل غباری در هوای چادرت
کودکی هستم که زیر چترِ مادر رفتهام
در امانم از بلایا؛ لابلای چادرت
سورهی «وَالشَّمس»، تفسیرِ نماز صبح توست
سورهی «وَالَّیل» هم شمسُالضُّحای چادرت
روز اول رشتهی حبلالمتین را بافتند
از کنار ریشههای نخنمای چادرت
با یهودیهای شهرِ نامسلمانپروران
اهل اسلامیم، با نورُالهُدای چادرت
سایهسارِ پرچمت روی سر محجوبههاست
مکتبت جاریست، در دارُالحَیای چادرت
بر سر زنهای بزمِ روضههای خاکیات
چادر مشکیست، یا رخت عزای چادرت ؟
پشت پایت چشمِ تنگِ کوچه هم خون گریه کرد
از خجالت سرخ شد با ردّ پای چادرت
از درِ غمخانهات باب جسارت باز شد
خیمهها آتش گرفت از کربلای چادرت
رضا قاسمی
@DaltangFarjyar
وقتش شده نگاه به دوربرت کنی
وقتش
وقتش شده نگاه به دوروبرت کنی
فکری برای این همه خاکسترت کنی
عذرمرا ببخش ، دوایی نداشتم
تا مرهم کبودی چشم ترت کنی
امشب خودم برای تونان می پزم ولی
با شرط اینکه نذرتب پیکرت کنی
مجبورنیستی ، که برای دل علی
یک گوشه ای بنشینی وچادرسرت کنی
من قبله وتودر شرف رو به قبله ای
پس واجب است روی به این همسرت کنی
زحمت مکش خودم به حسین آب می دهم
توبهتراست ، فکری برای پرت کنی
ای کاش ازبقیۀ پیراهن حسین
معجر ببافی وکفن دخترت کنی
من ، زینب ، حسن ، همه ناراحت توایم
وقتش شده نگاه به دوربرت کنی
ای آفتاب روشنم، ای همسرم مرو
اینگونه ازمقابل چشم ترم مرو
باتوتمام زندگیم بوی سیب داشتم
ای میوه بهشتی پیغمبرم مرو
جان مرابگیرخداحافظی مکن
ازروبروی دیدۀ ناباورم مرو
تاقول ماندن ازتونگیرم نمی روم
ای سایه بلند سرم ، ازسرم مرو
لطف شب عروسی دختربه مادراست
پس لااقل به خاطراین دخترم مرو
ببین میتوانی بمانی ، بمان
عزیزم توخیلی جوانی بمان
توهم مثل من نیمه جانی بمان
زمین گیرمن آسمانی بمان
اگرمی شود ، می توانی بمان
تونیلوفرانه ترین یاس شهر
وجود توکانون احساس شهر
دعا گوی هرقدرنشناس شهر
نکش دست ازدستاس شهر
نباشی چه آبی چه نانی ، بمان
چه شد باعلی همسفر ماندنت
چه شد ماجرای سپر ماندنت
چه شد پای حرف پدر ماندنت
پس ازغصۀ پشت درماندنت
ندارد علی همزبانی ، بمان
برای علی بی تو بد می شود
بدون توغم بی عدد می شود
که روزم مثال شبم می شود
نروغرورم لگد می شود
واین سقف ، سنگ لَحَد می شود
توباید غمم را بدانی بمان
زهرا جان...
چرا اشک را آبرو می کنی؟
چرا چادرت را رفو می کنی؟
چرا استخوان درگلو می کنی؟
چرا مرگ را آرزو می کنی؟
چه کم دارد این زندگانی بمان؟
مرغ دل تاب ماندن ندارد
میکشدهردل مبتلا را
میزندپربسوی شهرمدینه
تابگویدغم مجتبی را
سینه درآتش بیقراری
باهزاران شرارازغم ودرد
بردلش زخم کهنه عیان است
این نشان مانده ازدست نامرد
کدوم دست؟
درهمان کوچه تنگ وبن بست
زد به زخم حسن این نمک را
طاق عرش خداهم ترک خورد
تا دریداوبرات فدک را
پنجه بغض بدخواه مولا
برگ گل را نمود ارغوانی
آسمان ازغمش درشفق شد
شدبهارنبوت خزانی!من چگویم؟
که تاب سخن،گم شده برزمین گوشواره
چشم مادردگرسویی ندارد
طفلی حسن که شاهد رازی مگوشده
زانوبغل گرفته وخون گریه میکند
ازبعد ماجرای فدک زیرورشده
درخانه مینشیند و بیرون نمی رود
درکوچه باچه حادثه ای! روبرو شده
آتشفشان غیرت اوشعله میکشد
شایدکسی مزاحم ناموس اوشده
میدونی فاطمه چی میگفت؟
علی غم مرا فقط به سینه داشت
علی مرا فقط دراین مدینه داشت
ولی،همان که دشمنی به سینه داشت
برای بی هوازدن زمینه داشت
نبی که رفت ناله اش به من رسید
وپاره قباله اش به من رسید
تموم شد؟ نه ، نه
رسیده ام سرقرارگمشده
رسیددست روزگارگمشده
به ضرب دورازانتظارگمشده
حسن: بگرد ؛ گوشواره گمشده
بجای درچهل نفر مرا زدند
دری که ریشه داشت شکست
حُرمت همیشه داشت شکست
یه مادری تواین میون
یه بارشیشه داشت شکست
شعله آتیش بودودود
غلاف وبازوی کبود
یه دست سنگین بی وجود
مادرسیلی بسته بود
الا ای چاه، یارم را گرفتند
گلم، عشقم، بهارم را گرفتند
میان کوچهها، با ضرب سبلی
همه دار و ندارم را گرفتند
**
الهی! کوثرم کو؟ دلبرم کو؟
گلم کو؟ هستی ام کو؟ گوهرم کو؟
علی تنها و دلخون مانده افسوس
یگانه مونس و تاج سرم کو؟
**
الهی! کلبهام را غم گرفته
دل محزون من ماتم گرفته
شرار شعلههای در ندیدم
گلم را خصم از دستم گرفته
**
الهی! سینه من کوی درد است
گلستان سرورم سرد سرد است
عزیزم فاطمه از رنج مسمار
رخ مهتابیاش غمگین و زرد است
**
الهی! دست من را بسته بودند
حریم خانهام بشکسته بودند
به ضرب تازیانه آن جماعت
تن مرضیه را آزرده بودند
**
الهی! غمگسارم، سوگوارم
شبست و طاقت رفتن ندارم
فلک با من سر سازش ندارد
بدون فاطمه نالان و زارم
الهی فرزندش نیامد
تموم امیداو، ظهورمهدیش است
ازاین پس ماهم زار زاریم
فقط برظهورش تکیه داریم
که مهدی آخر دیوان عشق است{3}
الهی به فاطمة ازهرا
عجل لفرج لولیک
منتقم اُم ابیها
نوحه ، سنگین
نوحه{عجب رسمیه}
عجب رسمیه ، رسم زمونه
قصۀ برگ و باد خزونه
میرن آدما از اونا فقط
خاطره هاشون بجا میمونه
میره فاطمه ، برای زینب
یه دل پُرغَم بجا میمونه
فاطمه جانم ؛ فاطمه جانم{3}
عجب رسمیه ، رسم زمونه
مادر میره و دختر میمونه
میره فاطمه برای زینب
پیرهن کهنه ای بجا میمونه
عجب دردیه ، دردی یتیمی
بروی زینب نشسته گرد غریبی
میره فاطمه برای زینب
چادرخاکی بجا میمونه
میره فاطمه ، برای زینب
کوچۀ تاریک ، بج میمونه
فاطمه جانم ، فاطمه جانم
شهادت حضرت زهرا{س}
گریه کُن پهلوون من گریه کن
گریه کن به سامون من گریه کن
گریه کن اینقدر توی خودت نریز
گریه کن تورو جون من گریه کن2
خستگی یام مونده فقط برات علی جان
جون من فدات علی جان
یعنی من یه چاه نمیشم
قربون اون اشکات علی جان
یادش بخیر : شونه به شونت بوده زهرا
توخوشی میون غمها
حال چی ؟ که شده قدم
هم قد بچه هات علی جان
شکستن شاخۀ درخت عمر منو چیدن
سیب کالم
چه فایده بودنم ، نبودنم
حالا که بر دوشت وبالم
گفتم : به پات میشم پیر که شدم
دیگه مهم نیست سن وسالم
اگه زحمتی نیست ، یه کم،بلندتربگو
کردی حلالم
علی به اُمید دیدار 4
سرورم ، من مگه، ازتو،چی میخوام
حیدرم ، جون تو،جون بچه هام
حرفهایی شنیدم که جاشه بگم
عوض خدا نگهدارت ، سلام
نگو که ما ، دو مصرع بیتیم همیشه
قافیۀ کَمَم چی میشه
علی گل هیجده بهارت
دیگه دراومده ز ریشه
سنگی که بر سر میخرید رسول هستی
سنگی که بر شکم میبستی
شکستن از من بار شیشه
اگه خونه ات مرتب نیست ببخش
پای کنیزت لب گوره
ببین از چشم من
نونهایی که پختم ، قدری شوره
نذاری سنگ قبر برام
همین خواهش یه سنگ صبوره
اذیت نمیشی تو کفن ودفن
که جسم زهرات ، جمع وجوره
علی ، به اُمید دیدار 4
سلام برامیرمومنان
حضرت علی علیه السلام
زهرای تو
زهرای تو
علی جان : دیده برای تو وانمی شود
چشمی که لطمه خورده مداوا نمی شود
وقتی غلاف تیغ گرفته توان من
یعنی قنوت ، شانه ، خدایا نمی شود
دیگر رمق نمانده به دستان خسته ام
خواهم بگیرم اشک تواما نمی شود
باورکنید بارمصیبت زیاد بود
بیهوده یک نهال جوان تا نمی شود
آن قدرنالۀ نفسم بی رمق شده
آهی به روی آینه پیدا نمی شود
گرچه برای پهلوی من اشکتان شفاست
زهرای تو زبسترخودپا نمی شود
ای پاسخ سلام علی ، فاطمه ، بمان
ای باعث دوام علی ، فاطمه ،بمان
ای نام دلربای توورد زبان من
زیباترین کلام علی ، فاطمه ، بمان
ای ذوالفقارخیبرثانی که گشته ای
چون تیغ در نیام علی ، فاطمه ، بمان
ای نرگست کبود ودلت لاله زارعشق
یاس بنفشه فام علی ، فاطمه ، بمان
ای برجراحت اُحد و خندقم طبیب
زخمی التیام علی ، فاطمه ، بمان
این زندگی بدون تو چون زهروشوق مرگ
مثل عسل به کام علی ، فاطمه ، بمان
حتی به نان جو و نمک بی تو میل نیست
شیرینی طعام علی ، فاطمه ، بمان
چیزی نمانده از بدن فاتح حنین
یا محیی العظام علی ، فاطمه ، بمان
نقل قول فاطمه...
من آمدم برای یاری علی
فقط برای ماندگاری علی
بسازبا همه نداری علی
منم کنیزخانه داری علی
علی شناسی است راه فاطمه
علیست بهترین گناه فاطمه
علی فقط غم مرا به سینه داشت
علی مرا فقط در این مدینه داشت
نبی که رفت ناله اش به من رسید
وپارۀ قباله اش به من رسید
رسیده ام سرقرارگم شده
رسید دست روزگارگم شده
به ضرب دور ازانتظار فاطمه
حسن بگرد گوشواره گم شده
به هیچکس نگو ، عزیزم آفرین
امان من بریده شد امان بده
پس ازنبی بلافقط همین نبود
تمام ماجرا فقط همین نبود
شب بود میرفتند ، مادررا بشویند
با اشکها ، یاس پیامبررابشویند
شب بود موهای سفیدش راندیدند
با اینکه باید ابتدا سررا بشویند
گیرم که شستند وبه خاکش سپردند
فردا چگونه پهلوی دررا بشویند
چنین گفت استادنیکوسرشت
که دیدم به سردرب باغ بهشت
نـوشته ملک باخطی منجلی
به فرمان حق جمله ای ازعلی
که ای دوستاران صاحب نفس
زاوصاف زهراهمین جمله بس
هلالی که درآسمان جای اوست
تراشیده ناخن پای اوست
بانو بهشت گوشه پنهان چشم توست
دریا همیشه تشنه باران چشم توست
با تو بهار ماندنی است و فرشته وار
تسبیح گوی خالق سبحان چشم توست
وقتی نسیم صحن تو بر صورتم نشست
دیدم تمام عشق غزل خوان چشم توست
پایین پای درس تو عمری نشسته است
مریم همان که جزو مریدان چشم توست
ای جانماز هرشبه ات بال جبرییل
قبله تمام مایل ایمان چشم توست
توحید از کلام شما آب میخورد
ایران ما هنوز مسلمان چشم توست
اقرار میکنم که قلم لال میشود
هر جا که صحبت از تو و ایمان چشم توست
باز غمی در دلِ من جا گرفت
بس که سراغِ گلِ زهرا گرفت
منتظرِ روی توأم ماهِ نو
مُردم از این هجرتِ جانکاهِ تو
کی شود این فاصله پایان رسد
عِطر وجودت به دل و جان رسد
باز پُر از شور و هوای توأم
دست به دامانِ خدای توأم
آه! خدایا گٌل ما غایب است
عالَمِ ما عالَمِ بی صاحب است
در دلِ ما هست روان این دعا
وقت ظهوراست توآقابیا
هر که ولای علوی طالب است
امرِ اطاعت ز ولی واجب است
باز دلم محوِ تماشا شده
غنچه ی لبخند شکوفا شده
رایحه ی عِطرِ ولایت دمید
مهر علی در دلِ یاران وزید
گشت عیان وعده ی روزِ الست
نورِ ولایت به دلِ ما نشست
کاش تجلی بکنی ماهِ عشق
تا ز تو روشن بشود راهِ عشق!
هستی محرابی
آدم که عاشق میشود فکر خطر نیست
در عاشقی اصلاً ضرر مد نظر نیست
“دربدری دارد به دنبال خودش عشق”
عاشق نبوده آنکسی که دربدر نیست
پشت سر پروانه دریا هم بریزی
پروانه برگشتی ندارد تا سحر نیست
پروانه را دیدم که خاکستر نشین شد
پروانه یادم داده عاشق فکر پر نیست
قدر جوانی را بدان و گریه کن باش
من شک ندارم وقت پیری بی اثر نیست
من گریه کردم هر کجا ، قلبم شکسته
پس گریه های من کم از شق القمر نیست
گریه برای این تبار محترم بود!
سر تا سرش سود است و اصلاً هم ضرر نیست
غیر از تو خرج هرکه شد خونش هدر رفت
خونی که میریزم به پات اسمش هدر نیست
دارم مقرب می شوم بین گدایان
با این که در عالم گدائی معتبر نیست
این کاسه را باید پر از مهر علی کرد
اینجا گدا اصلا به فکر سیم و زر نیست
بنشین و اینجا گریه کن آن جا بخندی
فردا که محشر شد خبر از چشم تر نیست
حتی صدایش در نیامد پشت آن در
جانم به زهرا که مثالش در بشر نیست
آتش به دامانش گرفت پایش نلرزید
گفتم کسی که عاشق است فکر خطر نیست
رسول عسگری
من ندیدم که شبی پلک بهم بگذاری
هرشب از شدت درد کمرت بیداری
استراحت کن عزیزم ، بخدا میدانم
خسته ای ، بی رمقی ، سوخته ای ، بیماری
جان من سعی نکن با کمر تا شده ات
محض آرامش من بستر خود برداری
سرفه هایت بخدا قاتل جانم شده است
بس که خونابه در این سینه ی زخمی داری
سعی کن خوب شوی ، ای همه دارایی من
زینبت را به چه کس بعد خودت بسپاری
مونس خستگی حیدر خیبر شکنی
تو نباشی چه کسی میدهدم دلداری
پوریا باقری
مدینه در سکوتی مبهم و حُزنآور است، امشب
گمانم در وصیّت فاطمه با حیدر است، امشب
چنین میگفت با مولا، به صد اندوه و غم، زهرا
که یا بن عمّ مرا با تو، وداع آخر است، امشب
دل شب شو مهیّا، غسل و کفن و دفن زهرا را
که جانم خسته زآن دو کافر بداختر است، امشب
الا ای جان و جانانم! تو و جان یتیمانم
که بر طفلان بیمادر، دلم در آذر است، امشب
به یکسو مجتبی در اشک و در یکسو حسین او
نوای زینبینش، بانگ مادر مادر است، امشب
ز داغ بانوی محشر، تو ای «خادم» مگو دیگر
که در جنّت پریشان زین عزا، پیغمبر است امشب
محمود عرفانی
گفتم این اشک که مرحم بشود حیف نشد
مرحم آتشِ قلبم بشود حیف نشد
مادرم گفت نگو ، سوختم از خاموشی
زینب ای کاش که مَحرم بشود....حیف نشد
فدک و خانهی امن و جگری بی آتش
گفتم ای کاش که با هم بشود حیف نشد
رفته بودیم بیاییم مگر مادرمان
ذرهای راحت از این غم بشود حیف نشد
هرچه کردم به کناری بروند و برویم
راهی از کوچه فراهم بشود حیف نشد
خواستم چادرِ مادر نخورَد خاک که خورد
جایِ او قامتِ من خم بشود حیف نشد
خواستم نشکند آنروز غرورم که شکست
مانع آنهمه ماتم بشود حیف نشد
کوچهاش سنگ و دلش سنگ و دو دستش سنگین
خواستم ضربت او کم بشود حیف نشد
اسم زهـراآبروی عالم است
اسم زهـراچون نگين خاتم است
اسم زهـرايادگاری نبی ست
اسم زهـرادلخوشیهای علی ست
شهادت بانوی دو عالم
حضرت فاطمه زهرا(س) تسلیت باد
صبحت بخیر! همسر من!هم قطار من!
یکروز دیگر است که هستی کنار من..
شکرخدا!گمان کنم امروز بهتری!
پیراهن جدید مبارک! بهار من!
نان که تو می پزی چقدر مزه میدهد!
نان پخته ای که سر برسد انتظار من
از آتش تنور کمی فاصله بگیر!
آتش بد است با من و با روزگار من..
مثل قدیم باز "علی جان" صدام کن
دستی بکش بروی دل بی قرار من
زهرا! برات لقمه گرفتم!قبول کن!
روزه بس است آب شدی روزه دار من!
افتاده ام به پات!بمان!جان من بمان!
رحمی بکن به گریه اطفال زار من
اسما!برای خانه دوتابوت لازم است..
مرگ من است لحظه ی مرگ نگار من
من بودم و کسی به تو با تازیانه زد؟!
تا عرش رفت آه دل ذولفقار من
روز دهم قرار من و تو دم غروب
وقتی که خورده است به مقتل گذار من
وقتی که شمر رفته روی سینه حسین
سر میبرد مقابل چشمان تار من
خولی و زجر و شمر و سنان دور زینبند
وای از غرور دختر ناقه سوار من
شهادت حضرت محسن{ع}
درپیچ وخم ، گذرش خورد به دیوار
رفت اوج بگیرد که پَرَش خورد به دیوار
بودند ملائک همه،درمحضرش اما
ابلیس لگد زد کمرش خورد به دیوار
تا خادمه راکرد صدایش همه با خود
گفتند که لابد پسرش خورد به دیوار
لرزید مدینه به خود از ناله های زهرا
با اوهمۀ دور برش خورد به دیوار
میخواست که سیلی نخورد صورتش اما
یک مرتبه چرخید سرش خورد خورد به دیوار
با دست در آن کوچه به دنبال علی گشت
انگارکه با چشم تَرَش خورد به دیوار
ای کاش به جای تومرا...روی لبش داشت
هرگاه که حیدرنظرش خورد به دیوار
ازعرش خدا ، نوحه گر فاطمه گردید
تا دختر خیرالبشرش خورد به دیوار
الهی به ششماۀ زهرا
الهم لولیک الفرج
مهدی اّم ابیها
شهادت حضرت زهرا{س}
گریه کُن پهلوون من گریه کن
گریه کن به سامون من گریه کن
گریه کن اینقدر توی خودت نریز
گریه کن تورو جون من گریه کن2
خستگی یام مونده فقط برات علی جان
جون من فدات علی جان
یعنی من یه چاه نمیشم
قربون اون اشکات علی جان
یادش بخیر : شونه به شونت بوده زهرا
توخوشی میون غمها
حال چی ؟ که شده قدم
هم قد بچه هات علی جان
شکستن شاخۀ درخت عمر منو چیدن
سیب کالم
چه فایده بودنم ، نبودنم
حالا که بر دوشت وبالم
گفتم : به پات میشم پیر که شدم
دیگه مهم نیست سن وسالم
اگه زحمتی نیست ، یه کم،بلندتربگو
کردی حلالم
علی به اُمید دیدار 4
سرورم ، من مگه، ازتو،چی میخوام
حیدرم ، جون تو،جون بچه هام
حرفهایی شنیدم که جاشه بگم
عوض خدا نگهدارت ، سلام
نگو که ما ، دو مصرع بیتیم همیشه
قافیۀ کَمَم چی میشه
علی گل هیجده بهارت
دیگه دراومده ز ریشه
سنگی که بر سر میخرید رسول هستی
سنگی که بر شکم میبستی
شکستن از من بار شیشه
اگه خونه ات مرتب نیست ببخش
پای کنیزت لب گوره
ببین از چشم من
نونهایی که پختم ، قدری شوره
نذاری سنگ قبر برام
همین خواهش یه سنگ صبوره
اذیت نمیشی تو کفن ودفن
که جسم زهرات ، جمع وجوره
علی ، به اُمید دیدار 4
سلام برامیرمومنان
حضرت علی علیه السلام
زهرا نفس نفس زدنت می کشد مرا
این رازداری حسنت می کشد مرا
زهرا خودت بگو چه کنم با نبود تو
حیدر فدای چهره ی زرد و کبود تو
چشم و چراغ خانه ی کم سوی من ! مرو
از من گذشته...محض رضای حسن مرو
جای غلاف مانده سر بازویت ولی
فریاد می زدی که فدای سر علی
ای کشتی نجات علی، رو گرفته ای؟
من مرده ام مگر، که تو پهلو گرفته ای
ای سربلند ها همه پیش تو سر به زیر
پیش حسین دست به پهلوی خود مگیر
مویت در این سه ماه حسابی سپید شد
محسن میان شعله ی آتش شهید شد
عمرم پس از تو ، فاطمه جان! می شود تباه
در هر نماز مرگ مرا از خدا بخواه
دنیا بدون نور تو تار است فاطمه
کار علی بدون تو زار است فاطمه
بعد از تو روزگار حسن تیره می شود
وقتی به خاکِ چادر تو خیره می شود
باور نمی کنم که نهانی و بی صدا
با دست های خویش کفن می کنم تو را
از سرنوشت راه گریزی نداشتم
جز دردسر برای تو چیزی نداشتم
آن روزهای خاطره انگیزِ ما گذشت
زهرا ببین که بعد تو بر من چه ها گذشت
بعد از تو خنده های علی را کسی ندید
چون موی تو محاسن من نیز شد سفید
بعد از تو چاه محرم غم های حیدر است
هر شب که بی تو می گذرد صبح محشر است
سر می کنم بدون تو با آهِ سینه سوز
شرمنده ام که بی تو نفس می کشم هنوز
بوی خوش میآید اینجا، عود و عنبر سوخته؟
یا که بیت اللَّه را کاشانه و در سوخته؟
از چه خون میگرید این دیوار و در؟ یا رب مگر
گلشن آل خلیل اینجا در آذر سوخته؟
خانه وحی از مَلک یکباره شد در ازدحام
اندرین غوغا مگر جبریل را پر سوخته؟
خانه زهراست اینجا، قتلگاه محسن است
آشیان قهرمان بدر و خیبر سوخته
سینه زهرا شکسته، چهرهاش نیلی شده
مرتضی، خونین جگر قلب پیمبر، سوخته!
بر حریم عقل کل، دیوانهای زد آتشی
کز غمش هر عاقلی را جان و پیکر سوخته
خیمهگاه کربلا را آتش از اینجا زدند
شد ز داغ محسن آخر کام اصغر، سوخته
گر نمیکرد اشک چشمانت «حسان» امداد من
میشد از آه من این اوراق دفتر، سوخته
حبیب چایچیان
بشکند دستی که زد سیلی به روی فاطمه
شد از آن سیلی سیه روی نکوی فاطمه
بی حیایی بین که میبرد او گمان، با ظلم خویش
میتوان بازی کند با آبروی فاطمه
بی خبر از آن که زهرا هست ناموس خدا
دیده هر آبرومندی است سوی فاطمه
با وجود چار طفل کوچک او، مرگ بود
روز و شب از درگه حق آروزی فاطمه
غصه قلبش اگر بر روزها وارد شود
روز روشن تیره گردد همچو موی فاطمه
پیش چشمان حسن در رهگذار خاص و عام
حمله ور شد دشمن جانی به سوی فاطمه
دست مولا خورد چون بر بازوی او نیمه شب
نالهاش برخاست حین شستشوی فاطمه
کی شود مهدی بیاید برکشد تیغ از نیام
انتقامی سخت گیرد از عدوی فاطمه؟
گاهگاهی از فشار گریه و افغان و آه
می گرفت ای «ملتجی» راه گلوی فاطمه
علی اصغر یونسیان
بر دیده ام، که موج زند قطرههای اشک
ای کاش بوده جلوه رویت به جای اشک
بعد از غروب ماه رخت، خانهام پدر
ماتم سرای دل شد و خلوت سرای اشک
دود دلم ز سینه برآید به جای آه
خون دلم ز دیده بریزد به جای اشک
وقتی که همرهان ز برم پا کشیدهاند
اشکم انیس گشته، بنازم وفای اشک
روز و شبم که میگذرد با هزار درد
پیوند میزنند به هم دانههای اشک
تا نخل سایبان مرا قطع کردهاند
هر روز میروم به اُحُد پا به پای اشک
سیدرضا مؤید
*******
دخت رسول و، این همه خونین جگر چرا؟
فلک نجات و، غرقه به موج خطر چرا؟
در مدّتی قلیل بسی درد و داغ دید
یک مادر جوان و خمیده کمر چرا؟
مسجد، کنار خانه و زهرا به درد و رنج
میرفت بر زیارت قبر پدر چرا؟
با داعی صحابی خیر البَشَر بگو
چندین جفا به دختر خیر البشر چرا؟
گیرم که بود بغض علی در نهاد تو
سیلی زدن به صورت زهرا، دگر چرا؟
سیلی زدی به مادر و، دستت شکسته باد!
مادر زدن مقابل چشم پسر چرا؟
گلچین اگر نداشت عداوت به باغبان
آتش زدن به باغ و شکستن شجر چرا؟
سیدرضا مؤید
در کوچه چه محشر شده سادات ببخشند
اینگونه مقدّر شده سادات ببخشند
این روضه ناموسی و این قصه کوچه
تکرار مکرر شده سادات ببخشند
دیوار که تقصیر ندارد به گمانم
هر چه شده از در شده سادات ببخشند
مادر که زمین خورده و بابا که شکسته
ششماهه که پرپر شده سادات ببخشند
مظلومه دنیاست ولی قاتل زهرا
مظلومیِ حیدر شده سادات ببخشند
دل سوخت ازین غصه که بین همه تقسیم
ارثیّه مادر شده سادات ببخشند
ارثیه پهلوی لگد خورده مادر
سهم علی اکبر شده سادات ببخشند
گهواره شش ماهه زهرا به گمانم
وقف علی اصغر شده سادات ببخشند
سهمیه رخسار کبودش به خرابه
تقدیم به دختر شده سادات ببخشند
البتّه رسیده است به او ارث، اضافه
چشمی که مکدر شده شده سادات ببخشند
ظلمی که به زهرا شده، تکرار به نوعی
با زینب مضطر شده سادات ببخشند
در شام خدا داند و زینب که به نیزه
با سنگ چه با سر شده سادات ببخشند
مهدی مقیمی
*******
دود بود و دود بود و دود بود
گل میان آتش نمرود بود
شعله میپیچید بر گرد بهار
خون دل میخورد تیغ ذوالفقار
یک طرف گلبرگ اما بی سپر
یک طرف دیوار بود و میخ در
میخ یاد صحبت جبریل بود
شاهد هر رخصت جبریل بود
قلب آهن را محبت نرم کرد
میخ از چشمان زینب شرم کرد
شعله تا از داغ غربت سرخ شد
میخ کم کم از خجالت سرخ شد
گفت با در رحم کن سویش مرو
غنچه دارد، سوی پهلویش مرو
حمله طوفان سوی دود شمع کرد
هرچه قوت داشت دشمن جمع کرد
روز، رنگ تیره شب را گرفت
مجتبی چشمان زینب را گرفت
پای لیلی چشم مجنون میگریست
میخ بر سر میزد و خون میگریست
جوی خون نه تا به مسجد رود بود
دود بود ودود بود و دود بود
حسن لطفی
*******
هر چه بود، از در و دیوار خودم فهمیدم
حاجتی نیست به اصرار خودم فهمیدم
راز حبس نَفَس و جوشش خون از سینه
از فرورفتن مسمار خودم فهمیدم
این که یک حادثه رخ داده در آن کوچه تنگ
از نهان کردن رخسار خودم فهمیدم
این که دیگر نزنی شانه به موی زینب
از قنوتت به شب تار خودم فهمیدم
همه گویند دگر رفتنی است این بیمار
به قیامت شده دیدار خودم فهمیدم
از چه لبخند به تابوت زدی بعد سه ماه؟
حاجتی نیست به گفتار خودم فهمیدم
سیدعلی احمدی
*******
برگشا مُهر خاموشی از زبانت ای بقیع
جای زهرا را بگو با زائرانت ای بقیع
دیده گریان ما را بنگر و با ما بگو
در کجا خوابیده آن آرام جانت ای بقیع
لطف کن، گم کرده ما را نشان ما بده
بشکن این مهر خموشی از زبانت ای بقیع
گر دهی بر من نشان از قبر زهرا، تا ابد
برندارم سر ز خاک آستانت ای بقیع
گفت مولا رازِ این مطلب مگو با هیچ کس
خوب بیرون آمدی از امتحانت ای بقیع
گر نداری اذن از مولا که سازی برملا
لااقل با ما بگو از داستانت ای بقیع
فاطمه با پهلوی بشکسته شد مهمان تو
دِه خبر ما را ز حال میهمانت ای بقیع
آرزو دارد به دل خسرو که تا صاحب زمان
برملا سازد مگر راز نهانت ای بقیع
محمد خسرونژاد
مرگ زهرا را بدین تعجیل کس باور نداشت
یا مگر جز مرگ، زهرا حاجت دیگر نداشت
با چه جرأت مادر سادات را سیلی زدند
آخر آن مظلومه بی کس مگر یاور نداشت
جسم زهرا آب شد از آتش خشم عدو
دیگر آن غمدیده طاقت، بهر ضرب در نداشت
داغ ختم الانبیا میکُشت آن مظلومه را
کاش دیگر قاتلی چون قنفذ کافر نداشت
گشت تفسیر ذوی القربی به مرگ فاطمه
خصم بر این آیه تفسیری از این بهتر نداشت
فاطمه در راه دین بگذشته بود از جان ولی
محسن ششماهه اش تاب فشار در نداشت
فاطمه از پرده دل ناله کرد و دخترش
چارهای جز گریه بر حال دل مادر نداشت
کاش میپرسیدم از مهدی چرا جدت علی
روز جسم مادر غمدیده ات را بر نداشت
انتقام بدر و خیبر را گرفت از فاطمه
آنکه در دل غیر بغض احمد و حیدر نداشت
غلامرضا سازگار
*******
خداحافظ ای کوچههای مدینه
خداحافظ ای میخ پهلو و سینه
خداحافظ ای بستر من خسته
خداحافظ ای یار خانه نشسته
خداحافظ ای نمازنشسته
خداحافظ ای گوشواره شکسته
خداحافظ ای درد بازو و سینه
خداحافظ ای کوچههای مدینه
خداحافظ ای شهر اندوه و کینه
خداحافظ ای چادر خاکی
خداحافظ ای گریههای شبانه
خداحافظ ای شهر پیغمبر
خداحافظ ای نخلهای مدینه
خداحافظ ای خانه مهر و صفا
*****
زنی شهید میشود، زنی به نام فاطمه
مدینه زهر میشود برای کام فاطمه
دری شکسته میشود، دو دست بسته میشود
یلی سکوت میکند، به احترام فاطمه
**
الا ای چاه، یارم را گرفتند
گلم، عشقم، بهارم را گرفتند
میان کوچهها، با ضرب سبلی
همه دار و ندارم را گرفتند
**
الهی! کوثرم کو؟ دلبرم کو؟
گلم کو؟ هستی ام کو؟ گوهرم کو؟
علی تنها و دلخون مانده افسوس
یگانه مونس و تاج سرم کو؟
**
الهی! کلبهام را غم گرفته
دل محزون من ماتم گرفته
شرار شعلههای در ندیدم
گلم را خصم از دستم گرفته
**
الهی! سینه من کوی درد است
گلستان سرورم سرد سرد است
عزیزم فاطمه از رنج مسمار
رخ مهتابیاش غمگین و زرد است
**
الهی! دست من را بسته بودند
حریم خانهام بشکسته بودند
به ضرب تازیانه آن جماعت
تن مرضیه را آزرده بودند
**
الهی! غمگسارم، سوگوارم
شبست و طاقت رفتن ندارم
فلک با من سر سازش ندارد
بدون فاطمه نالان و زارم
بوی خوش میآید اینجا، عود و عنبر سوخته؟
یا که بیت اللَّه را کاشانه و در سوخته؟
از چه خون میگرید این دیوار و در؟ یا رب مگر
گلشن آل خلیل اینجا در آذر سوخته؟
خانه وحی از مَلک یکباره شد در ازدحام
اندرین غوغا مگر جبریل را پر سوخته؟
خانه زهراست اینجا، قتلگاه محسن است
آشیان قهرمان بدر و خیبر سوخته
سینه زهرا شکسته، چهرهاش نیلی شده
مرتضی، خونین جگر قلب پیمبر، سوخته!
بر حریم عقل کل، دیوانهای زد آتشی
کز غمش هر عاقلی را جان و پیکر سوخته
خیمهگاه کربلا را آتش از اینجا زدند
شد ز داغ محسن آخر کام اصغر، سوخته
گر نمیکرد اشک چشمانت «حسان» امداد من
میشد از آه من این اوراق دفتر، سوخته
حبیب چایچیان
بشکند دستی که زد سیلی به روی فاطمه
شد از آن سیلی سیه روی نکوی فاطمه
بی حیایی بین که میبرد او گمان، با ظلم خویش
میتوان بازی کند با آبروی فاطمه
بی خبر از آن که زهرا هست ناموس خدا
دیده هر آبرومندی است سوی فاطمه
با وجود چار طفل کوچک او، مرگ بود
روز و شب از درگه حق آروزی فاطمه
غصه قلبش اگر بر روزها وارد شود
روز روشن تیره گردد همچو موی فاطمه
پیش چشمان حسن در رهگذار خاص و عام
حمله ور شد دشمن جانی به سوی فاطمه
دست مولا خورد چون بر بازوی او نیمه شب
نالهاش برخاست حین شستشوی فاطمه
کی شود مهدی بیاید برکشد تیغ از نیام
انتقامی سخت گیرد از عدوی فاطمه؟
گاهگاهی از فشار گریه و افغان و آه
می گرفت ای «ملتجی» راه گلوی فاطمه
علی اصغر یونسیان
بر دیده ام، که موج زند قطرههای اشک
ای کاش بوده جلوه رویت به جای اشک
بعد از غروب ماه رخت، خانهام پدر
ماتم سرای دل شد و خلوت سرای اشک
دود دلم ز سینه برآید به جای آه
خون دلم ز دیده بریزد به جای اشک
وقتی که همرهان ز برم پا کشیدهاند
اشکم انیس گشته، بنازم وفای اشک
روز و شبم که میگذرد با هزار درد
پیوند میزنند به هم دانههای اشک
تا نخل سایبان مرا قطع کردهاند
هر روز میروم به اُحُد پا به پای اشک
سیدرضا مؤید
*******
دخت رسول و، این همه خونین جگر چرا؟
فلک نجات و، غرقه به موج خطر چرا؟
در مدّتی قلیل بسی درد و داغ دید
یک مادر جوان و خمیده کمر چرا؟
مسجد، کنار خانه و زهرا به درد و رنج
میرفت بر زیارت قبر پدر چرا؟
با داعی صحابی خیر البَشَر بگو
چندین جفا به دختر خیر البشر چرا؟
گیرم که بود بغض علی در نهاد تو
سیلی زدن به صورت زهرا، دگر چرا؟
سیلی زدی به مادر و، دستت شکسته باد!
مادر زدن مقابل چشم پسر چرا؟
گلچین اگر نداشت عداوت به باغبان
آتش زدن به باغ و شکستن شجر چرا؟
سیدرضا مؤید
در کوچه چه محشر شده سادات ببخشند
اینگونه مقدّر شده سادات ببخشند
این روضه ناموسی و این قصه کوچه
تکرار مکرر شده سادات ببخشند
دیوار که تقصیر ندارد به گمانم
هر چه شده از در شده سادات ببخشند
مادر که زمین خورده و بابا که شکسته
ششماهه که پرپر شده سادات ببخشند
مظلومه دنیاست ولی قاتل زهرا
مظلومیِ حیدر شده سادات ببخشند
دل سوخت ازین غصه که بین همه تقسیم
ارثیّه مادر شده سادات ببخشند
ارثیه پهلوی لگد خورده مادر
سهم علی اکبر شده سادات ببخشند
گهواره شش ماهه زهرا به گمانم
وقف علی اصغر شده سادات ببخشند
سهمیه رخسار کبودش به خرابه
تقدیم به دختر شده سادات ببخشند
البتّه رسیده است به او ارث، اضافه
چشمی که مکدر شده شده سادات ببخشند
ظلمی که به زهرا شده، تکرار به نوعی
با زینب مضطر شده سادات ببخشند
در شام خدا داند و زینب که به نیزه
با سنگ چه با سر شده سادات ببخشند
مهدی مقیمی
*******
دود بود و دود بود و دود بود
گل میان آتش نمرود بود
شعله میپیچید بر گرد بهار
خون دل میخورد تیغ ذوالفقار
یک طرف گلبرگ اما بی سپر
یک طرف دیوار بود و میخ در
میخ یاد صحبت جبریل بود
شاهد هر رخصت جبریل بود
قلب آهن را محبت نرم کرد
میخ از چشمان زینب شرم کرد
شعله تا از داغ غربت سرخ شد
میخ کم کم از خجالت سرخ شد
گفت با در رحم کن سویش مرو
غنچه دارد، سوی پهلویش مرو
حمله طوفان سوی دود شمع کرد
هرچه قوت داشت دشمن جمع کرد
روز، رنگ تیره شب را گرفت
مجتبی چشمان زینب را گرفت
پای لیلی چشم مجنون میگریست
میخ بر سر میزد و خون میگریست
جوی خون نه تا به مسجد رود بود
دود بود ودود بود و دود بود
حسن لطفی
*******
هر چه بود، از در و دیوار خودم فهمیدم
حاجتی نیست به اصرار خودم فهمیدم
راز حبس نَفَس و جوشش خون از سینه
از فرورفتن مسمار خودم فهمیدم
این که یک حادثه رخ داده در آن کوچه تنگ
از نهان کردن رخسار خودم فهمیدم
این که دیگر نزنی شانه به موی زینب
از قنوتت به شب تار خودم فهمیدم
همه گویند دگر رفتنی است این بیمار
به قیامت شده دیدار خودم فهمیدم
از چه لبخند به تابوت زدی بعد سه ماه؟
حاجتی نیست به گفتار خودم فهمیدم
سیدعلی احمدی
*******
برگشا مُهر خاموشی از زبانت ای بقیع
جای زهرا را بگو با زائرانت ای بقیع
دیده گریان ما را بنگر و با ما بگو
در کجا خوابیده آن آرام جانت ای بقیع
لطف کن، گم کرده ما را نشان ما بده
بشکن این مهر خموشی از زبانت ای بقیع
گر دهی بر من نشان از قبر زهرا، تا ابد
برندارم سر ز خاک آستانت ای بقیع
گفت مولا رازِ این مطلب مگو با هیچ کس
خوب بیرون آمدی از امتحانت ای بقیع
گر نداری اذن از مولا که سازی برملا
لااقل با ما بگو از داستانت ای بقیع
فاطمه با پهلوی بشکسته شد مهمان تو
دِه خبر ما را ز حال میهمانت ای بقیع
آرزو دارد به دل خسرو که تا صاحب زمان
برملا سازد مگر راز نهانت ای بقیع
محمد خسرونژاد
مرگ زهرا را بدین تعجیل کس باور نداشت
یا مگر جز مرگ، زهرا حاجت دیگر نداشت
با چه جرأت مادر سادات را سیلی زدند
آخر آن مظلومه بی کس مگر یاور نداشت
جسم زهرا آب شد از آتش خشم عدو
دیگر آن غمدیده طاقت، بهر ضرب در نداشت
داغ ختم الانبیا میکُشت آن مظلومه را
کاش دیگر قاتلی چون قنفذ کافر نداشت
گشت تفسیر ذوی القربی به مرگ فاطمه
خصم بر این آیه تفسیری از این بهتر نداشت
فاطمه در راه دین بگذشته بود از جان ولی
محسن ششماهه اش تاب فشار در نداشت
فاطمه از پرده دل ناله کرد و دخترش
چارهای جز گریه بر حال دل مادر نداشت
کاش میپرسیدم از مهدی چرا جدت علی
روز جسم مادر غمدیده ات را بر نداشت
انتقام بدر و خیبر را گرفت از فاطمه
آنکه در دل غیر بغض احمد و حیدر نداشت
غلامرضا سازگار
*******
خداحافظ ای کوچههای مدینه
خداحافظ ای میخ پهلو و سینه
خداحافظ ای بستر من خسته
خداحافظ ای یار خانه نشسته
خداحافظ ای نمازنشسته
خداحافظ ای گوشواره شکسته
خداحافظ ای درد بازو و سینه
خداحافظ ای کوچههای مدینه
خداحافظ ای شهر اندوه و کینه
خداحافظ ای چادر خاکی
خداحافظ ای گریههای شبانه
خداحافظ ای شهر پیغمبر
خداحافظ ای نخلهای مدینه
خداحافظ ای خانه مهر و صفا
*****
دوبیتیهای شهادت حضرت فاطمه زهرا
زنی شهید میشود، زنی به نام فاطمه
مدینه زهر میشود برای کام فاطمه
دری شکسته میشود، دو دست بسته میشود
یلی سکوت میکند، به احترام فاطمه
**
الا ای چاه، یارم را گرفتند
گلم، عشقم، بهارم را گرفتند
میان کوچهها، با ضرب سبلی
همه دار و ندارم را گرفتند
**
الهی! کوثرم کو؟ دلبرم کو؟
گلم کو؟ هستی ام کو؟ گوهرم کو؟
علی تنها و دلخون مانده افسوس
یگانه مونس و تاج سرم کو؟
**
الهی! کلبهام را غم گرفته
دل محزون من ماتم گرفته
شرار شعلههای در ندیدم
گلم را خصم از دستم گرفته
**
الهی! سینه من کوی درد است
گلستان سرورم سرد سرد است
عزیزم فاطمه از رنج مسمار
رخ مهتابیاش غمگین و زرد است
**
الهی! دست من را بسته بودند
حریم خانهام بشکسته بودند
به ضرب تازیانه آن جماعت
تن مرضیه را آزرده بودند
**
الهی! غمگسارم، سوگوارم
شبست و طاقت رفتن ندارم
فلک با من سر سازش ندارد
بدون فاطمه نالان و زارم
قصد داری بروی و بدنم میلرزد
مادر آینهها بی تو تنم میلرزد
گر چه سخت است ولی خوب تماشایم کن
به خدا بازوی خیبر شکنم میلرزد
بلبل زخمی باغم تو بگو علت چیست؟
چه شده غنچه ناز چمنم میلرزد
از همان روز که از کوچه غم برگشتی
تا بدین ساعت غربت،حسنم میلرزد
آن قدر لرزه به اندام علی افتاده
گوئیا بر تن من پیرهنم میلرزد
تا به امروز ندیدند بلرزد کوهی
کوه بودم ولی امروز تنم میلرزد
سیدمحمد جوادی
ای آفتاب روشنم ای همسرم مرو
اینگونه از مقابل چشم ترم مرو
با تو تمام زندگیام بوی سیب داشت
ای میوه بهشتی پیغمبرم مرو
جان مرا بگیر خداحافظی مکن
از روبروی دیده ناباورم مرو
تا قول ماندن از تو نگیرم نمیروم
ای سایه بلند سرم، از سرم مرو
لطف شب عروسی دختر به مادر است
پس لااقل به خاطر این دخترم مرو
علی اکبر لطیفیان
امام زمان(عج)-مناجات فاطمی
در لجن زار معاصی، از بها افتاده ایم
دور از مولای خود در تنگنا افتاده ایم
راه را گم کرده و بیراهه دائم می رویم
در غل و زنجیرِ اوهام خطا افتاده ایم
کیست بیچاره تر از ما بندگان بی پناه؟!
از امام عصر، از مولا جدا افتاده ایم
برکت از اموال مردم رفت، مشکل از کجاست؟!
گیرِ مال شبهه و مال ربا افتاده ایم
رنگ ایمان رفته از این شهر، تقوا رفته است
وای بر ما... شاید از چشم خدا افتاده ایم
منتقم، خون شهیدان ریخت، دیگر العجل
با امید فتح در راه شما افتاده ایم
با تمام غصه ها، از رحمت صاحب زمان
در پناه خیمه ی خیرالنسا افتاده ایم
هیچ کس ما را زمین افتاده در دنیا ندید
در نجف تنها به پای مرتضی افتاده ایم
فاطمیه آمد و ما هم به حالِ گریه بر...
چادری که ماند زیر دست و پا افتاده ایم
یاد آن ساعت که در افتاد روی فاطمه
یاد مظلومیت آل عبا افتاده ایم
یاد درد سینه ی زهرا میان بسترش
یاد آن مظلومه بر حال بکا افتاده ایم
اّم ابیها
لحظه های عاشقی پیش ازتو معنا میشود
قطره با یک گوشۀ چشم تودریا میشود
از کرامات تو آوردند در تاریخ که :
دختر 9 سالۀ اّمّ ابیها میشود
وصف شأنت در حدیث قدسی لولاک حق
با که درشرح نزول قدرمعنا میشود
ای بنازم چادر پّروصله ات را، که ازآن
یک یهودی خانه اش عرش معلی میشود
حضرت صدیقه ای ، حرفت ، کلامت حجت است
هرکسی شاهد بخواهد ازتو ، رسوا میشود
عید من روزیست که غم ها به پایان میرسد
مادرم بعد از سه ماه ازبسترش پا میشود
جامۀ نو چیست ؟ ما با جامۀ مشکی خوشیم
قفلهای بسته باهر یک نخش وا میشود
آب ونان وفکروذکروهستی ما فاطمه است
لحظه های عاشقی پیش تومعنا میشود
الهی به فاطمهة الزهرا
الهم عجل لولیک الفرج
منتقم ام ابیها
از لاله زار توحید آتش زبانه میزد
گل گشته بود پرپر، بلبل ترانه میزد
در گلشن ولایت، یک نوشکفته گل بود
گر میگذاشت گلچین، آن گل جوانه میزد
من ایستاده بودم دیدم که مادرم را
دشمن گهی به کوچه، گاهی به خانه میزد
گاهی به پشت و پهلو گاهی به دست و بازو
گاهی به چشم و صورت گاهی به شانه میزد
گردیده بود قنفذ همدست با مغیره
او با غلاف شمشیر این تازیانه میزد
وقتی که باغ میسوخت، صیاد بی مروت
مرغ شکسته پر را در آشیانه میزد
با چشم خویش دیدم جان دادن پدر را
از نالهای که مادر در آستانه میزد
این روزها که میدید موی مرا پریشان
با اشک دیده میشست با دست، شانه میزد
هنگام شرح این غم، از قلب زار «میثم»
مانند خانه ما آتش زبانه میزد
غلامرضا سازگار
بسترت را جمع کن٬ یک روز دیگر هم بمان
التماسم را نکن رد٬ فاطمه پیشم بمان
بی تو یک لحظه تو میدانی که میمیرم ٬بمانای جوانم ٬تکیه گاهم ٬سرد و دلگیرم٬ بمان
یار تنهایی من٬ تنها ترینم فاطمه
باش تا جبران کنم٬ای بهترینم فاطمه
این سه ماه آخرت پیر شدی٬ آب شدی
هی زمین خوردی و تب کردی و بیتاب شدی
از همه شهر بریدی و تو سیراب شدی
این همه دردولی باز تو مهتاب شدی
همهی عمر علی٬ حرف دلت چیست بگو؟
قاتل محسن من فاطمه جان کیست بگو؟
میخ در، لکهی خون، کوچه، حسن کشت مرا
نیمه شب، باز حسن.. لفظ نزن.. کشت مرا
شستن هر ساعت این پیرهن کشت مرا
حرف غسل دادن و تابوت و کفن کشت مرا
پیش چشمم آیههای کوثرم سوخت خدا ۰۰۰
پشت در داد زدم که همسرم سوخت خدا ۰۰۰
بعده تو از لیلهی تار متنفر شده ام
از سکوت خیل اشرار متنفر شده ام
دیگر از واژهی مسمار متنفر شده ام
فاطمه از درو دیوار متنفر شده ام
شرمنگینم من ز. رویتای بهاره مرتضی
تو حلالم بکنای دارو نداره مرتضی
حسین خیریان
تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد
مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد
آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد
خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد
زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر
تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر
نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا
دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی
گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت
احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت
گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل
وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل
از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر
بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر
بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر
کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر
مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت
یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت
تمام اهل عالم دم گرفتند
به حال خانه ی ما غم گرفتند
که روزی روزگاری خانه ی ما
صفایی داشت آن را هم گرفتند
کنون افتاده ناله در دل باد
و حتی آسمان هم ناله سر داد
نمی دانی چه شد در آن سیاهی
خودم دیدم که بین کوچه افتاد
ز چشمش سیلی کین سو گرفته
که حتی از علی هم رو گرفته
خودم دیدم که مادر زیر چادر
دو دستی دست بر پهلو گرفته
به قلب مادرم زخم فدک خورد
دل ریش پدر جانم نمک خورد
خرابم شد به سر انگار دنیا
که پیش چشم من مادر کتک خورد
کمی با درد و شبنم راه می رفت
و با دنیایی از غم راه می رفت
اگر چه دست بر دیوار می زد
ولی با قامتی خم راه می رفت
شدم این روزها غمخوار زهرا(س)
و مدیون سوال چشم بابا
همین الان حدود چند روز است
که می ترسم ببوسم صورتش را
و دارد می رود از خانه کم کم
و چشمان پدر با اشک نم نم
و در زانوی او دیگر رمق نیست
به روی شانه اش دنیای ماتم
آسمانی ترین من امشب
آسمان را چه تیره می بینم
امشبی را چگونه تا به سحر
سر قبر ستاره بنشینم
ای گلم خواب هم نمی دیدم
قاری ختم امشبت باشم
فاطمه جان چه قدر دشوار است
من پرستار زینبت باشم
آسمانی ترین من امشب
آسمانت چه دیدنی شده است
حال و روز غریبی علی و
کودکانت شنیدنی شده است
دائما پیش چشم خونبارم
صحنه درب و خانه می گذرد
چند وقتی است روزگارم با
گریه های شبانه می گذرد
روضه خوان شبانه ی خانه
سوز دل های غربت حسن است
روضه اش دائما : کسی راه
کوچه را روی مادر ما بست
زینبت ، وارث دعای شبت
سر سجاده ات دعا می خواند
زیر لب ، زمزمه کنان می گفت
کاش مادر کمی دگر می ماند
در دلها تمام ناشدنی است
باید اما ز تو جدا بشوم
می روم تا شبی دگر بانو
زائر تربت شما بشوم
امشب به رنگ فصل خزان گریه می کنیم
هم ناله با زمین و زمان گریه می کنیم
هر چند گفته اند که آرام گریه کن
اما بلند و ضجه زنان گریه می کنیم
امشب که خانه ی دلمان غم گرفته است
مانند ابرهای روان گریه می کنیم
هم پای کوچه های مدینه نشسته ایم
با روضه های تازه جوان گریه می کنیم
تازه جوان و قد کمانی تعجب است
از غصه های قد کمان گریه می کنیم
داریم پای روضهءتان پیر می شویم
اما هنوز از غمتان گریه می کنیم
این خانهء غمی است پر از غربت بقیع
از داغ قبر های نهان گریه می کنیم
آری دوباره بر سر سفره نشسته ایم
امشب برای مادرمان گریه می کنیم
دلم ز روز ازل مبتلای زهرا بود
غلام خانه به دوشی برای زهرا بود
نه من ، که عالم امکان سراسرش هر دم
ز روز اوّل خلقت گدای زهرا بود
و نیمه های شب شهر مصطفی آن روز
گدای نیمه شب ربّنای زهرا بود
نبی که رفت تمام مدینه ویران شد
مدینه که همه اش خاک پای زهرا بود
ز گریه های شب فاطمه شکایت داشت
شبی که زائر آن اشک های زهرا بود
میان کوچه فدک را گرفت با سیلی
شروع کوچه شب انتهای زهرا بود
همیشه بغض میان گلوش سنگین بود
کسی که شاهد آن ماجرای زهرا بود
تمام شهر به این ماجرای غم تن داد
کسی نگفت که این حق برای زهرا بود
کسی به غربت مولا علی که رحم نکرد
همان علی که همیشه فدای زهرا بود
برای آتش بیداد هیزم آوردند
صدای آه شبیه صدای زهرا بود
مگر نبود که پیغمبر خدا فرمود
رضای حضرت حق در رضای زهرا بود
به پشت درب و لگدهای کینه ، با فضّه
بیا به یاری زهرا ندای زهرا بود
مقابل علی و زینب و حسین و حسن
شکست مادر و روز عزای زهرا بود
برای بستن حیدر طناب آوردند
یگانه یاور زهرا خدای زهرا بود
گرفته دست به دیوار و در پی حیدر
تمام شهر نبی هم نوای زهرا بود
میان ذکر قنوت شبش پس از آن روز
دوای مرگ همیشه دعای زهرا بود
اشعار شهادت حضرت زهرا س
ندارد کودکی طاقت که نیلی
زسیلی صورت مادر ببیند
هزاران بار اجل برمرد خوشتر
که سیلی خوردن همسرببیند
چه حالی می کند پیدا خدایا
اگر این صحنه را حیدر ببیند
مگو روکرده پنهان تا مبادا
رخش را ساقی کوثر ببیند
مبادا مادری را دختری خرد
به وقت مرگ در بستر ببیند
ندارد طاقتی زهرای اطهر
که زینب را به چشم تر ببیند
چه جانسوز است وجان فرسا خدایا
که داغ مادری دختر ببیند
نهان چادرو سجاده اش را
مبادا زینب مضظر ببیند
برو دیوار و در را شستشو کن
مگر این صحنه را کمتر ببیند
نور حق در ظلمت شب رفت در خاك، اى دريغ!
با دلى از خون لبالب رفت در خاك، اى دريغ!
طلعت بيت الشَّرف را، زُهره تابنده بود
آه! كآن تابنده كوكب رفت در خاك، اى دريغ!
آفتاب چرخ عصمت با دلى از غم كباب
با تنى بيتاب و پرتب رفت در خاك اى دريغ!
پيكرى آزرده از آزار افعى سيرتان
چون قمر در برج عقرب رفت در خاك، اى دريغ!
ليلى حُسن قِدَم، با عقل اَقدم همقدم
اوّلين محبوبه رب رفت در خاك، اى دريغ!
حامل انوار و اسرار رسالت آن كه بود
جبرئيلش طفل مكتب، رفت در خاك اى دريغ!
بر احوالم ببار ای ابر اشگ از آسمان امشب
که من با دست خودسازم گلم در گل نهان امشب
مکن ایدیده منع¬ام گر بجای اشگ خونبارم
که میگریم من از هجران زهرای جوان امشب
حسن نالان حسین گریان پریشان زینبم از غم
چسان آرام بنمایم من این بی مادران امشب
نشینم تا سحرگه بر سر قبرت من دلخون
چو بلبل از فراقت سر کنم آه و فغان امشب
گرفتم آنکه برخیزم بسوی خانه برگردم
چگویم گر زمن خواهند مادر کودکان امشب
زمین با پیکر رنجیده زهرا مدارا کن
که این پهلو شکسته برتو باشد میهمان امشب
خدا! ز سوز دلم آگهى، كه جانم سوخت
دلم ز فرقت ياران مهربانم سوخت
چو ديد دشمن ديرينه، انزواى مرا
ز كينه آتشى افروخت كآشيانم سوخت
هنوز داغ پيمبر به سينه بود مرا
كه مرگ فاطمه ناگاه جسم و جانم سوخت
اميد زندگى و، يار غمگسارم رفت
ز مرگ زودرسش قلب كودكانم سوخت
دمى كه گفت: على جان! دگر حلالم كن
به پيش ديده ز مظلوميَش، جهانم سوخت
به حال غربت من مى گريست در دم مرگ
ز مهربانى او، طاقت و توانم سوخت
گشود چشم و سفارش ز كودكانش كرد
نگاه عاطفه آميز او، روانم سوخت
چو خواست نيمه شب او را به خاك بسپارم
از اين وصيّت جانسوز، استخوانم سوخت
پناه عالمى، درگاه زهراست
بشر حيران، ز قدر و جاه زهراست
صراط او، صراط المستقيم است
كه راه رستگارى، راه زهراست
تمام نور خورشيد نبوّت
نمايان از جمال ماه زهراست
على در شاهراه عشق و توحيد
هماره همدم و همراه زهراست
شرف، اين بس اميرالمؤمنين را
كه مهرش در دل آگاه زهراست
به هرجا، شمع دانش، مى دهد نور
ز نور علم دانشگاه زهراست
ز سوز گفته «عجل وفاتى»
نمايان غصّه جانكاه زهراست
ز جور ظالمان، اظهار نفرت
به صبح و شام، اشك و آه زهراست
اگر مخفى بُود، قبرش عجب نيست
كه رمز نام «سرّ اللّه» زهراست
صداى شيون از هر سو بلند است
كه ختم عمر بس كوتاه زهراست
بياييد اى گُنهكاران، بگرييم
جلاى دل، غم دلخواه زهراس
(حسانا) مى كشد اين غم على را
كه او خانه، قربانگاه زهراست
چرا مادر نماز خويش را بنشسته مى خواند؟!
ز فضّه راز آن پرسيدم و گويا نمى داند!
نفَس از سينه اش آيد به سختى، گشته معلومم
كه بيش از چند روزى پيش ما، مادر نمى ماند!
به جان من، تو لب بگشا مرا پاسخ بده فضّه!
كه ديده مادرى از دختر خود رو بپوشاند؟!
الهى! مادرم بهر على جان داد، لطفى كن
كه جاى او، اجل جان مرا يكباره بستاند!
به چشم نيمْ باز خود، نگاهم مى كند گاهى
كند از چهره تا اشك غمم را پاك و نتواند!
دلم سوزد بر او، امّا نمى گريم كنار او
مبادا گريه من، بيشتر او را بگرياند!
كنار بسترش تا صبحدم او را دعا كردم
كه بنشيند، مرا هم در كنار خويش بنشاند
بسى آزار از همسايگانش ديد و، مى بينم
دعا درباره همسايگانش بر زبان راند!
چه در برزخ، چه در محشر، چه در جنّت، چه در دوزخ
به غير از وصف او، «ميثم» نمى خواند
در عزايت اين دل ديوانه مى سوزد هنوز
شمع، خاموش ست و اين پروانه مى سوزد هنوز
در ميان سينه، قلب داغدار شيعيان
از براى محسن دُردانه، مى سوزد هنوز
ناله جانسوز زهرا مى رسد هردم به گوش
از شرارش اين دل ديوانه مى سوزد هنوز
مرغ خونين بال و پر را، زآشيان صيّاد برد
در ميان شعله ها، كاشانه مى سوزد هنوز
زآن شرر كاندر گلستان ولا افروختند
گل فتاد از شاخه و، گلخانه مى سوزد هنوز
در غم زهرا ز سوز آشنا كم گو «فراز»!
در عزاى فاطمه، بيگانه مى سوزد هنوز
الهى! كوثرم كو؟ دلبرم كو؟
گلم كو؟ هستى ام كو؟ گوهرم كو؟
على تنها و دلخون مانده افسوس
يگانه مونس و تاج سرم كو؟
الهى! كلبه ام را غم گرفته
دل محزون من ماتم گرفته
شرار شعله هاى در نديدم
گلم را خصم از دستم گرفته
الهى! سينه من كوى درد است
گلستان سرورم سرد سرد است
عزيزم فاطمه از رنج مسمار
رخ مهتابى اش غمگين و زرد است
الهى! دست من را بسته بودند
حريم خانه ام بشكسته بودند
به ضرب تازيانه آن جماعت
تن مرضيه را آزرده بودند
الهى! غمگسارم، سوگوارم
شبست و طاقت رفتن ندارم
فلك با من سرسازش ندارد
بدون فاطمه نالان و زارم
(رحيم كارگر «پارسا»)
اى هماى ملكوتى! كه شكسته پر تو؟!
كه به زير پر و بال ست ز محنت، سر تو!
اى بهارى كه شد از فيض تو، هستى خرّم
گشته پژمرده چو پاييز چرا منظر تو؟!
ترجمان غم پنهانى و رنجورى توست
اين همه گريه اطفال تو بر بستر تو
سبب رنج و دواى تو ز من مى طلبند
پرسش انگيزْ نگاه پسر و دختر تو
چهره از من ز چه پنهان كنى اى دخت رسول؟!
عليّم من، پسرِ عمّ تو و همسر تو!
واى از آن لحظه و آن منظره طاقت سوز
ديدن ميخ در و غرقه به خون پيكر تو
درد دل هاى تو با جسم تو شد دفن به خاك
سوخت جان على از قصّه دردآور تو
پدر زخم زبان بسیار خوردم
کتک از خصم بد کردار خوردم
میان کوچه های شهر،سیلی
همه از دشمن هم از دیوار خوردم
پدر زهرای تو حاجت روا شد
ببین مزد رسالت ون ادا شد
ببین باز و دست و سینه من
بلا گردان جان مرتضی شد
يا فاطمه استعاره از خورشيدي
بر قلب شکسته ي علي اميدي
من پيري تو به چشم خود ديدم کاش
تو بودي و پيري مرا مي ديدي
شاعر: نيما نجاري
آنشب مدينه كشتى درياى غم بود
درياى غم از كثرت ظلم و ستم بود
آنشب شفق بهر شقايق حجله مى بست
از هاله خون ، حجله روى دجله مى بست
آنشب قمر از زير ابر پاره پاره
ميريخت از پيمانه چشمش ستاره
آنشب سپيده ، درد دل با باد ميگفت
از كينه و بى رحمى صياد ميگفت
آنشب سحر با مرغ شب همدرد ميشد
گلبرگ سبز ارزوها، زرد ميشد
آنشب منادى ، بانگ بر افاق ميزد
بر پيكر زنگى شب ، شلاق ميزد
آنشب تمام اهل يثرب خواب بودند
غافل از سوز سينه مهتاب بودند
آنشب درون خانه ساقى كوثر
غم بود و ماتم بود و اسما بود و حيدر
آنشب تمام فاطميون جمع بودند
گوئى همه پروانه يك شمع بودند
آنشب حسن در گوشه اى نظاره گر بود
چشمش به جسم مادر و دست پدر بود
آنشب حسينش جامه بر تن چاك ميكرد
گرد الم از روى زينب پاك ميكرد
آنشب برادر با برادر راز ميگفت
خواهر به خواهر درد دل را باز ميگفت
آنشب حسن اشك حسين را پاك ميكرد
چون غنچه اى زينب گريبان چاك ميكرد
آنشب قضا نقش قدر برباد ميداد
كلثوم را درس شهادت ياد ميداد
آنشب على از ديده در ناب ميريخت
اسما به روى جسم زهرا آب ميريخت
آنشب به داغستان صحرا لاله ميسوخت
در سينه سيناى مولا ناله ميسوخت
آنشب خزان گهواره غم تاب ميداد
زهر ستم بر ما به جاى اب ميداد
آنشب على در زير لب ، رازى مگوداشت
با پيكر مجروح زهرا گفتگو داشت
ميگفت اى ائينه دار ملك هستى
محبوبه حق ، اسوه يكتا پرستى
بى تو بهار عمر من ، پائيز گرديد
پيمانه صبر على ، لبريز گرديد
كار على بى تو به عالم زار گشته
بى ياور و بى مونس و غمخوار گشته
زهراى من ، پيراهن تو غرقه خون است
رويت كبود و سينه تو لاله گون است
اى واى من بر بازويت باشد نشانه
از بس كه خوردى پيش چشمم تازيانه
رفتى چو در نزد پدر از دار دنيا
راز دلت را لااقل بر گوبه بابا
بر گوكه پهلوى تو را با در شكستند
بر گو درون كوچه بر من راه بستند
بر گو سيلى صورتم را سرخ كردند
انآنكه با سلام از كين در نبردند
بر گو پدر آورده ام بهرت نشانه
انآنكه با سلام از كين در نبردند
در ماتمت بايد مسير اه پويم
راز دلم را بعد از اين با چاه گويم
آتش به جان گلشن طاها فتاده است
غنچه غریب زیر قدم ها فتاده است
کوثر میان شعله آتش فتاده است
زخمی باد حادثه طوبا فتاده است
بابا میان کوچه دلش پشت در مگر
مادر میان معرکه تنها فتاده است
دست فرشته ها همه از غم به صورت است
نقشی کبود بر رخ زهرا فتاده است
فضه برس به داد که مادرزدست رفت
جای درنگ نیست همین جا فتاده است
بازوی او بگیر و بزن آب بر رخش
از پا به راه یاری بابا فتاده است
بانو نشسته سینه زنان آه می کشد
تا ریسمان به گردن مولا فتاده است
آن كه بعد پدر در همه جا تنها بود
نور چشمان نبى، فاطمه زهرا بود!
گل مينوى بهشتى به جوانى پژمرد
آن كه عطر نفسش، بوى خوش گلها بود
پاره جسم نبى را ز جفا آزردند
مأمن فاطمه، بيت الحزَن صحرا بود!
همه گفتند: على بعد وى از پا افتاد
كوه صبرى كه چنان ثابت و پابرجا بود!
تا جگر گوشه محراب خدا را كشتند
چشم حيدر ز غمش يكسره خون پالا بود
رفت زهرا و على زآتش داغش همه عمر
سوخت چون شمع سراپاى، اگر بر پا بود!
بارد از ديده خود خون جگر «جيرودى»
بس كه آن ماتم جانسوز، توان فرسا بود
امشب به نخل آرزويم برگ پيداست
بر چهره زردم نشان مرگ پيداست
امشب مرا در بستر خود واگذاريد
بيمار بيت وحى را، تنها گذاريد
دوران هجرم رو به اتمامست امشب
خورشيد عمرم بر لب بامست امشب
چون روز آخر بود، كارِ خانه كردم
گيسوى فرزندان خود را شانه كردم
ديدى چه حالى در نمازم بود اَسْما؟!
اين آخرين راز و نيازم بود، اَسْما!
آخر نگاه خويش را، سويم بيفكن
مى خوابم اينك، پرده بر رويم بيفكن
ديدى اگر خامش به بستر خفته ام من
راحت شدم، پيش پيمبر رفته ام من!
شب ها برايم بزم اشك و غم بگيريد
در خانه آتش زده، ماتم بگيريد!
از من بگو با زينب آزاده من
برچيده نگذارد شود سجّاده من
من رفتم امّا، يادگارم ـ زينب ـ اين جاست
روح مناجات و دعايم، هرشب اين جاست
آنشب كه شب ، از صبح محشر تيره تر بود
آنشب كه از ان ، مرغ شب هم بى خبر بود
آنشب كه رخت غم به مه ، پوشيده بودند
آنشب كه انجم هم سيه پوشيده بودند
آنشب كه خون از دامن مهتاب مى ريخت
اسما براى غسل زهرا عليه السلام اب مى ريخت
آنشب خد داند خداداند كه چون بود
قلب على زندانى فرياد و خون بود
طفلى گرفته استين دانم به دندان
تا ناله خود را كند در سينه پنهان
آنشب امير المومنين با اشك ديده
مى شست تنها پيكر يار شهيده
مى شست در تاريكى شب مخفيانه
گه جاى سيلى گاه جاى تازيانه
صد بار از رفت و دست از خويشتن شست
تا جان خود را در درون پيرهن شست
مى شست جسم يار خود ارام و خاموش
مى كرد بر دستش نگه طفلى سيه پوش
خود در كفن پيچيد ان خونين بدن را
خونين بدن نه ! بلكه جان خويشتن را
چشم از نگه ، لب از نوا، ناى از سخن بست
بگشود دست حسرت و بند كفن بست
ناگه فتاد ان تيره كوكب را نظاره
برگرد ماه خويش ، لرزان دو ستاره
دو گوشوار غم ز هوش افتاده بودند
بر خاك تنهايى خموش افتاده بودند
دو جوجه در اشيان بى اشيانه
دو بلبل خاموش مانده از ترانه
از بى كسى دو بال درهم برده بودند
گويى كنار جسم مادر مرده بودند
داغ دل مولا دوباره گشت تازه
ريحانه ها را خواند پاى ان جنازه
كاى گوشه گيران شب غربت بياييد
آخر وداع خويش ، با مادر نماييد
ان پر شكسته طايران از جا پريدند
افتادن و خيزان جانب مادر دويدند
چون جان شيرين جسم او در بر گرفتند
يك بوسه از ان لاله پرپر گرفتند
يكباره از عمق كفن اهى بر آمد
با ناله بيرون دستهاى مادر آمد
در قلب شب ، خورشيد خاموش مدينه
بگذاشت روى هر دو ماهش را به سينه
ناگه ندا آمد على بشتاب بشتاب
دو گوشوار عرش را درياب درياب
مگذار زهرا را چنين در بر بگيرند
مگذار روى سينه مادر بميرند
خيل ملك را رحمى از بهر خدا كن
از پيكر مادر يتيمان را جدا كن
شعر شهادت حضرت فاطمه (س)
می روی اما اگر میشد بمانی خوب بود
با تو زهرا، لحظه های زندگانی خوب بود
ای تمام ماه ها خورشیدها در خانه ات
خانه ام با بودن تو کهکشانی خوب بود
شد سلامم بی جواب و فاطمه در غربتم
مایه ی آرامشم شد، همزبانی خوب بود
زندگی کردی کنارم، ساده و بی ادّعا
در کنارت خوردن یک قرص نانی، خوب بود
در غروب کوچه ها و در میان شعله ها
بر دفاع از حق حیدر پاسبانی خوب بود
خنده را از تو گرفته درد پهلوهای تو
خنده هایت فاطمه در این جوانی، خوب بود
می روی از هوش هردم، حال و روزت خوب نیست
می روی، اما اگر میشد بمانی خوب بود
یادم آید روزهایی را که می گفتی «حسیـــن»
با نوای تو چقدر این روضه خوانی خوب بود
گر که می شد قتلگاهش پیش چشم زینبش
خالی از هر خولی و شمر و سنانی، خوب بود
کربلا هم گفت زینب لحظه های واپسین
ای برادر جان اگر میشد بمانی خوب بود
وحید ولوی
صدف چشم من از داغ تو گوهر بارست
چه کنم؟! کار علی بی تو به عالم، زارست!
اشتیاق تو مرا میکشد از خانه برون
ور نه از خانه برون آمدنم، دشوارست!
موقع آمد و شد، فاطمه جان! میبینم
دیدهی زینب تو مات در و دیوارست!
به گواهی شب و، زمزمهی مرغ سحر
اهل یثرب همه خوابند و، علی بیدارست
روز در خانه، پرستار حسین و حسنم
کمکم کن! که نگهداری شان دشوارست!
یاد آن روز که با زینب تو میگفتم:
دخترم! گریه مکن! مادرتان بیمارست!
چاه داند که به من، عمر چه ِسان میگذرد
قصه، کوتاه کنم ور نه سخن بسیارست
بشنو از شاعر (ژولیده)، تو راز دل من
صدف چشم من از داغ تو، گوهر بارست
ژوليده نيشابوري
سرت درد میکنه
ای وای عجب درد سری
رو سینت جای مسماره
عجب میخ دری
چشاتو باز کن حالا
منم شوهرت
منو نگاه کن زهرا
منم حیدرت
پایه بستر تن من میلرزه
حسین گریونه
حسن میلرزه
اون روز دیگه کابوس شبهامه
هنوز اون لحظه
جلو چشمامه
جای من رفتی پشت در
بی هوا زد در رو شکست
پسرم محسن رو که کشت
سینه مادر را شکست
فاطمه جان مرو جون علی
نمیده بعد تو هیچکس
سلامم رو جواب
نگاه کن روی دستامه
هنوز جای طناب
حالا که از دستت رفت
همه حاصلت
ببین داره میخنده
به من قاتلت
زهرای من ازتو من ممنونم
شدی پیشمرگم
به تو مدیونم
تو میریو من غریب تر میشم
ازت میخوام که
بمونی پیشم
التماست میکنم نرو
میکشه من رو غربتت
تو نگفتی آخر چه شد
توی کوچه با صورتت
فاطمه جان نرو جون علی
شهادت حضرت محسن{ع}
شهادت حضرت محسن{ع}
درپیچ وخم ، گذرش خورد به دیوار
رفت اوج بگیرد که پَرَش خورد به دیوار
بودند ملائک همه،درمحضرش اما
ابلیس لگد زد کمرش خورد به دیوار
تا خادمه راکرد صدایش همه با خود
گفتند که لابد پسرش خورد به دیوار
لرزید مدینه به خود از ناله های زهرا
با اوهمۀ دور برش خورد به دیوار
میخواست که سیلی نخورد صورتش اما
یک مرتبه چرخید سرش خورد خورد به دیوار
با دست در آن کوچه به دنبال علی گشت
انگارکه با چشم تَرَش خورد به دیوار
ای کاش به جای تومرا...روی لبش داشت
هرگاه که حیدرنظرش خورد به دیوار
ازعرش خدا ، نوحه گر فاطمه گردید
تا دختر خیرالبشرش خورد به دیوار
الهی به ششماۀ زهرا
الهم لولیک الفرج
مهدی اّم ابیها
اّم ابیها
اّم ابیها
لحظه های عاشقی پیش ازتو معنا میشود
قطره با یک گوشۀ چشم تودریا میشود
از کرامات تو آوردند در تاریخ که :
دختر 9 سالۀ اّمّ ابیها میشود
وصف شأنت در حدیث قدسی لولاک حق
با که درشرح نزول قدرمعنا میشود
ای بنازم چادر پّروصله ات را، که ازآن
یک یهودی خانه اش عرش معلی میشود
حضرت صدیقه ای ، حرفت ، کلامت حجت است
هرکسی شاهد بخواهد ازتو ، رسوا میشود
عید من روزیست که غم ها به پایان میرسد
مادرم بعد از سه ماه ازبسترش پا میشود
جامۀ نو چیست ؟ ما با جامۀ مشکی خوشیم
قفلهای بسته باهر یک نخش وا میشود
آب ونان وفکروذکروهستی ما فاطمه است
لحظه های عاشقی پیش تومعنا میشود
الهی به فاطمهة الزهرا
الهم عجل لولیک الفرج
منتقم ام ابیها
سلاطین عشق
سلاطین عشق
قلم برصفحه سرگردان عشق است
ودفترسفره دارخان عشق است
یتیم شهرکوفه شد پیمبر
همانکه صاحب قرآن عشق است
اگرگفتند ابتر کوربودند
که زهراگوهر تابان عشق است
پیمبرزادۀ دامان عشق است
رسول سرور وسامان عشق است
پسرعمش ابل ایتام آنکه
خودش بابای فرزندان عشق است
علی پروردۀ دست نبی بود
نجف زیباترین ایوان عشق است
حسن دربیت خود بی هم سخن بود
ک او تنهاترین ریحان عشق است
کریم ومهربان ودست ودلباز
که اوبانی هراحسان عشق است
حسین آزادگی را کرده آغاز
سری بر نیزه سرگردان عشق است
وآن نامی که سرخط جنون است
حسینم وای سرگردان عشق است
غم است وکوه غم بردوش زینب
که این سنگین ترین تاوان عشق است
یل اُم البنین لب تشنه جان داد؟
ازکنار القمه دامن کشان
شد به سوی کعبۀ دلها روان
آن علمدارسپاه شیرها
قامتش شد مأمن شمشیرها
هردو دست ساقی ازتن جدا
بوی عطریاس پُرشد درفضا
بانگاهی سوی خیمه جان گرفت
باردیگرمشک بر دندان گرفت
گفت تا جانی باشد درپیکرم
تا حرم این آب را من میبرم
تیری آمد بر دل چشمش نشست
با عمودی آهنین فرقش شکست
یل اُم البنین لب تشنه جان داد؟
که مشکش تشنۀ جوشان عشق است
درون خیمه ها میسوزد ازتب
که ذین العابدین درمان عشق است
امام باقر آن علامه دَهر
دبیر دانش آموزان عشق است
علوم عالمان ازاو عیان شد
که علمش مصدرعرفان عشق است
کسی کز دست صادق آب خوده است
مُرید مرد با ایمان عشق است
تمام شیعیان در خط اویند
که صادق مرجع میدان عشق است
کلید باب حاجات است کاظم
خودش محبوس در زندان عشق است
اگرکاظم به ظاهر حبس گشته
ولی زندانی زندان عشق است
{به ابی انت واُمی}
شبی یادجنون آباد کردم
علی موسی الرضا را یاد کردم
میان بی کسی های شبانه
هوای صحن گوهرشاد کردم
غریبی کرده ایران را گلستان
رضا حتمی ترین سلطان عشق است
جوادابن رضا گرچه جوان است
ولیکن سفره دارخان عشق است
جوانی ام فدای رفعت او
جواد است وبلا گردان عشق است
دهم اختر امام جن وانس است
که هادی صاحب دیوان عشق است
دل ایرانیان شدهادی آباد
بمیرم خانه اش ویران عشق است
زحلمش شیعه جانی تازه دارد
امام عسگری هم جان عشق است
میایدآخرین پورپیامبر
میاید آخرین فرزند حیدر
{آقامون میادانشاّالله}
میاید آخرین عشق سراسر
طلوع طلعتش دوران عشق است
که مهدی صاحب دیوان عشق است 3
درمیکده مست یاعلی میگوید
پیمانه بدست یاعلی میگوید
ای خلق توهم علی علی گو
که خدای
ازروز الست یاعلی میگوید
الهی به ولایت علی
عجل لولیک الفرج
سلطان آخریسلاطین عشق
قلم برصفحه سرگردان عشق است
ودفترسفره دارخان عشق است
یتیم شهرکوفه شد پیمبر
همانکه صاحب قرآن عشق است
اگرگفتند ابتر کوربودند
که زهراگوهر تابان عشق است
پیمبرزادۀ دامان عشق است
رسول سرور وسامان عشق است
پسرعمش ابل ایتام آنکه
خودش بابای فرزندان عشق است
علی پروردۀ دست نبی بود
نجف زیباترین ایوان عشق است
حسن دربیت خود بی هم سخن بود
ک او تنهاترین ریحان عشق است
کریم ومهربان ودست ودلباز
که اوبانی هراحسان عشق است
حسین آزادگی را کرده آغاز
سری بر نیزه سرگردان عشق است
وآن نامی که سرخط جنون است
حسینم وای سرگردان عشق است
غم است وکوه غم بردوش زینب
که این سنگین ترین تاوان عشق است
یل اُم البنین لب تشنه جان داد؟
ازکنار القمه دامن کشان
شد به سوی کعبۀ دلها روان
آن علمدارسپاه شیرها
قامتش شد مأمن شمشیرها
هردو دست ساقی ازتن جدا
بوی عطریاس پُرشد درفضا
بانگاهی سوی خیمه جان گرفت
باردیگرمشک بر دندان گرفت
گفت تا جانی باشد درپیکرم
تا حرم این آب را من میبرم
تیری آمد بر دل چشمش نشست
با عمودی آهنین فرقش شکست
یل اُم البنین لب تشنه جان داد؟
که مشکش تشنۀ جوشان عشق است
درون خیمه ها میسوزد ازتب
که ذین العابدین درمان عشق است
امام باقر آن علامه دَهر
دبیر دانش آموزان عشق است
علوم عالمان ازاو عیان شد
که علمش مصدرعرفان عشق است
کسی کز دست صادق آب خوده است
مُرید مرد با ایمان عشق است
تمام شیعیان در خط اویند
که صادق مرجع میدان عشق است
کلید باب حاجات است کاظم
خودش محبوس در زندان عشق است
اگرکاظم به ظاهر حبس گشته
ولی زندانی زندان عشق است
{به ابی انت واُمی}
شبی یادجنون آباد کردم
علی موسی الرضا را یاد کردم
میان بی کسی های شبانه
هوای صحن گوهرشاد کردم
غریبی کرده ایران را گلستان
رضا حتمی ترین سلطان عشق است
جوادابن رضا گرچه جوان است
ولیکن سفره دارخان عشق است
جوانی ام فدای رفعت او
جواد است وبلا گردان عشق است
دهم اختر امام جن وانس است
که هادی صاحب دیوان عشق است
دل ایرانیان شدهادی آباد
بمیرم خانه اش ویران عشق است
زحلمش شیعه جانی تازه دارد
امام عسگری هم جان عشق است
میایدآخرین پورپیامبر
میاید آخرین فرزند حیدر
{آقامون میادانشاّالله}
میاید آخرین عشق سراسر
طلوع طلعتش دوران عشق است
که مهدی صاحب دیوان عشق است 3
درمیکده مست یاعلی میگوید
پیمانه بدست یاعلی میگوید
ای خلق توهم علی علی گو
که خدای
ازروز الست یاعلی میگوید
الهی به ولایت علی
عجل لولیک الفرج
سلطان آخری @DaltangFarjyar
[ارسال از مسعود پوررجب]
🌹سلام🌹 🌹پنجم این ماه روزتولد حضرت مسیح🌹
🌹ودوازدهم همین ماه آغاز سال نومیلادی میباشد🌹
🌹🌹هردوروز را به تمام مسیحیان جهان خصوصا مسیحیان خوب کشورمان ایران تبریک وتهنیت عرض مینمایم🌹
🌹بهترینها را برایتان آرزومندم🌹
🌹مدیریت:پوررجب🌹
ب است و لحظه ی حِرمان مریم
و طفلی خفته در دامانِ مریم
وجود نازنینش بکر و بی عیب
خدا می داند و وجدانِ مریم
مسیحِ خالق و پیغمبرِ صُلح
گلی خوشبوی از بُستانِ مریم
همان طفلی که از روحِ خداوند
نهالش تنجه زد در جانِ مریم
نه دستی بهر تیمار وجودش
نه دارویی که بُد درمانِ مریم
دلش در معرض اوهام وحشی
ولی چون کوه بُد؛ پیمانِ مریم
ندایِ "لا تَخَف"؛ "لا تَحَزنوا" ها
ز سوی خالقِ سبحانِ مریم
شفابخشِ دل پُر درد او شد
بشد لطف خدا از آنِ مریم
بُوَد او روحِ جاوید خداوند
نبشته این چنین فرمانِ مریم
و این هم ابیاتی از شعر محسن مردانی که در آن به معجزه ی سخن گفتن حضرت عیسی (ع) در گهواره، در حین روزه سکوت مادرش اشاره شده است:
ای حضرت روح الله، عیسی پسر مریم
میلاد همایونت، مسعود و مبارک باد
تنها نه که ترسایان دلخوش به وجود تو
ما امت احمد هم زین عید، خوش و دلشاد
ای معجزه گر حتی، در کودکی و خُردی
وقتی که سخن گفتی بر منبر گهواره
هرگز نشود کهنه این قصه اگر گویند
هر جا و به هر مذهب، هر ساله و صد باره
پیغام بزرگ تو، صلح است و امید و عشق
بهر همه انسان ها، آزادی و خرسندی
افسوی که دینداران، پیغام تو نشنیدند
رنگ دگری گردید؛ این دین خداوندی
اکنون نیز، بخشی از شعر محمدحسین عادلی را به تماشا می نشینیم؛ شعری که سرشار از عشق به آن حضرت و مادر گرامی اش، حضرت مریم (س) به عنوان یکی از برترین بانوان بهشتی است:
عشق آمد و عشق آمد؛ عیسای مسیح آمد
مردی چه دلی پُر نور، از سمت خلیل آمد
گو شاه شبان آمد؛ با ماه دلان آمد
از سمت خدا آمد؛ با اذن بیان آمد
گل آمد و بویی داشت؛ با خود چه سبویی داشت
شه بود؛ کرامت داشت؛ سیماش چه عزّت داشت
مردی ز دیار ربّ، عشقش چه ضیافت داشت
عشقی که به آن ربّ اش، جانا چه کرامت داشت
او داده مرا عطری، از عشق وجود خویش
از اوست کلام ما، گویی همه ذکر خویش
من عاشق عشق او، او عاشق عشق ربّ
من ذاکر ذکر او، او ذاکر ذکر ربّ
آن عاشق رَبّی تو؛ عشقش ز تو دارم، یاد
این مسلک این معشوق، از یاد تو دارم یاد
آن مست می محبوب، از جام تو پُر خوردم
این مستیِ عشق تو، از عشق خدا بُردم
و اما روحبخشی حضرت مسیح (ع) و توجه دادن به معنای این واژه، یعنی آزاد کردن و حتی، زنده کردن مُردگان به عنوان یکی از معجراتش، از دیرباز در شعر ایران زمین جریان پیدا کرده است که این غزل حضرت حافظ شیراز از آن جمله است:
مردمِ دیده ی ما جز به رُخ ات ناظر نیست
دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم إحرام طواف حَرَم ات می بندد
گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی
طائر سدره اگر در طلب ات طائر نیست
عاشقِ مُفلس اگر قلب دلش کرد نثار
مَکُنَش عیب که بر نقد روان قادر نیست
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر که را در طلب ات، همّت او قاصر نیست
از روان بخشیِ عیسی نزنم دم هرگز
زان که در روح فزایی؛ چو لب ات ماهر نیست
من که در آتش سودای تو آهی نزنم
کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست
روز اوّل که سر زلف تو دیدم گفتم
که پریشانی این سلسله را آخر نیست
سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
این مفهوم در بسیاری دیگر از غزلهای خواجه شمس الدین محمد هم پرتوافکن است؛ از جمله این غزل مشهور:
مُژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز أنفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجر نکن ناله و فریاد که من
زده ام فالی و فریادرسی می آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می آید
و این هم دو بیت دیگر از دو شاعر مُتقدّم درباره قدرت مسیحایی حضرت عیسی (ع) :
مژده ی عمر ابد می رسد اکنون ز لبش
صبر کن یک نفس ای دل که مسیحا آمد
(وحشی بافقی)
ویا
صبح دمی رفت مسیحا به دشت
سبزه صحرا به دمش زنده گشت
(امیرخسرو دهلوی)
و اما حضرت عیسی مسیح (ع) بنا بر اعتقاد ما مسلمانان و بر اساس نصّ صریح قرآن که خداوند می فرماید "و ما قَتَلوه و ما صَلَبوه و لکِن شُبِّهَ لَهُم ..."، زنده است و شخص دیگری که شبیه ایشان بود، به صلیب کشیده شد؛ بنابراین آن حضرت به آسمانها عروج کرده است و در زمان ظهور حضرت بقیت الله الاعظم (عج) باز خواهد گشت و ضمن نماز گزاردن در پشت سر حضرت حجت (ع)، از یاران حضرت موعود خواهد شد؛ نکته ای که در ابیاتی از شعر کبری خُدایی با تخلص "گمگشته" به آن اشارت رفته است؛ ابیاتی که پایان بخش این گفتار است:
ای مسیحا، فرزند نَبیّان برگرد
بهر درمان و شفا بر دل عیسی برگرد
گوسفندان به چوپانی گُرگان رفتند
آه از تزویری که شبانان سُفتند
غم کُنَد؛ روح خدا را بیمار
که کند گله ی او را تیمار؟
نفسی پشت صدایش خاموش
آه در سینه و دل، بی آغوش
منتظِر، منتظِرِ آمدن است
چه کسی منتظرِ یارِ من است؟
گِله دارم ز شما خَلق خدا
مکنید عترت از این نور، جُدا
منتظر باش عزیزا که فردا آید
کن دعا صبح و مسا که مسیحا آید
بازیچة باد زندگانی بس کن
بازیچة باد زندگانی بس کن
بشتاب ،نجات فرصتی کوتاه است
مثل کویر میلی به باران نداشتی
حرفی برای دلخوشیمان نداشتی
ازراه دورقصرتو را سنگ میزدند
مانند قلعه ای که نگهبان نداشتی
ابلیس خویش بودی وخدمتگذارمکر
کاری به کارحقة شیطان نداشتی
از آسمان رسیدم ودنبالت آمدم
هرگز به حرفهای من ایمان نداشتی
منکه ترا بقدر جهان دوست داشتم
اما مرا توحیف ، چه آسان نداشتی
من آمدم که تازه کنم زندگیت را
دیر آمدی و فرصت جبران نداشتی
امشب که خدا رسیده ازراه بهشت
باشعر سری زدم به درگاه بهشت
تابشنوی آنچیزکه بامن گفته است
تابنگری آنچه میکند شاه بهشت
امشب که خدا نشسته بربالینم
درخویش نمیگنجم ونیک آيینم
احوال مرافرشته ها میدانند
لبریزدعا وصدهزارآمینم
من خوشبختم خدای عاشق دارم
الطافش راهمین دقایق دارم
دراوج خروش ودردل طوفانها
برکشتی خودباد موافق دارم
انگار کسی همیشه غمخوارمن است
آن عاشق باوفا که دلدار من است
تاروح خدا همنفس ویارمن است
سرلشکرآسمان مددکارمن است
........
بنام خدایی که جان میدهد
به شب ماه روشن نشان میدهد
بنام خدایی که بخشنده است
خدایی که خورشید تابنده است
خدای محبت خداوندعشق
که دارد به لبهاش لبخند عشق
خداوندعالِم ، خدای غدیر
خداوندسرمَد ، خدای مُشیر
خداوند قدوس ، رب جلال
خداوند احیاء وآب حیات
خدای فروتن ، خدای نجات
خداوند بخشش ، خداوند نور
خداوند ایثار و سنگ صبور
خداوند نیکو ونیکو سرشت
خداوندعالَم ، خدای بهشت
خداوندعاشق شه آسمان
خداوندبخشندۀ مهربان
خداوندزنده ، مهدی خدا
همانکس که امشب میخواند ترا
من پنجره ای شکسته بودم
در رابه اّمید بسته بودم
از بسکه در این جهان دویدم
درمانده وسخت وخسته بودم
عشق آمد و آفتابیَم کرد
برسینۀ موج آبیَم کرد
من تیر به بال خورده بودم
انوارخدا عّقابیَم کرد
آن کهنه سکوت ازسرم رفت
من ماندم ومانده دردلم عشق
دستارسپید کرده برتن
سرتا به سرِ شمایل عشق
درهمهمۀ جهان پرستان
آواز خدای را شنیدم
مانندکسی که تشنه باشد
تاچشمۀ زندگی دویدم
آنان که میان اَبروخورشید
جُستند حقیقت نهان را
در آیینۀ جمال هستی
دیدند خدای مهربان را
آنان که به اشتیاق دریا
با صبر امید تشنه بودن
هرآیینه با کلید ایمان
دروازۀ عشق را گشودند
بربستر رودخانۀ دوست
راندند به شوق قایقی را
درساحل امن وی همیشه
خواندند سرود عاشقی را
آنان که خدای مهربان را
معیار وعیار خویش کردند
در رهگذر زمان وی را
سر لوحۀ کارخویش کردند
هرکس که در این میان به غفلت
مهدی حجت را نپوشد
از کاسۀ ساقی خداوند
معجون نجات را ننوشد
هرکس که به حیله های باطل
بت های زمانه را صدا زد
درحیطۀ آسمان نیاید
هرکس که به فیض پشت پا زد
دریورش بی امان طوفان
آنکس که به غم شکسته بالش
گر از خود حق مدد بجوید
درحادثه نیست خوش بحالش
علامۀ دهر آسمانی
دستان ضعیف را فشرده است
دربوتۀ آزمایش سخت
آسوده کسی که دل سپرده است
شیطان شکست خورده حالا
شمشیر وکمان به کف گرفته
درگَرد وغبار خویش مانده
ایمان مرا هدف گرفته
من مفتخرم که پرچم او
درسینه ام احتزاز دارد
ازمنجی خودجدا نگردم
ای قصه سر دراز دارد
هرچند که دست این آنها
مهدی مرا کلیشه کرده
غم نیست مرا چرا که جانم
در عشق مهدی ریشه کرده
آنسان که درآن قفس پریدن
پرواز بدون بال باشد
هر لحظۀ من بدون مهدی
یک زندگی مَحال باشد
ازشَهد شَراب آسمانی
مستانه منم که غم ندارم
تا دست خدا مدد رسان است
درعین زیاده کم ندارم
مَحرم شود آن کسی که بی شک
اسرار نگفته را بداند
هرگز نشود خجل هرآن کس
مهدی مرا بخواند
ما دَر دِل نور خانه داریم
درجَشن وسرور خانه داریم
این غُربت تو به سَر رسیده
دَر فصل ظهور خانه داریم
دیدیم کرامت خدا را
آغوش حمایت خدا را
درجمع جهان غم گرفته
دستان رفاقت خدا را
مَستیم هزار خانه مَستیم
ما بَرسَرراه تو نشستیم
ما غُصۀ خورده برَ سَرسَنگ
ماشیشه دَرد را شِکستیم
معشوق عَجین خانۀ تو
ما غیر تورا نمی پرستیم
دل ازهمۀ جهان بُریدیم
دل ازهمۀ جهان گسستیم
خاطی و خلاصه هرچه هستیم
امید به بودن توبستیم
الهی به ثامن الحجج
الهم عجل لولیک الفرج
رد پایی از زمین پیدا نبود
هیچ مخلوقی در این دنیا نبود
آسمان در خواب خالی خفته تر
قصۀ عالَم بسی ناگفته تر
ما به هیچستان تعلق داشتیم
آمدن را هیچ میپنداشتیم
بشنو اینک رمزراز فاش را
آفرین گو حضرت نقاش را
چون قلم این سو آنسو می کشید
نقش دنیا راچه نیکو می کشید
یک خدا بود وجهانی بی اثر
یک شب تاریک اما بی سحر
نقش عالَم بامحبت جان گرفت
قصه تنهاییش پایان گرفت
گفت تا پیمان محکم شود
سرور خلق زمین آدم شود
او پدید آورد جان خویش را
تا ببیند عاشقان خویش را
آن سر انگشتی که مارا آفرید
عشق را دربینی انسان دمید
گفت انسان است فصل عاشقی
لحظه دیدارو وصل عاشقی
گفت انسا

ن وصلۀ جان من است
چشم من برخلقت خود روشن است
گفت دل را بردلش آویختم
خلقت خود را به پایش ریختم
آه از آن روزی که خاموشی رسید
لحظۀ تلخ فراموشی رسید
آه از آن روزی که انسان بَد
دست خود بردامن انکار زد
ناگهان فصل فراموشی رسید
نورها رفتند وخاموشی رسید
آدم ازوصل خدایی دورشد
چهرۀ عشق ازجهان مسطور شد
یک ندا آمد کجا هستی عزیز
چرا از من جدا هستی عزیز
دید چون انسان خدا را بنده نیست
ازگناهان خودش شرمنده نیست
گفت باید آدمی روبشکنم
ریشه اورا درآتش افکنم
آندم اما حضرت پروردگار
خواست تا انسان بماند پایدار
درحق این آدم نامرد باز
عهد خود را او به یاد آورد باز
گفت انسان وصلۀ جان من است
چشم من بر خلقت خود روشن است
گفت این گمگشته را پیدا کنم
قفل غربت را زخلقت واکنم
گفت من می آیم اینک برزمین
چشم خود وا کن محبت را ببین
آمد و نوری براین عالم فتاد
نام عیسی را خدا برخود نهاد
اِی دِل مَرغوب چرا بَد شدی
بازکه مشکوک مُردد شدی
هیچ دلی مثل تودلتنگ نیست
دَرسَرت آن نَغمه آهنگ نیست
جُراٌت پَرواز ز کَف داده ای
زَخمی و درگوشه ای اُفتاده ای
تنگ غروب است چه دیر آمدی
اَزسَر این غُله به زیرآمدی
باز به حق تهمت ناحق زدی
تکیه به دُنیای مُعلق زَدی
عشق نَپوشیدی وعُریان شدی
توبه نکردی که پریشان شدی
تیرجهان صاف به بالت نشست
قلب ترا سنگ جهالت شکست
غیر شکست در این دشت نیست
سنگ شدی مهلت برگشت نیست
دشت سیاه است کجا مانده ام
از دل این غافله جا مانده ام
دست به دامان خدا میشوم
ازقفس کهنه جدا میشوم
باز مگر نوربه دادم رِسَد
صاحب مزمور به دادم رسد
میشنود از دلم این آه را
باز صدا میزنم این شاه را
یا رَب از این مَرحله رَد کُن مرا
دَست خدا باز مَدد کُن مرا
باز اگر آب حَیاتم دَهی
حتمآ ازاین مَرگ نِجاتم دَهی
ای دل غمگین گرفتار من
دست مسیح است مَددکار من
پادشـه پاک سلامم به تو
مُنجی بی باک سلامم به تو
بازلبم نام ترا میبرد
شادی پیغام ترا میبرد
مفتخرم نَزد تو حاضر شُدم
اَز سَراَلطاف تو شاعِر شُدم
از پس هرَ شادی و غَم داده ای
باز به این دست قلم داده ای
بَر سَر عَهدیم وبه پِیمان خویش
مُفتخریم عشق به ایمان خویش
تشنۀ آهنگ جهان نیستیم
درپی لبخند جهان نیستیم
دَر پِی لَبخند تواِیم ای خدا
ما همه فرزند تواِیم ای خدا
تَک گُل این باغ توي مهربان
شُهرۀ آفاق توي مهربان
آمدی و نقشه به سَرداشتی
دَرد مَرا باز توبَرداشتی
.......
دَرکوچۀ تَنگ زندگانی
درهای زَمانه بَسته بودند
دلهای ظریف مردمان را
با سنگ بَلا شِکسته بودند
مردان قویِ تن طلایی
دربند سکوت خسته دلتنگ
زَخمیِ اِسارتِ زَمانِه
درجنَگ جِدال شیشه وسنگ
دیوار دروغ گرچه آنجا
سَد کرد عبور زندگی را
درآیینه های پاک عیسی
دیدیم حضور زندگی را
میگفت به من که در دل راه
هَرگز نَرسِد به توگَزندی
گَر با مَدد خود خداوند
این بُغچۀ راه را ببندی
میگفت که خُشکی دِلت را
مرطوب کُنم به اَشک باران
دَر آخر فَصل سُوز و سَرما
گُل میکند عاقبت بهاران
مَن زندگی دوباره ام را
مَدیون توأم خدای زنده
مَن مثل کبوتری رهایم
با بال تومیپرد پَرنده
درجنگ جدال شیشه و سنگ
تا نام خداست بر زبانم
دَر صفحه کار زار دُنیا
اَز دَست شَریر دَراَمانم
هَرجا که صَلیب عاشقانه
در جَذبه نور میدرخشَد
خورشید حِمایت خداوند
مانند بلور میدرخشد
درجنگ و جدال شیشه و سنگ
تا نام مسیحست بَر لَب مَن
تا آخَر اِنقِضای عالَم
پَیغام مسیحست بَر لَب مَن
گَر این دِل مُنحرِف نَگردَد
دَرجادۀ صاف رهسپاریم
مائیم کِه بَر فَراز دُنیا
تا غُلۀ قاف رهسپاریم
عیسای مسیح رهبر من
بِنگَر تو به بیت آخر مَن
اَز مَرگ قیام کرده ای تو
این است تمام باور من
خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ: امروز، بیست و پنجمین روز از ماه دسامبر، یادآور سال نخست میلادی و ۶۲۲ سال پیش از هجرت حضرت رسول الله (ص) است؛ روزی که حضرت روح الله، در جان حضرت مریم (س) شکفتن گرفت و آن بانو، به فرزندی الهی بشارت داده شد. در این روز بود که یکی از بزرگترین معجزات الهی در همه دورانها و أعصار پدیدار گشت و حضرت عیسی مسیح، علی نبیّنا و آله و علیه السلام پا به عرصه وجود نهاد:
شب است و لحظه ی حِرمان مریم
و طفلی خفته در دامانِ مریم
وجود نازنینش بکر و بی عیب
خدا می داند و وجدانِ مریم
مسیحِ خالق و پیغمبرِ صُلح
گلی خوشبوی از بُستانِ مریم
همان طفلی که از روحِ خداوند
نهالش تنجه زد در جانِ مریم
نه دستی بهر تیمار وجودش
نه دارویی که بُد درمانِ مریم
دلش در معرض اوهام وحشی
ولی چون کوه بُد؛ پیمانِ مریم
ندایِ "لا تَخَف"؛ "لا تَحَزنوا" ها
ز سوی خالقِ سبحانِ مریم
شفابخشِ دل پُر درد او شد
بشد لطف خدا از آنِ مریم
بُوَد او روحِ جاوید خداوند
نبشته این چنین فرمانِ مریم
و این هم ابیاتی از شعر محسن مردانی که در آن به معجزه ی سخن گفتن حضرت عیسی (ع) در گهواره، در حین روزه سکوت مادرش اشاره شده است:
ای حضرت روح الله، عیسی پسر مریم
میلاد همایونت، مسعود و مبارک باد
تنها نه که ترسایان دلخوش به وجود تو
ما امت احمد هم زین عید، خوش و دلشاد
ای معجزه گر حتی، در کودکی و خُردی
وقتی که سخن گفتی بر منبر گهواره
هرگز نشود کهنه این قصه اگر گویند
هر جا و به هر مذهب، هر ساله و صد باره
پیغام بزرگ تو، صلح است و امید و عشق
بهر همه انسان ها، آزادی و خرسندی
افسوی که دینداران، پیغام تو نشنیدند
رنگ دگری گردید؛ این دین خداوندی
اکنون نیز، بخشی از شعر محمدحسین عادلی را به تماشا می نشینیم؛ شعری که سرشار از عشق به آن حضرت و مادر گرامی اش، حضرت مریم (س) به عنوان یکی از برترین بانوان بهشتی است:
عشق آمد و عشق آمد؛ عیسای مسیح آمد
مردی چه دلی پُر نور، از سمت خلیل آمد
گو شاه شبان آمد؛ با ماه دلان آمد
از سمت خدا آمد؛ با اذن بیان آمد
گل آمد و بویی داشت؛ با خود چه سبویی داشت
شه بود؛ کرامت داشت؛ سیماش چه عزّت داشت
مردی ز دیار ربّ، عشقش چه ضیافت داشت
عشقی که به آن ربّ اش، جانا چه کرامت داشت
او داده مرا عطری، از عشق وجود خویش
از اوست کلام ما، گویی همه ذکر خویش
من عاشق عشق او، او عاشق عشق ربّ
من ذاکر ذکر او، او ذاکر ذکر ربّ
آن عاشق رَبّی تو؛ عشقش ز تو دارم، یاد
این مسلک این معشوق، از یاد تو دارم یاد
آن مست می محبوب، از جام تو پُر خوردم
این مستیِ عشق تو، از عشق خدا بُردم
و اما روحبخشی حضرت مسیح (ع) و توجه دادن به معنای این واژه، یعنی آزاد کردن و حتی، زنده کردن مُردگان به عنوان یکی از معجراتش، از دیرباز در شعر ایران زمین جریان پیدا کرده است که این غزل حضرت حافظ شیراز از آن جمله است:
مردمِ دیده ی ما جز به رُخ ات ناظر نیست
دل سرگشته ما غیر تو را ذاکر نیست
اشکم إحرام طواف حَرَم ات می بندد
گر چه از خون دل ریش دمی طاهر نیست
بسته دام و قفس باد چو مرغ وحشی
طائر سدره اگر در طلب ات طائر نیست
عاشقِ مُفلس اگر قلب دلش کرد نثار
مَکُنَش عیب که بر نقد روان قادر نیست
عاقبت دست بدان سرو بلندش برسد
هر که را در طلب ات، همّت او قاصر نیست
از روان بخشیِ عیسی نزنم دم هرگز
زان که در روح فزایی؛ چو لب ات ماهر نیست
من که در آتش سودای تو آهی نزنم
کی توان گفت که بر داغ دلم صابر نیست
روز اوّل که سر زلف تو دیدم گفتم
که پریشانی این سلسله را آخر نیست
سر پیوند تو تنها نه دل حافظ راست
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
این مفهوم در بسیاری دیگر از غزلهای خواجه شمس الدین محمد هم پرتوافکن است؛ از جمله این غزل مشهور:
مُژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز أنفاس خوشش بوی کسی می آید
از غم هجر نکن ناله و فریاد که من
زده ام فالی و فریادرسی می آید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی می آید
و این هم دو بیت دیگر از دو شاعر مُتقدّم درباره قدرت مسیحایی حضرت عیسی (ع) :
مژده ی عمر ابد می رسد اکنون ز لبش
صبر کن یک نفس ای دل که مسیحا آمد
(وحشی بافقی)
ویا
صبح دمی رفت مسیحا به دشت
سبزه صحرا به دمش زنده گشت
(امیرخسرو دهلوی)
و اما حضرت عیسی مسیح (ع) بنا بر اعتقاد ما مسلمانان و بر اساس نصّ صریح قرآن که خداوند می فرماید "و ما قَتَلوه و ما صَلَبوه و لکِن شُبِّهَ لَهُم ..."، زنده است و شخص دیگری که شبیه ایشان بود، به صلیب کشیده شد؛ بنابراین آن حضرت به آسمانها عروج کرده است و در زمان ظهور حضرت بقیت الله الاعظم (عج) باز خواهد گشت و ضمن نماز گزاردن در پشت سر حضرت حجت (ع)، از یاران حضرت موعود خواهد شد؛ نکته ای که در ابیاتی از شعر کبری خُدایی با تخلص "گمگشته" به آن اشارت رفته است؛ ابیاتی که پایان بخش این گفتار است:
ای مسیحا، فرزند نَبیّان برگ
رد
بهر درمان و شفا بر دل عیسی برگرد
گوسفندان به چوپانی گُرگان رفتند
آه از تزویری که شبانان سُفتند
غم کُنَد؛ روح خدا را بیمار
که کند گله ی او را تیمار؟
نفسی پشت صدایش خاموش
آه در سینه و دل، بی آغوش
منتظِر، منتظِرِ آمدن است
چه کسی منتظرِ یارِ من است؟
گِله دارم ز شما خَلق خدا
مکنید عترت از این نور، جُدا
منتظر باش عزیزا که فردا آید
کن دعا صبح و مسا که مسیحا آید
سه مغ ایرانی که پیام آوران ولادت مسیح بودند،
کنار مریم و عیسی؛ آلبرشت دورِر،
سدۀ 16 میلادی (آلمان)
یار عیسویمذهب میل مذهب ما کن
یا بیا مسلمان شو یا مرا نصارا کن
(از چکامههای مردمی)
چهرۀ مسیح در ادبیات فارسی، با اساطیر و رمز و رازهای بسیاری آمیختهاست. مسیح منجی که مژدۀ آمدنش و انفاس خوشش زندهکن جانهای فرسوده است و یا عیسایی در جمع یاران دوازدهگانهاش که نماد شهادت و عصمت و تبرک بودهاست. بسیاری از لغات و اصطلاحات خاص آیین او در نظم و نثر فارسی و اقوال و نوشتههای صوفیه، بر سبیل تمثیل و مجاز و برای بیان منظورهای عرفانی و چه بسا مقاصد سیاسی و حکمی در ترتیبی از رندی به کار رفتهاند.
دگر کت ز دار مسیحا سخن / به یاد آمد از روزگار کهن
کسی را که خوانی همی سوگوار / که کردند پیغمبرش را بدار
که گوید که فرزند یزدان بد اوی / بران دار بر کشته خندان بد اوی
چو پور پدر رفت سوی پدر / تو اندوه این چوب پوده مخور
ز قیصر چو بیهوده آمد سخن / بخندد بر این کار مرد کهن
همان دار عیسی نیرزد به رنج / که شاهان نهادند آن را به گنج
(فردوسی)
خر عیسی گرش به مکه برند / چون بیاید، هنوز خر باشد
(سعدی)
تعبیرات و ترکیباتی مانند دیر راهب، بت ترسا، زنار زلف، اعجاز مسیحا، نفس عیسوی، خر عیسی، آسمان چهارم و کرامت بیرنج میسر شده در آثار پارسی فراوان به چشم میخورد. مرجع استناد اکثر اینان نیز داستانهای قرآن و تعدادی حدیث اسلامی و روایات ساختۀ مفسران و عرفا بودهاست. گاهی حتا تصویر عیسویت با تصورات دیگری از مذاهب و فرق دیگر خلط شدهاند، مثلا پر اتفاق افتاده که کشیش مسیحی، با موبدان و مغان و برهمنان اشتباه گرفته شده یا زنار مسیحی با کستی زرتشتی یگانه یا همانند تصویر شدهاست.
ای دلبر عیسینفس ترسایی / خواهم که به پیش بنده بیترس آیی
گه اشک ز دیدهٔ ترم خشک کنی / گه بر لب خشک من لب تر سایی
(ابوسعید ابوالخیر)
به اینها میتوان لغات و تعبیرات دیگری را افزود که به جهات تاریخی، فرهنگی، دینی و جغرافیایی به مسیح مربوط میشوند. لغات و تعبیراتی مانند ابجدخوانی عیسی، آستین مریم، باد مسیح و باد مسیحا، بیت لحم، پنجۀ مریم، ترسا، تعمید، چلیپا، دم عیسی، لوقا، متی، مرقون، مریم عذرا، معجزۀ مسیح، نسطور، یعقوب و یوحنا.
تصویر مریم و عیسی مسیح در یک نگارۀ ایرانی
کسی مانند ناصرخسرو به سبب مسافرت کاشفانه و جستجوگرانهاش که به دنبال حقیقت سرزمینهای مختلف را درمینوردید و شرح آن را در سفرنامهاش آوردهاست، این فرصت را داشته تا با مسیحیان حشر و نشر نزدیک داشته باشد. خاقانی، نظامی و شاعرانی که در قفقاز میزیستهاند نیز طبیعتاً به خاطر همسایگی و همنشینی با مسیحیان آشنایی درستتری از فرهنگ و آداب مسیحی داشتهاند. از این بین خاقانی چون مادری مسیحی داشته، آشنایی و به طبع اشاراتش به دقایق فرهنگ عیسوی راهگشاتر و مطلوبتراست. در سرودههای خاقانی، شروانی این شاعر بزرگ قرن ششم قفقازی، مسیح ازهر دو منظر مورد توجه قرار گرفتهاست؛ یکی از نگاه مسیحیان و بر اساس باورها و دریافتهای پیروان مسیح و دیگر نگاهی که از قرآن، تفاسیر و منابع اسلامی در باب مسیح متأثر است. هیچ کس چون او نتوانسته روایت دقیقی در باب آیین مسیح، اعیاد، مراسم و آداب و رسوم مربوط به مسیحیان را ارائه کند. قصیدۀ معروف "ترساییه" از خاقانی سرشار است از اشارات مسیحی؛ و حتا خیلی وقتها بدون دانستن این فرهنگ نمیتوان معانی پیچیده و حکمی خاقانی را درک کرد. شعری که با این مطلع شروع می شود: فلک کجروتر است از خط ترسا / مرا دارد مسلسل راهبآسا. و در ادامه ادعا می کند:
کنم تفسیر سریانی ز انجیل / بخوانم از خط عبری معما
به اینها میتوان داد و ستد تجاری بین پیروان دو مذهب و همچنین آمیخته شدن عیسویت و غرب یا فرنگ را نیز اضافه کرد. فرنگستان که "مسلمانی ندارد"، مظهر مسیحیت است؛ جایی دیگر، جایی بیگانه و راز آمیز و دور. و چه بسا که بتوان دشمنی دیرینۀ ایران و روم را نیز به آن اضافه کرد.
کسانی که دربارۀ تصوف اسلامی تحقیق میکردهاند، مثل دکتر زرینکوب، حتا اعتقاد داشتهاند که بسیاری از آداب و سنن صوفیه مثل عزلت و سیاحت و فقر و ریاضت و تجرد و دریوزگی و امثال اینها، همه متأثر از ریاضت و رهبانیت عیسوی است. گاهی چهرههای نمادینی چون شیخ صنعان که نماد تصوف و زهد است، در امتحان ایمان به آتشگاه دلبر ترسا سرمینهد و دینش را به بت کافرکیش مسلمانکش ترسایی به حراج میگذارد.
موعظۀ بالای کوه، نگارۀ ایرانی
تفاسیر و نوشتههای عرفانی مثل کشفالاسرار میبدی پر از قصههای تمثیلی عیسی است. عیسی در این نوشتهها مثالی چندبعدی وکاربردی برای سلوک عرفانی است. مثلا "خم رنگرزی عیسی" کنایه از وجود انسان کمال مطلوب است که منشأ آثار وجودی متعدد و متکثر است. همچنان دل انسان کامل که هر چیز به آن وارد شود پاک و زدوده میشود.
بجز
این، مرغ عیسی نیز از جملۀ مثالهای دیگری است که در تمثیلهای عرفانی فارسی فراوان یاد شدهاست. به روایت میبدی، عیسی بر پارهای گل چیزی خواند و بر آن دمید و آن گل به اذن خدا بر سان مرغی شد. "و آن مرغ این خفاش است که در شب پرد." مولانا نیز از آن در داستانهای مختلفی سود جستهاست:
بال و پر بگشاد مرغی شد پدید / آب و گل چون از دم عیسی چرید
مرغ جنت شد ز نفخ صدق دل / هست تسبیحت بخار آب و گل
زنده کردن مردگان، شفا دادن بیماران، بینا کردن کوران از دیگر صفات عیسوی است که ادبیات فارسی به سبیل کنایه و تمثیل به آن بسیار پرداختهاست. مثل این بیت از حافظ:
فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید / دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
مولانا به تفصیل در شرح معجزات مسیح روایت کردهاست:
هان و هان ای مبتلا این در مهل / صومعه عیسیست خوان اهل دل
از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق / جمع گشتندی ز هر اطراف خلق
تا به دم اوشان رهاند از جناح / بر در آن صومعه عیسی صباح
به این میتوان بیتهای بسیاری را از دیوان حافظ و دیگر شعرا نیز افزود.
طبیب عشق، مسیحادَم است و مشفق لیک / چو درد در تو نبیند ، که را دوا بِکُنَد؟
*
طبیب راهنشین ، درد عشق نشناسد / برو به دست کن ای مُردهدل مسیحدَمی
*
از روانبخشی عیسی نزنم دَم هرگز / زان که در روحفزائی چو لبت ماهر نیست
*
جان رفت در سَرِ می و حافظ به عشق سوخت / عیسیدَمی کجاست که اِحیای ما کند
(حافظ)
*
سخنسنجیکه مدح خلق نفریبد به وسواسش / مسیحای جهان مرده گردد صبح انفاسش
(بیدل)
میبدی نیز این قصه را به تفصیل و با سعی استدلال وصف کردهاست:"و روزگار ایشان روزگار طبّ بود، زیرکان و حکیمان بودند در میان ایشان... پس ربّ العالمین معجزه عیسی هم از آن جنس ساخت که ایشان در آن ماهر بودند... روزی بود که پنجاه هزار کس مداوات کردی از این بیماران و اسیران و نابینایان و دیوانگان. هر کس که طاقت داشتی بر عیسی رفتی و آنکه نتوانستی رفتن، عیسی بر او خود رفتی". (کشفالاسرار، ج ۲، ص ۱۲۳).
از جملۀ کسانی که با دم عیسی حیات دوباره یافتهاند، العازر از همه در ادبیات فارسی معروفتر است. احمد شاملو در شعر "مرگ ناصری" که به روایت شهادت عیسی پرداخته، العازر را نماد انقلابی بیمسئولیت شمرده:
از خیل تماشاییان العازر...
و خویش را از آزارگران دینی گزنده آزاد یافت
چنانکه مولانا نیز به ترتیبی العازر را بینصیب نگذاشتهاست:
عیسی از افسونش با عازر نکرد / این که تو کردی دو صد مادر نکرد
عازر ار شد زنده آن دم باز مرد / از تو جانم از اجل نک جان ببرد
در نزد صوفیه ترسایی و شخص عیسی مسیح گاه رمز تجرید و تجرد در سلوک و همچنان شیوۀ زیستن زاهدانه و پرهیزکارانه نیز بودهاست:
تا نفس هست ازین دامگه آزادی نیست / تهمتی بود تجرد که مسیحا برداشت
(بیدل)
به جز این تمثیلها و رمزها، داستانهای عیسی نیز برای پندآموزی و چه بسا استصحاب اهل فقه نیز در ادبیات فارسی بسامد بالایی دارد و چه بسا که گاهی داستانی به اشکال و روایات مختلف تعریف شدهاست:
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده / حیران شد و بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که "کِرا کشتی تا کشته شدی زار / تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟"
(ناصرخسرو)
همان گفتگوی شما نیست راست / بر این بر روان مسیحا گواست
نبینی که عیسی مریم چه گفت / بدانگه که بگشاد راز ازنهفت
که پیراهنت گر ستاند کسی / میاویز با او به تندی بسی
وگر بر زند کف به رخسار تو / شود تیره زان زخم دیدار تو
میاور تو اخم و مکن روی زرد / بخوابان تو خشم و مگو هیچ سرد
(فردوسی)
نومید مشو گرچه مریم بشد از دستت / کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد
(مولوی)
بجز این داستان های در گهواره سخن گفتن واز دریا گذشتن و سفرۀ آسمانی پهن شدن و شام آخر و بر صلیب شدن عیسی که به تبع مسلمانی با انکار همراه بودهاست، همه از رمزهای مکرر ادب فارسیاند:
یا مسیحی که به تعلیم ودود / در ولادت ناطق آمد در وجود
قصههای دیگری نیز هست که فارسیزبانان و ادب فارسی را با مسیح و مسیحیت پیوند میزند. یکی شباهت مانی پیامبر با او و دادخواهیاش و کتاب او که در ادب فارسی به انجیل مانوی نیز شهرت دارد. چنانکه در آثار االباقیه بیرونی نام کتاب مانی، انجیلالسبعین ذکر شدهاست و در لطایف الاشارات قشیری رسالت اصلی عیسی مسیح ظلمستیزی بیان شدهاست و از طرفی معمولاً دعوای عدالت اجتماعی نیز آن دو را یگانه و به سمبلی در طول سالهای بیداد تبدیل کردهاست. به¬خصوص در روزگار تب سوسیالیستی تازه، دوباره این موتیو جان گرفته بودهاست. به طور مثال، میتوان به شعرهای فریدون مشیری و منوچهر آتشی اشاره کرد که هر دو با گریزی به ماجرای عیسی روزگار بیداد بشر امروز را به شکوه گرفتهاند.
او با صلیب چوبی و دشنام دشمنان
با کوه سرنوشت گلاویز بود و من ...
من خود
صلیب خویشتنم!
(منوچهر آتشی)
من مسیحا را بالای صلیبش دیدم
با سر خمشده بر سینه که باز
به نکوکاری پاکی خوبی
عشق میورزید
و پسرهایش را
که چه سان پاک و مجرد به فلک تاختهاند
و چه آتشها هر گوشه به پا ساختهاند
(فریدون مشیری)
و از همه اینها معروفتر شعر مرگ ناصری شاملو ست که در یکی از جاوردانهترین شعرهای تمثیلی، حکایت بر دار کردن عیسی را با رنجهای روشنفکری امروز گره زدهاست:
"شتاب کن، ناصری، شتاب کن!"
ز رحمی که در جان خویش یافت
سبک شد
و چونان قویی مغرور
در زلالی خویشتن نگریست
و از طرفی پیامبران را آیینههای یک منشور ازلی شمردن نیز نوعی نگاه دیگری بودهاست که عیسی را چون پیامبران فارسی و پیامبر اسلام برای شاعران و عرفا عزیز میساختهاست. چنانکه خاقانی میگوید:
خود را چو ستودهای نکوهد / عیسای فلکنشین شمارش
یا مولوی که به شکل دیگری همین مضمون را بیان کردهاست:
میگشت دمی چند بر این روی زمین او
از بهر تفرج
عیسی شد و بر گنبد دوار برآمد
تسبیحکنان شد
بالجمله هم او بود که میآمد و میرفت
هر قرن که دیدی
تا عاقبت آن شکل عربوار بر آمد
دارای جهان شد
و فروغ به شکلی دیگر این تداوم کرامت را در شعرش نشان دادهاست:
شاید که عشق من
گهوارۀ تولد عیسای دیگری باشد
و بالاخره، در سرانجام باز میتوان به مولانا برگشت که نقطۀ وصل شاعران و عارفان با هم است و جایی در مقایسۀ دو دین و دو رسول در مثنوی گفتهاست:
مصلحت در دین عیسی غار و کوه / مصلحت در دین ما جنگ و شکوه
شعر در قلبم تلاطم کرده بود
راه خود را بیگمان گم کرده بود
من اسیر واژهای در هلهله
تا بیاید کم کند این فاصله
من اسیر، اما دلم آمادهتر
دور خود پیچیده ، اما سادهتر
با سری آشفتهتر در بادها
یک سفر تا ناکجا آبادها
منجی ما پرده از رخ برکشید
نقش خود را گویی او بهتر کشید
یار ما تا عشوهاش را ساز کرد
حضرت حق آسمان را باز کرد
نامی آن شب ز آسمان نازل نمود
فکرهای کهنه را باطل نمود
نام او آمد دلم بیتاب شد
درد دوری از خجالت آب شد
نام او آمد گرهها را گشود
نام او آمد که خوابم را ربود
نام او بردم زبانم باز شد
شعر با نام خدا آغاز شد
در کف منجی ما جام خداست
هر که از آن خورده بی شک مبتلاست
من به رسم شعر شاعر پیشهام
مهر عیسی خورده بر اندیشهام
لطف عیسی شامل حالم شده
بوسههایش مرهم بالم شده
من دچار عشق اویم بیسبب
با خدا در گفتگویم بیسبب
من به چشم خویش دیدم عشق را
با دو گوش خود شنیدم عشق را
من خدای آسمان را دیدهام
آن عزیز مهربان را دیدهام
همچو دستی که در آتش کردهام
با دو دست خویش لمسش کردهام
منجی از بالا مهیا کرده بود
شاعر خود را تماشا کرده بود
آن شبان مهربان آواز داد
مرغ دل را از دلم پرواز داد
گوش من رد صدایش را گرفت
گوشۀ پاک ردایش را گرفت
منجی من جانفشانی کرد باز
گلۀ خود را شبانی کرد باز
نام عیسی نام منجی من است
کز حضور او وجودم روشن است
من بدون عشق روشن نیستم
اینکه غوغا میکند ، من نیستم
ای دل تاریک، ای غفلت نشین
رد پای حضرت حق را ببین
بنگر اینک آیههای غیب را
تا ببینی برۀ بیعیب را
ای عقاب تیزپرواز بزرگ
وقت پرواز است و آغازی بزرگ
ای رفیق لحظههای بیکسی
ای تسلی غم دلواپسی
ای طبیب زخمهای زندگی
با تو شیرین است این دلدادگی
ای همیشه منجی و مأوای من
با تو زیبا میشود دنیای من
نور حق تابیده شد بر سینهام
پاک شد زنگار از آیینهام
نام او تا خورد بر سقف دلم
غصهها پژمرد ، حل شد مشکلم
من ستاندم جام را از دست او
تا شوم هر آینه سرمست او
من ستاندم تا دلم روشن شود
تا که عیسی جانپناه من شود
من نوشتم از غم شبگیرها
با تو ویران میشود زنجیرها
من نوشتم از خدای عاشقی
تا صدایم زد صدای عاشقی
من نوشتم از وجود و بیخ و بن
فاعلاتن فاعلاتن فاعلن
من نوشتم از خداوندی که هست
از خداوندی که در قلبم نشست
من نوشتم از خداوندی که بود
من نوشتم آنچه آقایم سرود
گرچه میگویند ناز شصت من
این قلم را داده عیسی دست من
شعر را وقف وصالت میدهم
با غزلهایم جلالت میدهم
ای چراغ روشن شبهای من
نام تو گل کرده بر لبهای من
من نخوابیدم که بیدارم هنوز
از تب عشق تو بیمارم هنوز
بنگر اینک آیههای غیب را
تا ببینی برۀ بیعیب را
پشت دیوار خبرهای دروغ
مانده عیسی پشت درهای دروغ
قبل از اینکه این زمین فاسد شود
بسته را وا کن که تا وارد شود
فیض عیسی توشۀ راه تو باد
تا ابد این عشق همراه تو باد
***
بگذار که از خدا بگویم
از عاشق با وفا بگویم
از روز حماسۀ خداوند
از تپه جلجتا بگویم
در کوچۀ تنگ زندگانی
درهای زمانه بسته بودند
دلهای ظریف مردمان را
با سنگ بلا شکسته بودند
مردان قوی تن طلایی
در بند سکوت خسته، دلتنگ
زخمی اسارت زمانه
در جنگ و جدال شیشه و سنگ
دیوار دروغ گرچه آنجا
سد کرد عبور زندگی را،
در آینههای حق تعالی
دیدیم حضور زندگی را
میگفت به من که در دل راه
هرگز نرسد به تو گزندی
گر با مدد خود خداوند
این بقچۀ راه را ببندی
میگفت که خشکی دلت را
مرطوب کنم به اشک باران
در آخر فصل سوز و سرما
گل میکند عاقبت بهاران
من زندگی دوبارهام را
مدیون توام خدای زنده
من مثل کبوتری رهایم
با بال تو میپرد پرنده
در جنگ و جدال شیشه و سنگ
تا نام خداست بر زبانم
در صفحۀ کارزار دنیا
از دست شریر در امانم
هرجا که صلیب عاشقانه
در جذبۀ نور میدرخشد
خورشید ولایت خداوند
مانند بلور میدرخشد
در جنگ و جدال شیشه و سنگ
تا نام مسیح ست بر لب من
تا آخر انقضای عالم
پیغام مسیح ست بر لب من
گر این دل منحرف نگردد
در جادۀ صاف رهسپاریم
ماییم که برفراز دنیا
تا قلۀ قاف رهسپاریم
در جشن تولد ستاره
انگار که گم شدم دوبارۀ
بگذار که نیک بنگرم باز
هر جا که خداست راه چاره
عیسای مسیح ، رهبر من
بنگر تو به بیت آخر من
از مرگ قیام کردهای تو
این است تمام باور من

برای اعتراف به کلیسا می روم
رو در روی علف های روییده بر دیواره کهنه می ایستم
و همه ی گناهان خود را اعتراف می کنم
بخشیده خواهم شد به یقین
علف ها بی واسطه با خدا حرف می زنند
شعر در مورد کلیسا
ای راهب کلیسا دیگر مزن به ناقوس
خاموش کن صدارا، نقاره می زند طوس
آیا مسیح ایران کم داده مرده را جان
جانی دوباره بردار با ما بیا به پابوس
شعر درباره کلیسا
فریاد می کشم:
“تو را دوست دارم“
تمام کبوتران
سقف کلیساها را
رها می کنند
تا دوباره در لابلای گیسوان من
لانه بسازند.
شعری درباره کلیسا
با سرانگشت
لبهام را ببوس
بگذار بین پرستش و عشقبازی
آونگ شوم
در خاطرهی بشر
چون زنگ کلیسا
در بلندای هستی
شعر کلیسا
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست
رفاقت با باد دریا و سرگیجه
با تو هرگز حس نکرده ام
با چیزی ثابت مواجه ام
از ابری به ابر دیگر غلتیده ام
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا
شعر کلیسا شهریار
لنگر می اندازیم
کنار بهشتی که از کلیسا خریده ام
و تمام شب را اتراق می کنیم
اینجا باد به انحنای آغوشت آرام می گیرد
و چشمهایت را که می بندی
شعر روی مژه هایت رد و بدل می شود
شعر کلیسا و مسجد
تو را چون زنانی می خواهم
در تابلوی های جاودانه
چون دوشیزگان
نقش شده بر سقف کلیساها
که تن در مهتاب می شویند
شعر کلیسایی
من دردم
درد یعنی صورت پاییزی تو
یعنی نا امید
بعضا قامت تو ، بعضا دهان تو
و بعضی وقت ها ، سایه ی پشت چشمان تو
یعنی کودکی تو
در کوچه های استانبول
استانبولی که گاهی وقت ها
احساس می کنم هیچ وقت ندیده ام
و یا شمعی که تو
شبانه در کلیسا
روشن اش می کنی
و یا مرگ تو
برای صورتی که
هیچ وقت ندیده ای
شعر درباره کلیسا و کعبه
از دیداری تا نامه ای
ابدیت نیست که می گذرد
تنها روزی یا هفته ای
سفر با آنان همیشه خوش است
کنسرت شنیده شده
کلیسای دیده شده
چشم انداز روشن
و هنگامی که هفت کوه و رود
ما را از یک دیگر جدا کند
این کوه و رودی ست
که از نقشه به خوبی می شناسی شان
شعر با کلیسا
به این خوشم که نام لطیف مرا ، ای نازنین من
شبانهروز به بیهودگی یاد نمیکنید
خوشم که در سکوت سرد کلیسا ، ای آوازهخوانان
برای ما سرود ستایش سر نمیدهید
شعر ماه کلیسا
گر جا به حرم ور به کلیسا کرده
زاهد عمل آنچه کرده بی جا کرده
چون علم نباشد عملش خواهد بود
ناکرده چو کرده کرده چون ناکرده
شعر در مورد کلیسا
در کلیسا اسقف رضوان فروش
بهر این صید زبون دامی بدوش
شعر ماه کلیسا از شهریار
قوم عیسی بر کلیسا پا زده
نقد آئین چلیپا وا زده
دهریت چون جامه ی مذهب درید
مرسلی از حضرت شیطان رسید
شعر نو کلیسا
غزل سرای و نواهای رفته باز آور
باین فسرده دلان حرف دل نواز آور
کنشت و کعبه و بتخانه و کلیسا را
هزار فتنه از آن چشم نیم باز آور
شعر درباره کلیسا
سریر کیقباد، اکلیل جم خاک
کلیسا و بتستان و حرم خاک
ولیکن من ندانم گوهرم چیست
نگاهم برتر از گردون، تنم خاک
شعری نو کلیسا
زشت به چشمش نکوست مغز نداند ز پوست
مردک بیگانه دوست سینه ی خویشان درید
داروی بیهوشی است تاج، کلیسا، وطن
جان خداداد را خواجه بجا می خرید
شعر ای راهب کلیسا
شرار آتش جمهور کهنه سامان سوخت
ردای پیر کلیسا قبای سلطان سوخت
شعر شهریار ماه کلیسا
گفت این نیست کلیسا که بیایی در وی
صحبت دخترک زهره وش و نای و سرود
شعر در مورد کلیسا
غوغای کار خانه ی آهنگری ز من
گلبانگ ارغنون کلیسا از آن تو
شعر درباره کلیسا
ز خون من چو ز او فربهی کلیسا را
بزور بازوی من دست سلطنت همه گیر
شعر کلیسا
گفت مردوخ آدم از یزدان گریخت
از کلیسا و حرم نالان گریخت
شعر کلیسا و مسجد
عروس زندگی در خلوتش غیر
که دارد در مقام نیستی سیر
گنهکاریست پیش از مرگ در قبر
نکیرش از کلیسا منکر از دیر
شعر ماه کلیسا از شهریار
وقت است که بگشایم میخانه ی رومی باز
پیران حرم دیدم در صحن کلیسا مست
شعر با کلیسا
دولت اغیار را رحمت شمرد
رقص ها گرد کلیسا کرد و مرد
شعر درباره کلیسا
قبله ی ما گه کلیسا گاه دیر
او نخواهد رزق خویش از دست غیر
شعر کلیسا شهریار
در حرم زاد و کلیسا را مرید
پرده ی ناموس ما را بر درید
شعر کلیسا
ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
سینه مریم و سیمای مسیحا داری
شعر ما
ه کلیسا
گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف
چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری
شعر درباره کلیسا
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی
چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری
شعر در مورد کلیسا
آهنگ حجاز می نمودم من زار
کامد سحری به گوش دل این گفتار
یارب، به چه روی جانب کعبه رود
گبری که کلیسا از او دارد عار
شعر نو کلیسا
خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را
شعر درباره کلیسا
دوش از وجد فروغی به کلیسا می گفت
که مرا جلوه ترسابچه ای ترسا داشت
شعر نو کلیسا
پای طلب کشیدم از کعبه و کلیسا
روزی که سجده گاهم آن خاک آستان شد
شعر ای راهب کلیسا
گر تو زیبا صنم از پرده درآیی روزی
کار خاصان حرم را به کلیسا فکنی
شعر در مورد کلیسا
ساختند از بهر جانان خانه ای در کفر و دین
گاه نامش را حرم، گاهی کلیسا کرده اند
ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
سینه مریم و سیمای مسیحا داری
گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف
چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری
آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس
که نهال قد چون شاخه طوبا داری
جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست
تنگ مپسند دلی را که در او جاداری
مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی
فلک افروزتر از عقد ثریا داری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی
چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری
پای من در سر کوی تو بگِل رفت فرو
گر دلت سنگ نباشد گِل گیرا داری
دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری
آیت رحمت روی تو به قرآن ماند
در شگفتم که چرا مذهب عیسی داری
کار آشوب تماشای تو کارستان کرد
راستی نقش غریبی و تماشا داری
کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد
تو به چشم که نشینی دل دریا داری
شهریارا ز سر کوی سهی بالایان
این چه راهیست که با عالم بالا داری
اشعاری زیبا در مورد کلیسا
طبیب عشق، مسیحادَم است و مشفق لیک
چو درد در تو نبیند ، که را دوا بِکُنَد؟
شعر در مورد کلیسا

عیسی مسیح در شعر و ادب فارسی/تحقیق و نگارش: حسن گل محمدی
دسامبر 26, 2013 | مقالات
در پیشینه ی پر بار شعر و ادب فارسی، عیسی مسیح جایگاه ویژه ای دارد. او به عنوان پیامبر صلح و آرامش با دم مسیحایی که زنده کننده ی کالبد بی جان هر جانداری است، چهره ای ملکوتی و آسمانی به خود گرفته است. سرایندگان بزرگ شعر فارسی با استفاده از آن چه که از عیسی مسیح در کتب مسیحیت و اسلام آمده است در اشعار خود از این فرستاده ی الهی یاد می کنند و او را منجی بزرگی می پندارند که با دوباره به دنیا آمدنش و با انفساس خوش و روح بخش مسیحایی، جان های فرسوده و ناامید را حیات تازه می بخشد و شور و نشاط و حتی عدالت و معنویت را در گیتی برقرار می کند.
آن چه که بیش از همه در این راستا حائز اهمیت است طرز برخورد، سلوک و اخلاق و رفتار خوشی است که همواره به این فرستاده ی الهی نسبت داده اند و این گفته که اگر کسی بر صورت انسان سیلی زد، شایسته است که فرد به جایِ اقدام به مثل، طرف دیگر صورت خود را نیز برای نواختن سیلی دیگری بر وی عرضه کند، بسیار معروف است و حتی فردوسی دانای توس درباره ی آن سروده است:
همان گفتگوی شما نیست راست / بر این بر روان “مسیحا” گواست
نبینی که “عیسی مریم” چه گفت / بدانگه که بگشاد راز از نهفت
که پیراهنت گر ستاند کسی / میاویز با او به تندی بسی
وگر بر زند کف به رخسار تو / شود تیره زان زخم دیدار تو
میاور تو اخم و مکن روی زرد / بخوابان تو خشم و مگو هیچ سرد
مزن همچنان تا به ماندت نام/ خردمند را نام بهتر ز کام
موضوع دیگری که در رابطه با تولد عیسی مسیح در ادبیات فارسی انعکاس پیدا کرده است، به پیشگویی زرتشت از تولد او برمی گردد و این که سه مغ ایرانی پیام آور این ولادت بوده و برای تقدیم هدایا به اورشلیم رفته اند. دکتر مهدی حمیدی، شاعر توانای معاصر در اشعار خود به این رویداد این گونه اشاره کرده است:
به فرمان خدا از دختر بکر / هویدا گشت نوری، شادی افزا
درخشان کوکبی از زادن او / به بام آسمان، برداشت آوا
چو ایرانی بدید آن اختر پاک / فراز چرخ چون خورشید عذرا
دوید آن سو، که آنجا شاد و خندان/ بدارد هدیه های خویش اهدا
بحث دیگری که درباره ی مسیح مطرح است و این موضوع در اغلب ادیان دیگر نیز موضوعیت دارد، سوشیانس یا برگشت دوباره ی او به روی کره ی زمین است. همه ی ادیان جهان به گونه ای معتقدند که هرگاه بشر از لحاظ معنوی و اخلاقی پا در انحطاط بگذارد و از مبدأ هستی فاصله بگیرد و جهان را تاریکیِ جهل، غفلت، ستم و دیکتاتوری فرا گیرد، شخص نجات دهنده ظهور خواهد کرد و تعادل و معنویت و معدلت را به جهان باز خواهد گرداند. این باور در خصوص عیسی مسیح هم وجود دارد و همین موضوع انعکاس خاصی در ادب فارسی پیدا کرده است به طوری که حافظ شاعر بزرگ ایرانی این تفکر را در سروده های خود این گونه انعکاس داده است:
مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی میآید
از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش
زدهام فالی و فریادرسی میآید
زآتش وادی ایمن نه منم خرم و بس
موسی آنجا به امید قبسی میآید
هیچ کس نیست که درکوی تواش کاری نیست
هرکس آنجا به طریق هوسی میآید
کس ندانست که منزلگه معشوق کجاست
این قدر هست که بانگ جرسی میآید
جرعهای ده که به میخانه ی ارباب کرم
هر حریفی ز پی ملتمسی میآید
دوست را گر سر پرسیدن بیمار غم است
گو بران خوش که هنوزش نفسی میآید
خبر بلبل این باغ بپرسید که من
نالهای میشنوم کز قفسی میآید
یار دارد سر صید دل حافظ یاران
شاهبازی به شکار مگسی میآید
از این مفاهیم مشترک که بگذریم، عیسی مسیح به عنوان یک پیامبر الهی با سجایای اخلاقی خاص خود، در آثار منثور و منظوم نویسندگان و شاعران بزرگ ایرانی حضوری دیرپای دارد و درباره ی او و زندگی و افکارش سروده ها، قصه ها و حکایت های فراوانی بر جای مانده است، به طوری که ده ها اصطلاح، ترکیب و کلمات خاص در این زمینه به وجود آمده است که می توان به پاره ای از آنها مانند: مسیح، مسیحا، مسیحانفس، ترسا، ترسایی، بت ترسا، راهب، دیر راهب، روح القدس، فیض روح القدس، اعجاز مسیحایی، عیسی نفس، باد مسیحا، خر عیسی، عذرا، زنّار، زنّار بندی، چلیپا، زلف چلیپا، مسیحادم، صومعه و … اشاره کرد. حتی بعضی از اصطلاحات، لغات و امثال و اقرانی که درباره ی عیسی مسیح در شعر و ادب فارسی به کار رفته است، سر از ادبیات عرفانی، تصوف، رندی و تصورات و ذهنیاتی که برگرفته از اندیشه ها، باورها و حتی ادیان مختلف و یا مکاتب عرفانی است، درآورده و قصه های دور و دراز کهنی را در ژانرهای ادبی، شعری، دینی و تاریخی بر جا نهاده است که در اینجا به طور اجمال به پاره ای از آنها اشاره می کنیم:
ما با استفاده از آثار باقی مانده درباره ی مسیح و اصول رفتاری و زندگی عملی او می توانیم به آموزه های اخلاقی و رفتاری درست و زیبایی دسترسی پیدا کنیم که با به کارگیری آنها در
زندگی روزمره، به جامعه ای با آرامش و احترام متقابل که لازمه ی رشد و دمکراسی است برسیم. مولوی شاعر شور و هیجان در ادب فارسی ، عیسی مسیح را به عنوان الگوی اسرار و عشق الهی در نظر گرفته است و در کتاب ارزشمند خود “فیه مافیه” می نگارد:
” عیسی علیه السلام بسیار خندیدی و یحیی علیه السلام بسیار گریستی.
یحیی به عیسی گفت: تو از مکرهای دقیق و قوی ایمن شدی که چنین می خندی؟ عیسی گفت که تو از عنایت ها و لطف های دقیق لطیف و غریب حق، غافل شدی که چنین می گریی؟
یکی از اولیای حق در این ماجرا حاضر بود. از حق پرسید: از این هر دو که را مقام عالی تر است؟ جواب آمد که: من آن جا هستم که ظن بنده ی من است. به هر بنده مرا خیالی است و صورتی است. هرچه او مرا خیال کند، من آن جا باشم. من بنده ی آن خیالم که حق آن باشد. بیزارم از آن حقیقت که حق آنجا نباشد.”
مسیح آموزش دهنده ی فرو خوردن خشم و غضب است، این موضوع را مولانا در فیه مافیه و در مثنوی این گونه بیان کرده است:
گفت عیسی را یکی هشیار سر
چیست در هستی ز جمله صعبتر
گفتش ای جان صعبتر خشم خدا
که از آن دوزخ همی لرزد چو ما
گفت ازین خشم خدا چه بود امان
گفت ترک خشم خویش اندر زمان
مسیح ما را به چشم پوشیدن و اغماض کردن درباره ی زشتی ها، پلیدی ها و نادرستی ها فرا می خواند.
عطار و نظامی این مطلب را به نظم درآورده اند. گویند که روزی عیسی و یارانش از کنار لاشه ی سگ مرده ای می گذشتند. همراهان از منظر زشت و کریه و بوی بد مردار لب به شکوه گشودند ولی مسیح با چشم دیگری به آن لاشه نگریست و آن را زیبا پنداشت. عطار پیر طریقت وادی حقیقت در مصیبت نامه سروده است:
آن سگ مرده به راه افتاده بود
مرگ دندانش ز هم بگشاده بود
بوی ناخوش زان سگ الحق می دمید
عیسی مریم چو پیش او رسید
همرهی را گفت: این سگ آنِ اوست
آن سپیدی بین که در دندان اوست
نه بدی، نه زشت بوئی دید او
آن همه زشتی نکوئی دید او
پاک بینی پیشه کن گر بنده ای
پاک بین، گر بنده ی بینندهای
گوته شاعر بزرگ آلمانی که با عرفان و شعر فارسی نزدیکی بسیاری داشت، در “دیوان غربی ـ شرقی” که به سروده های حافظ جواب داده، می گوید:
“یک روح زیبا آن گونه که این حکایت بیان می کند، می تواند در هر چیزی زیبایی را بیابد.”
واقعا چه آموزه ای بهتر از این مثال می تواند دید و نگرش ما را نسبت به همه چیز عوض کند، حتی نسبت به زشتی ها و بدی ها. به قول سهراب سپهری، چشم هایمان را باید بشوییم و دنیا را جور دیگری ببینیم. انسان با این دید می تواند در همه چیز خوبی ها و زیبایی هایی پیدا کند و اگر جهان را نیکو می خواهد، دید خود را نیکو کند.
مطلب زیبایی که می توان از طرز تفکر و عمل مسیح بیان کرد آن است که او برای خود جای و مکان خاصی را در نظر نمی گرفت. از نظر وی انسان برای خفتن و آسایش هر جا که خواست می تواند سر بر زمین نهد و از تقیّدی که زندگی پر تجمل امروزه بر او تحمیل کرده است سر باز زند. شاعران بزرگ ما همچون سنایی در “حدیقه الحقیقه” و عطار در “مصیبت نامه”، آورده اند که مسیح از پاره ی خشتی به جای بالش استفاده می کرد، هنگامی که شیطان (همان نفس اماره) او را به همین علت به تمسخر گرفت و گفت همین پاره ی خشت نیز هنوز نوعی تعلق به دنیا به حساب می آید، او آن خشت را نیز به دور افکند. عطار می گوید:
عیسی مریم به خواب افتاده بود
نیم خشتی زیر سر بنهاده بود
چون گشاد از خواب خوش عیسی نظر
دید ابلیس لعین را بر زبر
گفت ای معلون، چرا استاده ای
گفت خشتم زیر سر بنهاده ای
جمله دنیا چو اقطاع منست
هست آن خشت آن من این روشنست
تا تصرف می کنی در ملک من
خویش را آورده ای در سلک من
عیسی آن از زیر سر پرتاب کرد
روی را بر خاک عزم خواب کرد
چون فکند آن نیم خشت ابلیس گفت
من کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت
اما مولانا این حکایت را در کتاب “فیه مافیه” در قالب داستانی گیرا و دلکش بیان می کند و می گوید:
” آورده اند که عیسی علیه السلام در صحرایی می گردید، بارانی عظیم فرو گرفت. در خانه ی سیه گوشی (پستانداری از گربه سانان) در کنج غاری پناه گرفت، لحظه ای تا باران منقطع گردد. وحی آمد که از خانه سیه گوش بیرون رو که بچگان او به سبب تو نمی آسایند.
ندا کرد که: ای خدا، فرزند سیه گوش را پناه است و جای است و فرزند مریم را نه پناه است و نه جای و نه خانه است و نه مقام.
خداوندگار فرمود: اگر فرزند سیه گوش را خانه است، اما چنین معشوقی او را از خانه نمی راند، تو را چنین راننده ای است، اگر تو را خانه نباشد، چه باک که لطف چنین راننده ای است و لطف چنین خلعتی که تو مخصوص شدی که تو را می راند، صد هزار آسمان و زمین و دنیا و آخرت و عرش و کرسی می ارزد و افزون است و در گذشته است.” پس عیسی مسیح در این دنیا سرمشق انسان هایی است که فاقد وطن هستند. عطار می سراید:
آن یکی عیسی مریم را چه گفت؟
گفت: ای طاق تو را خورشید جفت
از چه خود را می
نسازی خانه ای؟
گفت: آخر من نیم دیوانه ای
هر چه نبود تا ابد همبر مرا
آن کجا هرگز بود درخور مرا
هر چه آن با تو فرو ناید به راه
فرق نبود چه گدا آنجا چه شاه
در شعر فارسی به مقدار بسیار زیادی به رابطه ی عیسی مسیح با کوران مادرزاد توجه شده است. رشیدالدین وطواط شاعر ایرانی در قرن پنجم و ششم، نسیم بهاری را به انفاس عیسوی تشبیه می کند، چون نسیم بهاری چشم نابینای نرگس را می گشاید. گل نرگس که در ادب و شعر فارسی به چشم های یار تشبیه شده است به رنگ سفید است. این سفیدی در حقیقت نشانی از چشم های افراد نابینا است که سیاهی ندارند. این موضوع را مولوی نیز در حکایت زاهدی به شعر درآورده است که چشم های خویش را از دست می دهد و از این حادثه ناراحت نمی شود، زیرا عیسی مسیح به او چشم های روحانی و معنوی عنایت کرده است:
زاهدی را گفت یاری در عمل
کم گری تا چشم را ناید خلل
گفت زاهد از دو بیرون نیست حال
چشم بیند یا نبیند آن جمال
گر ببیند نور حق، خود چه غم است
در وصال حق دو دیده چه کم است
ور نخواهد دید حق را، گو برو
این چنین چشم شقی گو کور شو
غم مخور از دیده کان عیسی تو راست
چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست
عیسی روح تو با تو حاضر است
نصرت از وی خواه کو خوش ناصر است
شفابخشی عیسی مسیح موقعیت درخشانی پیدا می کند، به طوری که محتاجان بر در صومعه ی او صف می بندند و در انتظار دیدارش می مانند. او واسطه ای است به درگاه خالق هستی و نمودی از ارتباط معنوی که شفای بیماران را از مقام الهی تقاضا می کند و خداوند نیز این توسل و تقاضا را عینیت می بخشد.
صومعه عیسی است خوان اهل دل
هان و هان ای مبتلا این در مهل
جمع گشتندی ز هر اطراف، خلق
از ضریر و لنگ و شل و اهل دلق
بر در آن صومعه ی عیسی صباح
تا بدم اوشان رهاند از جناح
او چو فارغ گشتی از اوراد خویش
چاشتگه بیرون شدی آن خوبکیش
جوق جوقی مبتلا دیدی نزار
شسته بر در در امید و انتظار
گفتی ای اصحاب آفت از خدا
حاجت این جملگانتان شد روا
مسیح عاشقانه به رفع آلام بشری می پردازد و به او کیمیای اعظم می گویند. مولانا این رویدادهای معجزآسا را به نحو زیبایی به تصویر می کشد و شفابخشی مسیح را از قدرت خداوند می بیند ولی می گوید خود عیسی خوب می داند امراضی وجود دارند که او نیز نمی تواند آنها را دفع کند. از جمله ی این بیماری ها، جهالت و حماقت است، در برخورد با این گونه بیماران باید از آنها دوری گرفت تا مصون باقی ماند، همچنان که خود مسیح برای عدم ابتلای به این گونه آلام به کوه می گریخت:
عیسی مریم به کوهی می گریخت
شیرگویی خون او میخواست ریخت
آن یکی در پی دوید و گفت خیر
در پی ات کس نیست چه گریزی چو طیر؟
با شتاب او آنچنان میتاخت جفت
کز شتاب خود جواب او نگفت
یک دو میدان در پی عیسی براند
پس بجد جد عیسی را بخواند
کز پی مرضات حق یک لحظه بیست
که مرا اندر گریزت مشکلی ست
از کی این سو میگریزی ای کریم
نه پی ات شیر و نه خصم و خوف و بیم
گفت از احمق گریزانم، برو
میرهانم خویش را بندم مشو
…
گفت رنج احمقی قهر خداست
رنج و کوری نیست قهر آن ابتلاست
…
ز احمقان بگریز چون عیسی گریخت
صحبت احمق بسی خونها که ریخت
اندک اندک آب را دزدد هوا
دین چنین دزدد هم احمق از شما
گرمی ات را دزدد و سردی دهد
همچو آن کو زیر کون سنگی نهد
آن گریز عیسی نه از بیم بود
ایمن است او، آن پی تعلیم بود
زمهریر ار پر کند آفاق را
چه غم آن خورشید با اشراق را
در شعر و ادب فارسی اشارات فراوانی به زنده کردن و حیات بخشیدن مسیح به کالبدهای بیجان رفته است که مستندات آن کتب آسمانی مسیحیت و اسلام است. در همین رابطه دم مسیحا یا نفس روح القدس به عنوان نماد معشوق به کار رفته است که در چشم او عاشق همچون پرونده ای بیجان است و این فقط از معشوق ساخته است که با نفس روح پرور خود در او زندگی تازه ای بدمد. از این روی نفس مسیح یا دم مسیحایی، نسیم جان پروری است که نه تنها به جسم های بی روح ، جان می بخشد، بلکه همچون نسیم بهارانی می باشد که پس از زمستان های سخت و ستمگر که گیاهان را به کام سرما فرو برده، با وزش خود، رستاخیز زندگی را به طبیعت برمی گرداند.
حافظ شیرین سخن در این باره می گوید:
صبا به تهنیت پیر می فروش آمد
که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد
هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
تنور لاله چنان برفروخت باد بهار
که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد
به گوش هوش نیوش از من و به عشرت کوش
که این سخن سحر از هاتفم به گوش آمد
ز فکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع
به حکم آن که چو شد اهرمن سروش آمد
ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد
چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد
چه جای صحبت نامحرم است مجلس انس
سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقاه به میخانه میرود حافظ
مگر ز مستی زهد ریا به هوش آمد
عطار نیز این دم مسیحایی را عامل بیداری خفتگان راه زند
گی می داند و می سراید:
زین دم عیسی که هر ساعت سحر می آورد
عالمی بر خفته سر از خاک بر میآورد
هر زمان ابر از هوا نزلی دگر میافکند
هر نفس باغ از صبا زیبی دگر میآورد
ابر تر دامن برای خشک مغزان چمن
از بهشت عدن مروارید تر میآورد
هر کجا در زیر خاک تیره گنجی روشن است
دست ابرش پای کوبان باز بر میآورد
…
گر ز بی برگی درون غنچه خون میخورد گل
هر دم از پرده برون برگی دگر میآورد
…
تا که در باغ سخن عطار شد طاوس عشق
در سخن خورشید را در زیر پر میآورد
سعدی استاد سخن و سراینده بهترین غزلیات شورانگیز عاشقانه، انفاس سرو روانی که دل از کف او ربوده است را همچون نفس عیسی مسیح می داند و می گوید:
بر بود دلم در چمنی سرو روانی
زرین کمری، سیمبری، موی میانی
خورشید وشی، ماه رخی، زهره جبینی
یاقوت لبی، سنگ دلی، تنگ دهانی
عیسی نفسی، خضر رهی، یوسف عهدی
جم مرتبهای، تاج وری، شاه نشانی
شنگی، شکرینی، چو شکر در دل خلقی
شوخی، نمکینی، چو نمک شور جهانی
جادو فکنی، عشوه گری، فتنه پرستی
آسیب دلی، رنج تنی، آفت جانی
بیداد گری، کج کلهی، عربده جویی
شکر شکنی، تیرقدی، سخت کمانی
در چشم امل، معجزه ی آب حیاتی
در باب سخن، نادره ی سحر بیانی
بیزلف و رخ و لعل لب او شده سعدی
آهی و سرشکی و غباری و دخانی
در وادی شعر و ادب فارسی، بزرگانی هستند که آنها با مسیحیان حشر و نشر داشتند و زوایای سلوک و عشق مسیحایی را به خاطر همنشینی و موانست با مسیحیان و آشنایی و نزدیکی با فرهنگ آنان، به بهترین وجه ممکن به نظم کشیده اند. از جمله این افراد می توان به ناصرخسرو، خاقانی و نظامی اشاره کرد. خاقانی که در دامان مادری مسیحی بزرگ شده است با فرهنگ عیسوی نزدیکی و قرابت زیادی دارد و اشارات و زیبایی های خاصی در اشعارش در این باره مشاهده می گردد. قصیده معروف “ترساییه” او مشحون از دقایق و بیان روایت های درستی در باب آئین مسیحایی است:
فلک کژ رو تر است از خط ترسا
مرا دارد مسلسل راهب آسا
…
تنم چون رشته ی مریم دوتا است
دلم چون سوزن عیسی است یکتا
من اینجا پایبند رشته ماندم
چو عیسی پایبند سوزن آنجا
چرا سوزن چنین دجال چشم است
که اندر جیب عیسی یافت ماوا
…
نتیجه دختر طبعم چو عیسی است
که بر پاکی مادر هست گویا
سخن بر بکر طبع من گواه است
چو بر اعجاز مریم نخل خرما
…
مرا ز انصاف یاران نیست یاری
تظلم کردنم زان نیست یارا
…
نه از عباسیان خواهم معونت
نه بر سلجوقیان دارم تولا
…
مرا اسلامیان چون داد ندهند
شوم برگردم از اسلام حاشا
…
مرا از بعد پنجه ساله اسلام
نزیبد چون صلیبی بند بر پا
…
بس ای خاقانی از سودای فاسد
که شیطان میکند تلقین سودا
نظامی گنجوی شاعر بزرگ ایرانی که در قرن ششم هجری در شهر گنجه واقع در آذربایجان تحت حکومت آن زمان ایران دیده گشوده است به علت نزدیکی با مسیحیان و بویژه ارامنه از افکار و اندیشه های مسیح اطلاع کافی داشته و در اشعار خود بویژه در خسرو و شیرین از آن بهره جسته است.
پای مسیحا که جهان مینبشت
بر سر بازارچهای می گذشت
گرگ سگی بر گذر افتاده دید
یوسفش از چه بدر افتاده دید
بر سر آن جیفه گروهی نظار
بر صفت کرکس مردار خوار
گفت یکی وحشت این در دماغ
تیرگی آرد چو نفس در چراغ
وان دگری گفت نه بس حاصل است
کوری چشم است و بلای دل است
هر کس از آن پرده نوائی نمود
بر سر آن جیفه جفائی نمود
چون به سخن نوبت عیسی رسید
عیب رها کرد و به معنی رسید
گفت ز نقشی که در ایوان اوست
در به سپیدی نه چو دندان اوست
وان دو سه تن کرده ز بیم و امید
زان صدف سوخته دندان سپید
عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو کن به گریبان خویش
آینه روزی که بگیری به دست
خود شکن آنروز مشو خودپرست
خویشتن آرای مشو چون بهار
تا نکند در تو طمع روزگار
جامه عیب تو تنگ رشتهاند
زان بتو نه پرده فروهشتهاند
چیست درین حلقه انگشتری
کان نبود طوق تو چون بنگری
گر نه سگی طوق ثریا مکش
گر نه خری بار مسیحا مکش
کیست فلک پیر شده بیوه ای
چیست جهان دود زده میوه ای
جمله دنیا ز کهن تا به نو
چون گذرندست نیرزد دو جو
انده دنیا مخور ای خواجه خیز
ور تو خوری بخش نظامی بریز
ناصرخسرو که شاعری اهل تحقیق و مطالعه است، به علت مسافرت های زیادی که به سرزمین های مختلف داشت و شرح آن را در سفرنامه ی خود نگاشته، فرصت این را پیدا کرده تا با اندیشه های مسیح آشنایی پیدا کند و آن را در سروده های خویش انعکاس دهد. شعر معروف زیر ازآن اوست:
چون تیغ به دست آری مردم نتوان کشت
نزدیک خداوند بدی نیست فرامشت
این تیغ نه از بهر ستمکاران کردند
انگور نه از بهر نبید است به چرخشت
عیسی به رهی دید یکی کشته فتاده
حیران شدو بگرفت به دندان سر انگشت
گفتا که «کرا کشتی تا کشته شدی زار؟
تا باز که او را بکشد آنکه تو را کشت؟»
انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
گستردگی تأثیر اندیشه های

عیسی مسیح در ادب فارسی تا به جایی رسیده که بسیاری از محققان و مفسران پنداشته اند که بعضی از آداب و رسوم صوفیه از قبیل عزلت گزینی، بی توجهی به این دنیا، تجرد، فقر و ریاضت متأثر از نحوه ی سلوک و رفتار مسیح و رهبانیت عیسویان است. نمونه ی بارز این تأثیرپذیری را می توان در داستان شورانگیز و زیبای شیخ صنعان مشاهده کرد که الگو و نماد تصوف و زهد و پارسایی بود ولی گرفتار عشق هستی سوز و گمراه کننده ی دلبری کافرکیش مسیحی شد، که بزرگان و سرایندگان اشعار عرفانی از جمله عطار نیشابوری آن در کتاب منطق الطیر خود به نظم کشیده است:
شیخ صنعان پیر عهد خویش بود
در کمال از هر چه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال
با مرید چارصد صاحب کمال
هم عمل هم علم با هم یار داشت
هم عیان هم کشف هم اسرار داشت
این شیخ با این همه وجاهت مذهبی و شرعی در خواب می بیند که در ولایت روم مسیحی نشین بتی را سجده می کند. پس از چندی قصد آن دیار کرد و در عمارت باشکوهی مشاهده کرد دختری ترسا و مسیحی در کنار پنجره نشسته است. این دختر آنقدر زیبا بود که آفتاب بر جمال او حسد می برد و هرکس او را می دید دیوانه وار عاشقش می شد. دختر مسیحی با دیدن شیخ نقاب پس می زند و شیخ با دیدن چهره ی بی نقاب او، تمام وجودش از عشق آتش می گیرد و برای رسیدن به وصال معشوق از هر کار ضد شریعت که دختر زیبارو می گوید، سر باز نمی زند و ماجراهایی را می آفریند که زیبا و خواندنی است. حافظ نیز می گوید:”گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن.”
عیسی مسیح و تفکرات زیباپسند او حتی در میان شاعران و سرایندگان معاصر نیز جا باز کرده است. فروغ فرخزاد شاعر شناخته شده ی معاصر بسیار تحت تأثیر اخلاق و رفتار مسیح بود و از کتب آسمانی مسیحیت ذکر زیادی به میان آورده است، به طوری که بسیاری شعر آیه های زمینی فروغ را با آیه های آسمانی مسیح مرتبط می دانند. فروغ در این شعر از تعبیرات و ادبیاتی استفاده کرده است که آنها را می توان در متون مقدس بویژه مسیحیت پیدا کرد:
چه روزگار تلخ و سیاهی
نان، نیروی شگفت رسالت را
مغلوب کرده بود
پیغمبران گرسنه و مفلوک
از وعده گاه های الهی گریختند
و بره های گمشده ی “عیسی”
دیگر صدای هی هی چوپانی را
در بهت دشت ها نشنیدند…..
نگارنده را گمان بر این است که فروغ شعر “کسی که مثل هیچکس نیست” را هم تحت تأثیر اندیشه ی سوشیانس و برگشت ادیان الهی از جمله رجعت مسیح سروده است:
کسی می آید
کسی می آید
کسی که در دلش با ماست، در نفسش با ماست، در صدایش با ماست
کسی که آمدنش را
نمی شود گرفت
و دستبند زد و به زندان انداخت
کسی که زیر درخت های کهنه ی یحیی بچه کرده است
و روز به روز
بزرگ می شود، بزرگتر می شود
کسی از باران، از صدای شرشر باران، از میان پچ پچ گل های اطلسی …
همچنین استاد شهریار، شاعری با احساس لطیف و عاشقانه که با دیدن دختر ترسایی که به کلیسا می رود و او را مسحور خود کرده است این گونه حرف دلش را به روی کاغذ می آورد:
ای پریچهره که آهنگ کلیسا داری
سینه مریم و سیمای مسیحا داری
گرد رخسار تو روح القدس آید به طواف
چو تو ترسابچه آهنگ کلیسا داری
آشیان در سر زلف تو کند طایر قدس
که نهال قد چون شاخه طوبا داری
جز دل تنگ من ای مونس جان جای تو نیست
تنگ مپسند دلی را که در او جا داری
مه شود حلقه به گوش تو که گردنبندی
فلک افروزتر از عقد ثریا داری
به کلیسا روی و مسجدیانت در پی
چه خیالی مگر ای دختر ترسا داری
پای من در سر کوی تو به گِل رفت فرو
گر دلت سنگ نباشد گِل گیرا داری
دگران خوشگل یک عضو و تو سر تا پا خوب
آنچه خوبان همه دارند تو تنها داری
آیت رحمت روی تو به قرآن ماند
در شگفتم که چرا مذهب عیسی داری
کار آشوب تماشای تو کارستان کرد
راستی نقش غریبی و تماشا داری
کشتی خواب به دریاچه اشکم گم شد
تو به چشم که نشینی دل دریا داری
شهریارا ز سر کوی سهی بالایان
این چه راهیست که با عالم بالا داری
و در پایان یاد می کنیم از مهدی سهیلی، انسانی عاشق و غزلسرایی برجسته که در حق او ستم ها روا شد و جایگاهی بالا در اشاعه شعر و ادب فارسی در زمان ما داشت:
خدایا، عشق را در من برانگیز
ندای عشق را، در من رسا کن
از این مرداب بودن، در هراسم
مرا از ننگ بی عشقی رها کن
…
مرا مهتاب کن در تیره شب ها
که به هر کلبه ی ویران بتابم
دم گرم مسیحایی به من بخش
که بر بالین بیماران شتابم
مرا لبخند کن لبخند شادی
که بر لبهای غمخواران نشینم
زلال چشمه ی آمرزشم کن
که در اشک گنهکاران نشینم
مرا ابر عطوفت کن که از خلق
فرو شویم غبار کینه ها را
ز دلها بسترم امواج اندوه
کنم مهتاب باران سینه ها را
…
بزرگا زندگی بخشا، برانگیز
نوای عشق را ز بند بندم
مرا رسم جوانمردی بیاموز
که بر اشک تهیدستان نخندم
به راهی رهسپارم کن که گویند
چو او کس عاشق مردم نبوده ست
چنانم کن که بر گورم نویسند
در اینجا عاشق مردم غنوده ست
تورنتو ـ

من مسیح ام
شاعر مسیح گرجی
من مشتی از خروار هستی ام
مقیاسی از جهان
آتش افکار زبانه می زند در خاک تن
آهی که طوفان است
اشکی که باران،
آری!
مسیح ام و مصلوب
این بار،
چهارمیخ شده در عناصرم
محبوس در مکان
زندانی زمان
دیری نمانده است
پروانه می شوم
آن روز را ببین
در جنگ با عقاب، مردانه می شوم! ...
مسیح بر دار
شاعر فریدون مشیری
چه می گذشت آنجا
که از طلوع سحر
به جای موج سپاس از دمیدن خورشید
به جای بانگ نیایش در آستانه صبح
غبار و دود به اوج کبود جاری بود
هوای سربی سنگین به سینه ها می ریخت
لهیب کوره آهن به شهر می پیچید
چه میگذشت آنجا
که جای نازگل و ساز و باد و رقص درخت
به جای خنده بخت
غبار مرگ بر اندام برگ می بارید
نسیم سوخته پر می گریخت می افتاد
درخت جان می داد
کبوتران گریزان در آسمان دانند
که حال ماهی در زهرناک رود چه بود
که چشم بید در آن جاری پلید چه دید
که نیکروزی از � ...
گر من مسیح بودم
شاعر منوچهر آتشی
وقتی که درد
از سرزمین غربت
از تپه ی بلند میعاد می آید
وقتی که درد
بوی غریب غربت دارد
و مرد درد خود را
با درد ناشناس تصلیب می
سنجد
حس حقارتی با خشم
و نفرت کشنده ای از خود
با جان مرد درد گلاویز می شود
گر من مسیح بودم
گر من صلیب سنگینم را
تا انتهای تپه ی موعود
بر دوش می کشاندم
و زخم چارمیخ
و چار میخ درد
تصویر های دنیا را در چشمم
مغشوش می کرد
آیا غرور مغرور و سربلندم
مثل عقاب پیری در اوج چرخ
آرام
با تشنج وحشت
آرام ره به گستره ی مرگ می گشود ؟
و درد در ...
۱۶۴-برای مسیح
شاعر امید صباغ نو
و مسیح طلوع میکند
بر صلیب
و عشق ارزانی میکند
با لبخند اهورایی اش
و شعر می پاشد
بر آستانه ی نگاه مردم خسته
و هبوط میکند بر صلیب!
مسیح
مثل ستاره ی من !
هرگز غروب نمیکند
در آسمان بنفش... ...
دیشب مسیح من متولد شده بود
شاعر محسن امیری بشلی
عجب شهاب بارانی بود دیشب
انگار تمام فرشته ها باهم سرود شادی سر داده بودند
انگار هیچ عاشقی خدانگهدار تلخ را تجربه نمی کرد
انگار تمام شاعران از گل و بلبل می گفتند
انگار شیطان دیشب در بند بود
انگار آفتابگردان ها مهربان شده بودند
انگار ثانیه ها دیگر برای رفتن عجله نداشتند
همه جا بوی فرشته می داد , شاید
همه مریم بودند ودقایق همه آبستن مسیح
آری دیشب مسیح من متولد شده بود
تولدش مبارک . . .
...
نفس بوی تو می آمد که از هر دم زدم بیرون
هوا را تا مکیدم ذره های غم زدم بیرون
تمام عمر گشتم تا سر سوزن شوم مریم
تن عیسی شدم تا حضرت مریم زدم بیرون
دلم را چال کردم تا دلی دیگر شود پیدا
نشد ناچار با قلبی پر از ماتم زدم بیرون
کمی حوا، هوایی کردم و در سیب مالیدم
و بعد چند ماه از چانه آدم زدم بیرون
بنا کردم کمی انسان شوم؛ دیو و ددم گم شد
تو که بیرون زدی در آن نفس، من هم زدم بیرون
از تولدحضرت عیسی تا ظهور درخت کریسمس
با فرا رسیدن روزهای پایانی سال میلادی، روزهای جشن كریسمس و آغاز سال نو نزدیك می شود و مسیحیان جهان خود را برای این دو جشن بزرگ آماده می كنند.
به گزارش مشرق به نقل از ایرنا ، كریسمس سالروز تولد حضرت عیسی مسیح (ع) است كه در سراسر جهان جشن گرفته می شود.اما پیشینه این جشن مربوط به حدود چهار هزار سال پیش است.
قبل از ظهور حضرت عیسی (ع) آغاز زمستان در گوشه و كنار جهان مانند ایتالیا، فرانسه، تبت، پاكستان، اتیوپی، انگلستان و بسیاری كشورهای دیگر جشن گرفته می شد اما هیچ كدام از این جشن ها جشن های مذهبی نبودند.
در سال های اول آمدن مسیحیت، عید مهم مسیحیان عید پاك به شمار می رفت و تولد حضرت عیسی (ع) جشن گرفته نمی شد. در قرن چهارم میلادی (سال 337 پس از میلاد مسیح) مقامات كلیسا تصمیم گرفتند روز تولد حضرت عیسی را نیز به عنوان یكی از اعیاد مسیحیت جشن بگیرند.
با توجه به روایات مختلفی كه در این زمینه وجود داشت، پاپ ژولیوس اول، روز بیست و پنجم دسامبر (چهارم آذر) را به این مناسبت اعلام كرد. اگر چه این جشن هر ساله برگزار می شد، اما مسیحیت و بویژه جشن تولد پیامبر مسیحیت، از سال های قرون وسطی تقریبا در سراسر دنیا پذیرفته شده و جشن گرفته می شود. البته آداب و رسوم و نحوه برگزاری این جشن در كشورهای مختلف متفاوت است.
* تولد حضرت عیسی(ع) در انجیل
انجیل متی تولد عیسی مسیح (ع) را در زمان هیررودیس چنین روایت كرده است: 'مریم(س) مادر عیسی كه در عقد یوسف بود، قبل از ازدواج با او به وسیله روحالقدس آبستن شد. یوسف كه سخت پایبند اصول اخلاقی بود، بر آن شد كه نامزدی خود را به هم بزند، اما در نظر داشت این كار را در خفا انجام دهد تا مبادا مریم بیآبرو شود.
او غرق در این گونه افكار بود كه به خواب رفت. در خواب فرشتهای را دید كه به او گفت: یوسف، پسر داوود از ازدواج با مریم نگران نباش. كودكی كه در رحم اوست از روحالقدس است. او پسری خواهد زایید و تو نام او را عیسی یعنی نجاتدهنده خواهی نهاد و او قوم خود را از گناهانشان خواهد رهانید و این همان پیغامی است كه خداوند قرنها قبل به زبان نبی خود اشعیا فرموده بود كه بنگرید! دختری باكره آبستن خواهد شد و پسری به دنیا خواهد آورد و او را عمانوئیل خواهید نامید (عمانوئیل به زبان عبری یعنی خدا با ماست) چون یوسف بیدار شد، طبق دستور فرشته عمل كرد و مریم را به خانهاش آورد تا وقتی كه او پسرش را به دنیا آورد و یوسف او را عیسی نام نهاد.'
- تولد عیسی بن مریم(ع) در قرآن
خداوند در قرآن كریم نیز در سوره آلعمران و سوره مریم به داستان تولد حضرت عیسی (ع) اشاره كرده است كه در آن میان میتوان به آیات 16 تا 35 سوره مریم در قرآن كریم اشاره كرد: در همان لحظهاي كه جبرئیل(ع) در مریم دمید، زني باردار شد و تردیدي نیست كه او در این اندیشه بود كه مردم درباره او چه خواهند گفت؛ زیرا وي دوشیزه اي بود كه اكنون باردار شده بود و بدون شوهر از او فرزندي متولد شده است، این ذهنیتها، او را پریشان خاطر كرد و بیمناك و مضطرب شد و علاقهمند بود از مردم كنارهگیري كند و تنها زندگي كند. اینجا بود كه محلي را دور از مردم انتخاب كرد تا در آن از دیدگان آنها مخفي و نهان باشد و آنگاه كه زمان وضع حمل فرارسید، درد و رنج ولادت، او را مجبور ساخت به درخت خرمایي رو آورد تا خود را به واسطه آن پنهان سازد. خود را به آن درخت رساند و بر آن تكیه زد و در آنجا به خاطر آورد كه بزودي مورد آماج تهمتهاي ناروا قرار خواهد گرفت. در آن هنگام آرزو ميكرد اي كاش قبل از این ماجرا مرده بود و یا چیزي پست و بيمقدار بود كه ارزش نام بردن نداشت، ولي لطف و عنایت خداوندي بسرعت شامل حال وي شد و صداي جبرئیل را شنید كه از نزدیكي او، و محلي پایینتر از جایگاه وي، او را مخاطب ساخته و به وي اطمینان داد كه خداوند روزي او را بر عهده گرفته است و او اگر تنها شاخه درخت خرما را تكان دهد، رطب تازه برایش فرو ميریزد و ميتواند با گوارایي میل كند و از جوي آبي كه از سمت پایین جایگاهش ميگذرد بنوشد و خیالي آرام و خاطري آسوده داشته باشد و به او آموخت كه اگر به فردي نكوهشگر برخورد و یا كسي درباره مساله بارداري و چگونگي آن از او پرسید، به او پاسخ ندهد و با اشاره بگوید: نذر كردهام براي خدا روزهاي بگیرم.
هنگامي كه عیسي(ع) متولد شد و مادرش او را نزد خویشاوندان خود آورد، براي آنان كه از تقوا و پرهیزكاري و عبادات مریم اطلاع داشتند و چه كساني كه بي اطلاع بودند صحنهاي غیرمنتظره بود زیرا كاري كه او انجام داده بود براي آنان بسیار شگفتآور بود و نیز ميدانستند مریم دوشیزه بوده و شوهر نكرده است و طبیعي بود كه چنین امر ناگهاني فرد را در معرض اتهام قرار دهد و بدیهي است اموري از این قبیل، فرصت اندیشیدن به كسي نميدهد، بویژه كه دلایل اتهام و قرینههاي ظاهري دال بر آن موجود باشد. بنابراین، جایي براي شك و تردید باقي نميگذارد.
آنچه را مریم (س) توانست در قبال این طوفان تهمت و افترا انجام دهد این بود كه به سفارش جبرئیل (ع) عمل كرد و روزه گرفت و به فرزند خود كه در گهواره آرمیده بود، اشاره كرد و از آنها خواست با وي سخن بگویند. آنان از این سخن به خشم آمدند، زیرا پنداشتند مریم آنها را به تمسخر گرفته است، چون تاكنون سراغ نداشتند كودكي در گهواره سخن بگوید، ولي عیسي (ع) بدانها پاسخ كاملي دال بر پاكدامني مادرش عنوان كرد و گفت: خداوند او را به سخن آورده است و افزود: من بنده خدا هستم و خداي متعال به من انجیل عطا خواهد كرد و مرا به پیامبري برميگزیند و وجودم را با بركت كرده و آموزگار صفات خوب و پسندیده قرار داده است و به من دستور داده كه تا زندهام نماز را به پای دارم و زكات بپردازم و سفارشم فرمود به مادرم نیكي و مهرباني كنم، خداي سبحان مرا میان مردم، فردي ستمكار قرار نداد و در اثر گناه شقاوتمندم نساخت و آن گاه كه متولد شدم و زماني كه از دنیا ميروم و هنگامي كه در قیامت از بین مردگان زنده محشور میشوم، در پناه و امان الهي هستم.
قوم مریم نزد وی آمدند و مریم فرزند خود را حمل ميكرد، گفتند: اي مریم، كار بسیار زشتی انجام دادهاي. اي خواهر هارون، پدرت مرد بدي نبود و مادرت هم بدكاره نبود، چرا چنین كردي؟ مریم به فرزندش اشاره كرد، آنها گفتند: چگونه ما با كودكي كه در گهواره است، سخن بگوییم! عیسي به سخن آمد و گفت: من بنده خدا هستم، به من كتاب آسماني عطا كرد و مرا هر كجا كه باشم، مایه بركت گرداند و تا زندهام مرا به نماز و زكات و نیكي به مادرم سفارش فرمود و مرا ستمكار و شقي قرار نداد، درود بر من، آن روز كه متولد شدم و آن روز كه از دنیا ميروم و آن روز كه زنده محشور میشوم.
در انجیل یوحنا به نقل از حضرت مسیح (ع) آمده است: 'من هدیهای نزد شما میگذارم، ولی میروم، این هدیه آرامش فكر و دل است؛ آرامشی كه من به شما میدهم، مانند آرامشهای دنیا بیدوام و زودگذار نیست، پس آسوده خاطر باشید و نترسید! فراموش نكنید چه گفتم، گفتم كه میروم و زود بازمیگردم. اگر واقعا مرا دوست داشته باشید، از این خبر شاد خواهید شد.
* درخت كریسمس
سنت درخت كریسمس، به آلمان قرن شانزدهم میلادی و زمانی كه مسیحیان، درختان تزیین شده را به خانه های خود آوردند، برمی گردد. همچنین در آن زمان عده ای هرم هایی از چوب می ساختند و آن را با شاخه های درختان همیشه سبز و شمع تزیین می كردند.
به تدریج رسم استفاده از درخت كریسمس در بخش های دیگر اروپا نیز طرفدارانی پیدا كرد و بسیاری از آمریكایی های قرن نوزدهم، درخت كریسمس را چیزی غریب می دانستند و اولین درخت كریسمس در آمریكا، مربوط به سال 1830 است كه آن هم توسط ساكنان آلمانی پنسیلوانیا به نمایش گذاشته و این درخت برای جلب كمك های مردمی برای كلیسای محلی برپا شده بود.
در سال 1851، چنین درختی در محوطه خارجی یك كلیسا برپا شد اما وجود آن برای ساكنان این قصبه بسیار توهین آمیز و نوعی بازگشت به بت پرستی به شمار می آمد و آنها خواستار جمع كردن تزیینات شدند.
در حدود سال های 1890، لوازم تزیینی كریسمس از آلمان وارد می شد و درخت كریسمس به تدریج در ایالات متحده محبوبیت یافت و در اوایل قرن بیستم، آمریكایی ها درخت های كریسمس را بیشتر با لوازم تزیینی دست ساز خود تزیین می كردند اما بخش های آلمانی - آمریكایی همچنان به استفاده از سیب، بلوط، گردو و شیرینی های كوچك بادامی مبادرت می كردند
توجه.........................توجه
سلام
پنجم این ماه تولدحضرت عیسی مسیح {ع} ودوازدهم همین ماه آغاز سال نو میلادی میباشد . این ایام را به تمامی مسیحیان جهان وخصوصاّ هموطنان خوب مسیحی کشورمان ایران را تبریک وشادباش عرض مینمایم. بهترینها را برای شما خوبان آرزومندم. مدیریت : پوررجب

عرض سلام وادب ،همانطور که از عنوان وبلاگ پیداست صحن وبلاگ مربوط به متن وشعرو گهگاه تصاویرمیباشدکه اشعارومتنها مربوط به صاحب وبلاگ حضرت اباصالح المهدی {عج}است . درایام مناسبتهای عزا ومولودی تغییرکرده ومناسب با همان ایام متن وشعرارسال میگردد،امیددرآن دارم موردقبول حضرت دوست وامام عصر{عج}وتمامی اءمه{ع}وشمادلتنگان فرج یار قراربگیرد.مرابانظریات وپیشنهادات وانتقادهای سازنده تان راهنمایی بنمایید. ومن الله توفیق خاک پای دلتنگان فرج : مسعودپوررجب